چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

تا شاید بدانی که چه نمی‌دانی

دو روز دیگر راهی سفری دوهفته‌ای هستم، و حس‌های پیش از سفر (که مدت‌ها بود چشم‌انتظار فرصت بودند)، دوباره بیدار شده‌اند. الآن داشتم با خودم فکر می‌کردم که تا وقتی برنامهٔ سفر پیش نیامده‌بود نمی‌دانستم این‌جا، در این گوشه از دنیا، دل‌بستگی های ریز و درشتی پیدا کرده‌ام. سفر رفتن مثل بیل زدن و زیر و رو کردن خاک است برای حس‌های کهنه‌شدهٔ آدم. مجبوری چند وقتی را دور از جایی که آشیانهٔ عادت‌هایت شده بگذرانی و آزار دوری را حس می‌کنی. طبعاً هر قدر بیشتر و پرتناوب‌تر این دور و نزدیک شدن‌ها را تجربه کنی، حس‌هایت را بیشتر به جریان می‌اندازی، بیشتر می‌شناسی‌شان و درست‌تر می‌توانی به هم ربط‌شان دهی. مثل ورزش کردن است که خونت را به جریان می‌اندازد و نفست را پرشماره می‌کند، و هماهنگی را به حرکت‌ها و اندیشه‌هایت اجبار می‌کند و اگر اهل جنب و جوش نباشی آزار می‌بینی، اما همیشه می‌دانی که برایت خوب است. این که سفر رفتن بسیار را مایه پختگی دانسته‌اند، باید بخش‌اش از همین به گردش انداختن حس‌ها و ناچار کردن آدم به رویارویی با حس‌هایی باشد که در گوشه‌های گرم و تاریکش آرمیده‌اند. حالا جدا از تشویش‌های ناگزیر کسی که اهل سفر رفتن نیست و نمی‌خواهد چیزی را فراموش کند، این زیر و رو شدن حس‌ها هم ذهنم را مشغول کرده. چیزی از درونت سر برمی‌آورد که همیشه فکر می‌کردی می‌شناسی‌اش و در کنترلش داری، و حالا می‌بینی آن حس شاید بیشتر بر تو فرمان می‌راند، تا تو بر او. ندانستن به قدر کافی خطرناک هست، و خطرناک‌تر از آن، این که بپنداری کم و بیش می‌دانی چه چیزهایی را نمی‌دانی. این پندارِ خطرناک‌تر و البته همه‌گیرتری است.

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home