پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰

کتاب‌هایی برای سال نو

امسال هم این رسم نوروزی که از وبلاگ راز آموخته‌ایم را اجرا می‌کنیم: از کتاب‌هایی که در سال گذشته خوانده‌ایم، بهترین‌ها را معرفی می‌کنیم، شاید کسی بخواهد و بتواند در تعطیلی‌های نوروز و یا زمانی در سال پیش رو، یکی دو تا از آن‌ها را بخواند. عذاب وجدان این پست سالیانه بخشی از انگیزهٔ امسال من برای کتاب خواندن بیشتر شد و بنابراین خودم هم دو کتاب را معرفی خواهم‌کرد. اما اتفاق هیجان‌انگیزتر برای من و لیلا امسال این است که مامان هم از بین کتاب‌هایی که امسال خوانده یکی را برگزیده و برای ما درباره‌اش نوشته‌است.
با این امید که در سال تازه یا زمانی پس از آن بتوانید برخی از این کتاب‌ها را بخوانید، توجه شما را به خانواده فرهیخته‌مان جلب می‌کنم.


مامان

من امسال پس از سال ها که فرصتی برای کتاب خواندن نداشتم، به توصیه‌ی دخترم که کتاب بخشی از زندگی اوست چند کتاب خواندم و مهم‌ترین کتاب را کتاب جای خالی سلوچ نوشته‌ی محمود دولت‌آبادی می دانم.
این کتاب در ابتدا به شدت مرا متاثر و منقلب کرد، اما پس از مدتی ، من هم مانند افرادی که در این کتاب راجع به آنها صحبت شده به این روش زندگی عادت کردم. متوقع بودم که کتاب به روشنائی برسد ولی نرسید اما در نهایت دریافتم که فقر همه چیز را می خورد. عواطف – اخلاق - روابط اجتماعی. و دیگر آن که تنها مرد این مجموعه زنی به نام مرگان است که مردم فرزندانش را بنام پدرشان که از خانه فرار کرده می خوانند.


لیلا

۱- خاطرات صفرخان
نشر چشمه


این کتاب ارزشمندترین کتابی بود که امسال خوندم . علی اشرف درویشیان عزیز در این کتاب با مرحوم صفدر قهرمانیان گفت و گو کرده است .صفر قهرمانیان کسی است که سی و دو سال از سال های عمرش را در زندان بوده است ( آدرس: کنار آرامگاه شاملو). کتاب بسیار جالبه و برخلاف تصور قبلی من خاطرات صفر خان از زندان های شاه موجب تبلیغ حکومت فعلی نشده است . تو این کتاب توضیح های خوبی از شرایط و وضعیت سال های اوایل حکومت پهلوی شده که برای من خیلی جدید بودن و همچنین خاطرات صفر خان از زندانی بودن با افرادی مانند عزت‌الله سحابی.
کتاب را باید از زیر پل کریمخان از فروشگاه نشر چشمه بخرید چون همون اوایل پخشش جمع‌آوری شد.

 





۲- آقای نویسنده و جنجال بر سر آپارتمان دولتی 
ولاديمير نيكالايويچ واينوويچ - ترجمهٔ آبتین گل‌کار
نشر هرمس

کتاب خیلی جالب و نابی نیست ولی خوندنش را بسیار توصیه می کنم . سبک کتاب طنزه و داستان در زمان حکومت استالین اتفاق می افته . در حین خوندن شباهت های بسیاری براتون های لایت میشه. فکر می کنم خیلی راحت بتونین این کتاب رو از هر شهر کتابی تهیه کنید.







نشر نیلوفر

کتاب بسیار پر کشش و قوی است .سبک خیلی جالبی داره و جملاتش پر از نبوغه و همه ی اینها رو کاملاْ در هنگام خواندن حس می کنید. از طرف دیگه ترجمه ی آقای نجفی هم عالی هست و همه ی این ها باعث میشه که کتابی به این ضخامت رو خیلی سریع بخونید.





