چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

12 اسفند کتاب بخوانیم

دو روز مانده به انتخابات مجلس و می‌توانم مجسم کنم که نامزدهای ریز و درشت، بیشترشان در عکس‌هایی آراسته به چادرهای سیاه و ریش‌های انبوه، شهرهای ایران را مزین فرموده‌اند. حکومت ایران با چیزی که رخ خواهدداد بیگانه نیست. انتخابات دور هفتم مجلس و دور دوم شوراها نمونه‌های روشنی از قهر مردم از حکومت بودند، در پی چیزی که در دوره‌های پیش از هر کدام از آن انتخابات رخ داد.
اما بعید است نفرت مردم از نظام در آستانهٔ هیچ انتخاباتی تاکنون فراگیرتر و ژرف‌تر از اکنون بوده‌باشد. انتخابات این دورهٔ مجلس در وضعی می‌خواهد چند مشکل نظام را با هم حل کند که هنوز خودش زیر غبار آوار انتخابات پیشین ریاست جمهوری دست و پا می‌زند. آن‌هایی که همیشه رأی ندادن را تجویز کرده‌اند، حالا بیش از هر زمانی می‌توانند گردن برافرازند و آینده‌بینی‌شان را به رخ بکشند. اما من برعکس، فکر می‌کنم وضعیت ناگواری که در این انتخابات برای نظام ایجاد شده، نتیجه رأی‌هایی است که در دور قبل به صندوق‌ها ریخته شد و پایمردی مردم در فریاد کردن خیانتی که در حق آن رأی‌ها شد. اگر امروز علی مطهری را می‌بینیم که (هرچند در آستانهٔ انتخابات) حرف از نقد رهبری و جنایت‌های 30 خرداد 88 می‌زند، یا محمد نوری‌زاد را که نامه‌هایش حرف ما را از آمیخته با  نگاهی شرعی و سنتی می‌زند، این‌ها نتیجه‌های دو سال نبرد تن‌به‌تن مردم و نظام است. پافشاری بر غنی‌سازی اورانیوم در درصدهای بالاتر از نیاز نیروگاهی و در آغوش کشیدن تحریم‌ها و خطر حملهٔ نظامی، ترفند قدیمی برای خاموش کردن صدای معترض داخلی است با اهرم دشمن خارجی. سال‌هاست کسی خریدار ایدهٔ «دشمن» نیست و حالا نظام می‌کوشد روحی بر تن آن مجسمه بدمد، و این بار این ترفند وضع را برایش بدتر خواهدکرد.
به نظرم تحریم کردن این انتخابات و نمایاندن تحریم، حرکتی مهم است و اگر خودم در ایران بودم حتماً می‌کوشیدم در روز انتخابات در خانه بمانم و حتی اگر شده به اندازهٔ یک نفر، شهر را خلوت بگذارم. این تحریم را دست‌کم سه چشم خواهددید: یکی رسانه‌های خارجی (که البته حضور رسمی در ایران ندارند و دوست ما هم نیستند، اما ابزار اطلاع‌رسانی هستند)، و دیگری خود جناب نظام (که البته انکار خواهدکرد و «حماسه حضور پرشور» را فریاد خواهدزد، اما همچنان پیام را دریافت خواهدکرد و دردش را خواهدچشید)، و مهم‌تر از همه، خود ما مردم، که این گونه با هم حرف می‌زنیم.انتخابی وجود ندارد و دست‌کم برای حفاظت از محیط زیست، بهتر است نام تأییدشدگان دستگاه آقای جنتی بر روی کاغذ نوشته نشود. بیایید در روز 12 اسفند در خانه بمانیم و یک کتاب خوب بخوانیم.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

تا شاید بدانی که چه نمی‌دانی

دو روز دیگر راهی سفری دوهفته‌ای هستم، و حس‌های پیش از سفر (که مدت‌ها بود چشم‌انتظار فرصت بودند)، دوباره بیدار شده‌اند. الآن داشتم با خودم فکر می‌کردم که تا وقتی برنامهٔ سفر پیش نیامده‌بود نمی‌دانستم این‌جا، در این گوشه از دنیا، دل‌بستگی های ریز و درشتی پیدا کرده‌ام. سفر رفتن مثل بیل زدن و زیر و رو کردن خاک است برای حس‌های کهنه‌شدهٔ آدم. مجبوری چند وقتی را دور از جایی که آشیانهٔ عادت‌هایت شده بگذرانی و آزار دوری را حس می‌کنی. طبعاً هر قدر بیشتر و پرتناوب‌تر این دور و نزدیک شدن‌ها را تجربه کنی، حس‌هایت را بیشتر به جریان می‌اندازی، بیشتر می‌شناسی‌شان و درست‌تر می‌توانی به هم ربط‌شان دهی. مثل ورزش کردن است که خونت را به جریان می‌اندازد و نفست را پرشماره می‌کند، و هماهنگی را به حرکت‌ها و اندیشه‌هایت اجبار می‌کند و اگر اهل جنب و جوش نباشی آزار می‌بینی، اما همیشه می‌دانی که برایت خوب است. این که سفر رفتن بسیار را مایه پختگی دانسته‌اند، باید بخش‌اش از همین به گردش انداختن حس‌ها و ناچار کردن آدم به رویارویی با حس‌هایی باشد که در گوشه‌های گرم و تاریکش آرمیده‌اند. حالا جدا از تشویش‌های ناگزیر کسی که اهل سفر رفتن نیست و نمی‌خواهد چیزی را فراموش کند، این زیر و رو شدن حس‌ها هم ذهنم را مشغول کرده. چیزی از درونت سر برمی‌آورد که همیشه فکر می‌کردی می‌شناسی‌اش و در کنترلش داری، و حالا می‌بینی آن حس شاید بیشتر بر تو فرمان می‌راند، تا تو بر او. ندانستن به قدر کافی خطرناک هست، و خطرناک‌تر از آن، این که بپنداری کم و بیش می‌دانی چه چیزهایی را نمی‌دانی. این پندارِ خطرناک‌تر و البته همه‌گیرتری است.

