شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۰

جدایی حاتمی‌کیا

کاش حاتمی‌کیا دربارهٔ فرهادی و جدایی نادر از سیمین چیزی نگفته‌بود. آدم‌هایی مثل حاتمی‌کیا را خیلی کم داریم و با این حسادت علنی سابقهٔ تاریکی برای خودش و ما ساخت.
یادم هست چند سال پیش در یک مصاحبهٔ تلویزیونی می‌گفت خدا را شکر که جشنواره‌های خارجی کار من را نمی‌پسندند. برای من البته عجیب بود و هنوز هم هست که چرا فیلمی مثل ارتفاع پست نباید با اقبال جهانی روبه‌رو شود. اما مسأله نسبتاً صورت مشخصی داشت: فیلم‌سازهایی را داشتیم و داریم که ذائقهٔ جشنواره‌های اروپایی را می‌فهمند و برای جایزه گرفتن از آن‌ها فیلم می‌سازند. این‌ها نمی‌توانند در تکنیک یا محتوا با فیلم‌های برتر جهان رقابت کنند، پس سوژهٔ فیلم را باید تبدیل به نقطه‌ٔ برتری‌شان کنند و معمولاً هم به قول رسانه‌های نظام «سیاه‌نمایی» می‌کنند. نظر من این است که بیشتر این فیلم‌ها هم واقعاً چرند هستند، چیزهایی مثل بادکنک سفید، کیسهٔ برنج و رنگ خدا. گاهی بینندهٔ ایرانی این فیلم‌ها را پس از آن که جایزه‌های خارجی‌شان را گرفتند می‌بیند و حوصله‌اش سر می‌رود یا گیج می‌شود که به این فیلم چرند جایزهٔ چی را داده‌اند آخر.
در سوی دیگر، فیلم‌هایی را داریم که درون ایران مورد استقبال تماشاگران با طرز فکرهای مختلف قرار می‌گیرند؛ در این‌جا منظورم فقط پرفروش شدن فیلم نیست، چون اخراجی‌ها (نماد و استاندارد تاریخی فیلم بنجل و دروغ و عوام‌پسند) هم ممکن است مردم را به سینما بکشاند، اما بی‌وزنی‌شان برای بینندگان آشکار است. فیلم‌هایی مانند مارمولک، من ترانه ...، به رنگ ارغوان، دربارهٔ الی و صورتی (بله، این فریدون جیرانی نادان فیلم خوب هم ساخته)، برای بینندهٔ درون ایران قابل فهم‌اند و غنای محتوائی خوبی هم دارند، اما برای بینندهٔ بیرون از ایران چندان جالب نیستند، چون وابستگی زیادی به محیط درون ایران دارند که با همه جای دنیا متفاوت است و در ضمن همچنان از نظر تکنیکی با سطح جهانی فاصله دارند.
جدایی نادر از سیمین یکی از کم‌شمار نمونه‌های فیلم‌هایی است که هم درون ایران فهمیده و دوست داشته شد و هم در سطح جهان. هیجانی که ما برای این فیلم و سازنده‌اش داریم تا حد زیادی به همین خاطر است: این داستان ما است. اگر قبول ندارید، استعاره‌گشایی همایون خیری را بخوانید. شیوه و فضای بیان داستان هم، برای ما مأنوس است. تناقضی در داستان نیست، تقلبی یا تعصبی نمی‌شود دید، یا دست‌کم من نتوانستم ببینم. در فضای سانسور و سرکوب درون ایران، فرهادی داستان ما را به رمز درآورده، و ما این رمز را می‌فهمیم، حتی اگر ناخودآگاه، با آن درمی‌آمیزیم و لذت می‌بریم، هرچند با درد. سوی دیگر این لذت آن است که می‌دانیم ده‌نمکی و سلحشور و شمقدری و بقیهٔ نادان‌ها این رمز را اگر بفهمند هم نمی‌توانند هضم کنند. آن‌ها سهمی از این لذت ندارند، چون خیلی ساده، این داستان آن‌ها نیست. این به لذت ما هیجان و حس انتقام‌گیری می‌دهد، به ویژه از آن جهت که آن گروه دیگر، خود ایجاد کننده و ادامه‌دهنده وضعیت بیمار کنونی هستند که مسألهٔ موضوع فیلم را ایجاد کرده. در عین این که واپس‌گرایان نمی‌توانند این لذت را بچشند، حس کردن این لذت خودش شناسنامه‌‌ای است برای جامعهٔ ما در برابر گروه آن‌ها.
جدایی، مانند سمفونی‌های شوستاکوویچ است که زیر خفقان رژیم کمونیستی، حرفش را به رمز و با انتزاع موسیقایی می‌گفت. ممکن است ما امروز موسیقی شوستاکوویچ را بشنویم و بدون فهمیدن آن استعاره از خود آن هم لذت ببریم، همچنان که جدایی را می‌شود بدون فهمیدن استعاره‌هایش هم دید و به وجد آمد، آن گونه که شاید بسیاری از غیرایرانیان می‌بینندش.
حالا این که داستان ما را یکی از خودمان به این خوبی گفته که هم ما می‌فهمیم و می‌نوشیم و هم جهان بیرون از ایران می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند، برای ما چیزی فراتر از شادی معمولی دارد: آن واژه‌های مبتذل‌شده‌ای که نقل و نبات رسانه‌های نظام است: افتخار و سربلندی.
این گونه موفقیت، و مهم‌تر از آن، محبوبیت و سربلندی، که هم‌زمان درون و بیرون از ایران برای فرهادی و تیمش به دست آمده، البته رشک‌برانگیز است و همان طور که کیومرث پوراحمد هم گفته، غرغر کردن حاتمی‌کیا از روی حسادت است.