مصطفی

1- The Art of Learning
Josh Waitzkin
Free Press

این کتاب را البته هنوز نرسیده‌ام تمام کنم، اما چون بیشترش را خوانده‌ام و چون برایم مهم بود که در این پست درباره‌اش بنویسم، به بعد موکولش نمی‌کنم.
نویسندهٔ کتاب جاش وِیتزکین است، یک استاد بزرگ شطرنج و نیز ورزش‌کار حرفه‌‌ای هنر رزمی تای-چی-چوآن که در هر دو زمینه چندین مدال ملی (آمریکا) و بین‌المللی دارد. در این کتاب تجربه‌های ذهنی و حسی‌اش دربارهٔ فرآیند یادگیری و یا به طور کلی‌تر، عمل‌کرد ذهنی پربازده را بررسی می‌کند و روند یادگیری را بر مبنای تجربه‌های خودش به مرحله‌های پایه‌ای‌تر تقسیم می‌کند و هر یک را به روشنی توضیح می‌دهد. ممکن است بپندارید کسی در سطح قهرمانی در شطرنج و هنرهای رزمی، احتمالاً در جهانی دیگر زندگی می‌کند و تجربه‌ها و تحلیل‌هایش به کار ما مردم عادی نمی‌آید. اما از دید خودم باید بگویم این کتاب یکی از سودمندترین متن‌هایی است که تاکنون خوانده‌ام و تحلیل‌های جاش وِیتزکین را بسیار دقیق، روشن و سودمند یافته‌ام. خواندنش را به هر کسی که هنوز سودای آموختن دانش، هنر، یا مهارتی را دارد توصیه می‌کنم.
کتاب را دوست و آموزگار گران‌قدری به من امانت داده و من با وجود این که بسیار جذبش شدم، هنوز نتوانسته‌ام به پایان برسانمش. تا جایی که خبر دارم، به فارسی ترجمه نشده، اما فایل نسخه الکترونیکی انگلیسی‌اش را می‌شود روی وب یافت.


2- خاک غریب
جومپا لاهیری
ترجمهٔ امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی

وقتی نوشتن این پست را آغاز کردم، یادم نبود که این کتاب را هم امسال خوانده‌ام. یکی از چند کتابی بود که لیلا با وسواس زیاد برایم انتخاب کرده و فرستاده.
وقتی در ایران بودم داستان کوتاهی از جومپا لاهیری خوانده‌بودم (در یک مجموعه داستان از نویسنده‌های مختلف که احتمالاً نشر ماهی منتشر کرده‌بود) و خوشم نیامد. اتفاقاً آن داستان یکی از چند داستان کوتاهی بود که در کنار هم بخش‌های مختلف این کتاب (خاک غریب) را شکل می‌دهند. بنابراین وقتی این کتاب را دست گرفتم، اشتیاق زیادی به خواندن از این نویسنده نداشتم و تا جایی از کتاب، ایرادی که از ابتدا به لاهیری داشتم، برایم پررنگ‌تر شد. ماجراهای کتاب یک‌سره برای کسانی از خانواده‌های هندی بنگالی رخ می‌دهد که در آمریکا زندگی می‌کنند و هر داستان کوتاه بخشی از زندگی یکی را روایت می‌کند که در کل کتاب به هم ربط پیدا می‌کنند و بی آن که داستان واحد بزرگ‌تری بسازند، در کنار هم خط روایی مشخصی رسم می‌کنند. پس نمی‌شود گفت کتاب دربارهٔ کیست یا داستانش چیست (و اگر هم می‌شد، من از بازگو کردن خلاصهٔ داستان یک کتاب یا فیلم بیزارم).

ایرادم به لاهیری همان ایرادی است که به بسیاری از نویسندگانی دارم که داستان‌هایی دربارهٔ داستان‌نویس‌ها می‌نویسند، و این خودشیفتگی آمیخته با ناتوانی‌شان من را آزار می‌دهد. این که لاهیری (که خود هندی‌تبار است) هم یک‌سره از هندی‌ها می‌نویسد برای من قابل قبول نبود و آن را نشانهٔ کم‌مایه بودنش از تجربه‌های دیگر می‌دانستم. چگونه چنین نویسنده‌ای جهانی شده؟

متن خوب کتاب (هرچند ایرادهایی به ترجمه امیرمهدی حقیقت دارم که برای نمونه، east coast را ترجمه نکرده وهمان «ایست کست» نوشته‌است)، کمک کرد تا ایرادم به روایت کلی را کنار بگذارم و پیش بروم و از جایی به بعد، جذب متن شدم.

برداشت کلی‌ام از این کتاب این است که اگرچه در ظاهر کتابی است بیشتر دربارهٔ هندی‌های ساکن آمریکا، اما در کل کتابی است دربارهٔ مهاجرت و دور از خانه بودن به مفهوم وسیعش (که نام کتاب هم به آن اشاره می‌کند)، و تبار بنگالی قالبی است که لاهیری مستقیماً می‌شناسد و برای بیان یک مسأله کلی‌تر انسانی به کار می‌بندد.

متن در عین ساده و روان بودن پرمایه است و چارچوب و خط سیر داستان‌ها نیز خواننده را سردرگم نمی‌کند و در پایان آشفته رها نمی‌کند. شاید این کتاب یکی از کتاب‌هایی باشد که خودم بخواهم زمانی در تعطیلات نوروزی (که در این‌جا ندارم) دوباره بخوانم.