برچسب‌ها: ,

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۰

سعید ملک‌پور

بعد از یک روز پرکار و دردسر که البته با شادی تمام شد، برگشته‌ام خانه و به رسم دانشجوهای قرن بیست و یکم دارم آداب فیس‌بوکی را به جای می‌آورم. دو مطلب می‌بینم که دربارهٔ سعید ملک‌پور به اشتراک گذاشته‌اند. هر دو را سرسری می‌خوانم تا اصل حرف‌شان را بفهمم. همین جور که نی آب‌میوه در دهانم است و با یک دست لیوانش را نگه داشته‌ام، زبانه‌های آن دو صفحه را می‌بندم. بعد با خودم فکر می‌کنم یک نفر آدم احتمالاً بی‌گناه هر شب را با ترس این که آفتاب فردا را نبیند به صبح می‌رساند، خانواده‌اش به او و پرونده‌اش دسترسی ندارند، و حساسیتی که من به این موضوع نشان می‌دهم تناسبی با یک آدمیزاد شریف ندارد. لیوان آب‌میوه را می‌گذارم کنار و می‌کوشم فکرم را متمرکز کنم و قدری شرف جمع‌آوری نمایم.
مسأله برای من گناه‌کار بودن یا نبودن سعید ملک‌پور نیست. حتی پیش از آن است. ممکن بود هر کدام از ما جای او باشیم. به کدام جرم؟ مسأله دقیقاً همین است. وقتی حکومت تصمیم می‌گیرد کسی را بکشد یا حبس کند، باید بتوان دربارهٔ دلیل این مجازات از حکومت چراجویی کرد؟ چرا؟ چون من می‌خواهم اگر حکومت من را گرفت یا کُشت، بقیه بتوانند چراجویی کنند. در غیر این صورت چه امنیتی برای مردم از دست حکومت باقی می‌ماند؟ مسأله برای من این است: می‌خواهید یک شهروند را بکشید، باید به همه توضیح بدهید چرا. باید کارتان را توجیه کنید. فراتر از این که حکومت چه قدر خوب یا بد است، این میزان از شفافیت را باید داشته‌باشد، نه در برابر شهروندانش، که در برابر همه مردم جهان.
اما مردم ما به این ترفند عادت کرده‌اند. وقتی نظام روی عبوس می‌کند و تندی به خرج می‌دهد، خیلی‌ها توجیه‌گر می‌شوند: لابد یک کاری کرده که می‌خواهند اعدامش کنند. تو سرت به کار خودت باشه. دنبال دردسری مگه؟ حکومت در این‌جا با این ترفند در نقش بزرگتری ظاهر می‌شود که دربارهٔ جان و مال شهروندان صلاحیتی بیش از خودشان دارد، کم و بیش همان مفهوم ولایت مطلقه. پلیدی این کردار در این است که برای گستراندن و پایستن نظام، مردم را از هم می‌ترسانند و بیگانه می‌کنند  و نظام را یگانه قیم و محرم باصلاحیتی وانمود می‌کنند که حقش بر شهروندان مانند حق شوهر بر زن یا پدر بر دختر در فقه اسلامی است و دلسوزی‌اش نیز به همان شکل فرض گرفته می‌شود. قدرت مردم عادی که در ایستادن و پرسیدن و پای فشردن بر حق خود و یکدیگر است، به این شکل از خودشان پوشیده داشته می‌شود و پایه‌های حکومت ترس محکم‌تر می‌شود.
دربارهٔ جزئیات اتهام سعید ملک‌پور اطلاعات دقیقی منتشر نشده، به جز دست داشتن در راه‌اندازی و اداره کردن سایت‌های هرزه‌نگاری فارسی. طبق معمول هم پای دژمن خارجی در میان است. واقعیت این است که وضعیت هرزه‌نگاری فارسی بسیار پیچیده و آلوده است. هیچ ایرانی عاقلی (جدا از نوع اعتقادش) حاضر نیست در چنین چارچوبی ظاهر شود، به دلیل خطر بسیار بالای آن. بیشتر محتوایی که از این نوع روی وب منتشر می‌شده عکس‌ها و ویدئوهایی بوده که بدون رضایت و اطلاع کسانی که در آن‌ها ظاهر شده‌اند، منتشر گشته و معمولاً هم آن‌ها را به دردسرهای جدی انداخته. تقصیر هم البته بیشتر از حکومت است که با فشار آوردن بر مردم و جوانان در هر زمینه‌ای که به جنسیت مربوط است، التهاب و اضطراب جنسی را بالا نگه داشته. تلاش برای اعدام کردن ملک‌پور هم پنهان کردن آن مشکل است، حتی اگر ملک‌پور واقعاً دست‌اندرکار آن سایت‌ها بوده‌باشد، که بعید به نظر می‌رسد.
در حد همین زمزمهٔ وبلاگی می‌گویم: سعید ملک‌پور را اعدام نکنید. این قدر او و خانواده‌اش را آزار ندهید. او مجرم‌تر از خودتان نیست.

اگر همه زمزمه کنیم، ستم‌گران چاره‌ای از شنیدن نخواهندداشت.


برچسب‌ها: , , , ,