پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۱

شلوغی سر

سرم شلوغ است. این قدری که ایمیل‌ها را نمی‌رسم جواب بدهم، این قدری که سال نو را به کمتر کسی شادباش گفته‌ام، این قدری که با حساب‌گری می‌خوابم و بی‌حساب بلند می‌شوم، این قدری که ناهار و شام زنگ تفریح‌اند.
سرم شلوغ است، اما خودم برگزیده‌ام که سرم شلوغ باشد، و این که با چه شلوغ باشد. آزادم، دست‌کم آن قدری که می‌شود آزاد بود.




سر او هم باید شلوغ باشد، اما آزاد نیست که برگزیند (و با این وجود یقین دارم سرش شلوغ است.). سرم که از شلوغی گیج می‌رود و دلم ناآرام می‌شود، این عکس آرام‌بخش است. سرش شلوغ باد و دلش آرام.

برچسب‌ها: , ,