در پایان این پست یاد سیمین دانشور را گرامی می‌داریم و آرزو می‌کنیم همهٔ نویسندگان زندانی کشورمان در سال تازه از بند رها شوند، چه آن‌ها که پشت میله‌ها هستند و چه آنان که با زنجیری بر پای، به قید وثیقه آزادند.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۰

گزارش یک برش پیتزا

نه که حوصلهٔ خوراک پختن نداشته‌باشم، فقط هوس بی‌خودی پیتزا من را به همان دکان همیشگی کشاند، و همان جور پیتزایی را هم که می‌خواستم، داشت. سیستمش این جوری است که انواع پیتزاها را آماده دارد و می‌روی و یک برش نسبتاً بزرگ از هر کدام که بخواهی سفارش می‌دهی که اندازه‌اش برای یک وعده مناسب است. الآن که فکرش را می‌کنم، می‌بینم سیستم هوشمندانه‌ای است برای جلب مشتری‌هایی که یک پیتزای کامل نمی‌خواهند و فقط در پی خوراک یک‌وعده‌ای ارزانی هستند.
دو نفر جلوتر از من بودند. یکی‌شان انگار پیتزای کامل می‌خواست و سفارش داد و نفر بعد، زنی بود سبزه‌رو (به احتمال بسیار، هندی) با کالسکه‌ای که دختر خردسالش در آن بود. یک برش پپرونی (ارزان‌ترین نوع پیتزا) سفارش داد، یک بسته کوچک چیپس برای دخترش گرفت و یک دلار و خرده‌ای انعام داد، چیزی که تاکنون در این دکان ندیده‌بودم، چون انعام دادن در این سیستم زیاد معنی ندارد.
سفارش که دادم، تا تکه پیتزای من را در کوره‌اش گرم کند رفتم و میز خالی کوچکی پیدا کردم و نشستم. زن هندی آمد و روبه‌روی من سر میز بزرگتری با کودکش نشست. پاکت مغازه یک‌دلاری که همراه داشت و اسباب‌بازی‌های ارزان کودکش، تنها دو نشانه دیگر بودند بر کم‌درآمد بودنش. چیزی که من دربارهٔ این مملکت و مخصوصاً شهرهای کوچک‌ترش دوست دارم، این است که مجبور نیستم نگران تلف شدن این جور آدم‌ها در کشاکش تأمین کردن بدیهی‌ترین نیازهای‌شان باشم. فقیرترین آدم‌ها هم حداقلی از امنیت را دارند، یا دست‌کم این طور به نظر من می‌رسد، چیزی که از تهران خودمان به یاد نمی‌آورم.
حالا من مشغول خوردن هستم و او و کودکش نیز. اگر بخواهم نگاهشان نکنم، باید سرم را بچرخانم و اطراف را دید بزنم، یا سرم را پایین بیاندازم و از هر دو کار بدم می‌آید. چند باری نگاه‌مان به هم می‌افتد و بار نخست لبخند می‌زنم و سر تکان می‌دهم. واکنش او حالا در کنار انگلیسی شکسته و انعام دادنش، تازه‌وارد بودنش را ثابت می‌کند. لبخند من دوستانه و عادی است. اما او را مضطرب می‌کند. تشویش او من را معذب می‌کند. پیتزا کوفتم می‌شود. بروکلی روی پیتزا برایم بدمزه می‌شود و می‌فهمم چرا همیشه از بروکلی پخته و کدوی پخته بیزار بوده‌ام: چون همیشه با موقعیت‌های نکبت‌بار همراه بوده‌اند. این موقعیت‌ هم نکبت‌بار است و مزه بروکلی روی این پیتزا را (که پیش‌تر دوست داشتم) برایم ناخوش‌آیند می‌کند. یاد این می‌افتم که یک دلار و بیست و پنج سنت هم برای برش سه دلار و خرده‌ای پپرونی انعام داده. یعنی از غرور هندی‌اش است؟
به خوردن و نوشیدنم ادامه می‌دهم و حالا بر خلاف خواسته‌ام ناچارم در و دیوار را نگاه کنم. اما حتی وقتی چشمم از رویش رد می‌شود، نگاهم را با تشویش می‌قاپد. چرا تشویش؟ پیتزا خوردن شرم‌آور است، یا من موجود خطرناکی به نظر می‌رسم؟
متوجه چیزی می‌شوم: با دست خوردن معروف هندی‌ها، که شاید تاکنون از نزدیک ندیده‌بودم، و به ویژه به چشم می‌آید، چون کف دستش روشن‌تر از بقیه پوستش است. پیتزا را البته همه با دست می‌خورند، اما روی میز مقابل من داستان متفاوتی در جریان است. رویه پیتزا (سوسیس‌ها و پنیر) را با دست جدا می‌کند و در دهان کودکش می‌گذارد و نان زیرینش را لقمه می‌گیرد و خودش می‌خورد. اگر کودکش بزرگ‌تر بود، لابد برایش می‌گفت از پیتزا فقط نانش را دوست دارد. مادر است. برای این که پیتزا زهرمارم شود دیگر چیزی کم ندارم.

برچسب‌ها: , , ,