یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰

گزارش یک برش پیتزا

نه که حوصلهٔ خوراک پختن نداشته‌باشم، فقط هوس بی‌خودی پیتزا من را به همان دکان همیشگی کشاند، و همان جور پیتزایی را هم که می‌خواستم، داشت. سیستمش این جوری است که انواع پیتزاها را آماده دارد و می‌روی و یک برش نسبتاً بزرگ از هر کدام که بخواهی سفارش می‌دهی که اندازه‌اش برای یک وعده مناسب است. الآن که فکرش را می‌کنم، می‌بینم سیستم هوشمندانه‌ای است برای جلب مشتری‌هایی که یک پیتزای کامل نمی‌خواهند و فقط در پی خوراک یک‌وعده‌ای ارزانی هستند.
دو نفر جلوتر از من بودند. یکی‌شان انگار پیتزای کامل می‌خواست و سفارش داد و نفر بعد، زنی بود سبزه‌رو (به احتمال بسیار، هندی) با کالسکه‌ای که دختر خردسالش در آن بود. یک برش پپرونی (ارزان‌ترین نوع پیتزا) سفارش داد، یک بسته کوچک چیپس برای دخترش گرفت و یک دلار و خرده‌ای انعام داد، چیزی که تاکنون در این دکان ندیده‌بودم، چون انعام دادن در این سیستم زیاد معنی ندارد.
سفارش که دادم، تا تکه پیتزای من را در کوره‌اش گرم کند رفتم و میز خالی کوچکی پیدا کردم و نشستم. زن هندی آمد و روبه‌روی من سر میز بزرگتری با کودکش نشست. پاکت مغازه یک‌دلاری که همراه داشت و اسباب‌بازی‌های ارزان کودکش، تنها دو نشانه دیگر بودند بر کم‌درآمد بودنش. چیزی که من دربارهٔ این مملکت و مخصوصاً شهرهای کوچک‌ترش دوست دارم، این است که مجبور نیستم نگران تلف شدن این جور آدم‌ها در کشاکش تأمین کردن بدیهی‌ترین نیازهای‌شان باشم. فقیرترین آدم‌ها هم حداقلی از امنیت را دارند، یا دست‌کم این طور به نظر من می‌رسد، چیزی که از تهران خودمان به یاد نمی‌آورم.
حالا من مشغول خوردن هستم و او و کودکش نیز. اگر بخواهم نگاهشان نکنم، باید سرم را بچرخانم و اطراف را دید بزنم، یا سرم را پایین بیاندازم و از هر دو کار بدم می‌آید. چند باری نگاه‌مان به هم می‌افتد و بار نخست لبخند می‌زنم و سر تکان می‌دهم. واکنش او حالا در کنار انگلیسی شکسته و انعام دادنش، تازه‌وارد بودنش را ثابت می‌کند. لبخند من دوستانه و عادی است. اما او را مضطرب می‌کند. تشویش او من را معذب می‌کند. پیتزا کوفتم می‌شود. بروکلی روی پیتزا برایم بدمزه می‌شود و می‌فهمم چرا همیشه از بروکلی پخته و کدوی پخته بیزار بوده‌ام: چون همیشه با موقعیت‌های نکبت‌بار همراه بوده‌اند. این موقعیت‌ هم نکبت‌بار است و مزه بروکلی روی این پیتزا را (که پیش‌تر دوست داشتم) برایم ناخوش‌آیند می‌کند. یاد این می‌افتم که یک دلار و بیست و پنج سنت هم برای برش سه دلار و خرده‌ای پپرونی انعام داده. یعنی از غرور هندی‌اش است؟
به خوردن و نوشیدنم ادامه می‌دهم و حالا بر خلاف خواسته‌ام ناچارم در و دیوار را نگاه کنم. اما حتی وقتی چشمم از رویش رد می‌شود، نگاهم را با تشویش می‌قاپد. چرا تشویش؟ پیتزا خوردن شرم‌آور است، یا من موجود خطرناکی به نظر می‌رسم؟
متوجه چیزی می‌شوم: با دست خوردن معروف هندی‌ها، که شاید تاکنون از نزدیک ندیده‌بودم، و به ویژه به چشم می‌آید، چون کف دستش روشن‌تر از بقیه پوستش است. پیتزا را البته همه با دست می‌خورند، اما روی میز مقابل من داستان متفاوتی در جریان است. رویه پیتزا (سوسیس‌ها و پنیر) را با دست جدا می‌کند و در دهان کودکش می‌گذارد و نان زیرینش را لقمه می‌گیرد و خودش می‌خورد. اگر کودکش بزرگ‌تر بود، لابد برایش می‌گفت از پیتزا فقط نانش را دوست دارد. مادر است. برای این که پیتزا زهرمارم شود دیگر چیزی کم ندارم.

برچسب‌ها: , , ,

1 Comments:

At سه‌شنبه, خرداد ۳۰, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۶:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous رهگذر said...

عجب متن شسته رفته و انگار اين اتفاق براي خودم افتاده از زبان ديگري. 
گزارش موشكافانه
از تلاقي نگاه دو همشهري با شايد كلّي فاصله فرهنگي،
اين احساس را من هم گاهي اوقات در توكيو دارم. موفق باشي

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home