متأسفانه خود حاتمی‌کیا از خودش دفاع بدتری هم کرده و به مبتذل‌ترین شیوه (رسالت تاریخی و صراحت و ...) خواسته نامه‌اش به میرکریمی را توجیه کند. میرکریمی هم انگار که متن آن نامه را یادمان رفته‌باشد، رفتار طعنه‌آمیز حاتمی‌کیا را تعبیر به نقد کرده.
بدترین قسمت داستان به نظر من، دنده‌عقب رفتن حاتمی‌کیا به سمت آوینی است. آوینی شخصیتی بود که با صدا، قلم و شخصیت اغواگرش سال‌ها به کار رمانتیک‌سازی جنگ مشغول بود و از این جهت شاید یکی از بزرگ‌ترین خدمت‌گزاران راه تحریف تاریخ جنگ بود تا نظام اسلامی بی‌دردسر بتواند آن را به نفع خود و برای خود مصادره کند و نسل پشت نسل را با آن بکوبد و تحقیر کند. نسل ما که در جنگ به دنیا آمد و در میان جنگ و با پیامدهای آن بزرگ شد، پیش از آن که مجال بیابد بفهمد برای جنگ‌افروزی و جنگ‌طلبی نظام باید از او طلب‌کار باشد، بدهکار ادعای «خون شهدا» شد که لابد برای ولایت مطلقه و حجاب اجباری و انتخابات فرمایشی به زمین ریخته شد، و «فرهنگ جبهه و شهادت» که مستقیماً در تضاد با شیوهٔ زندگی مورد پسند ما بود. آدم‌هایی مثل آوینی خوراک رسانه‌ای این سیستم را پیوسته و پرحجم می‌پختند.
برای من عجیب است که کارهای حاتمی‌کیا این قدر از آوینی جلوتر است (نامهٔ آوینی به حاتمی‌کیا دربارهٔ فیلم از کرخه تا راین را بخوانید و ببینید چه قدر از خود آن فیلم عقب‌تر است) و در عین حال همچنان آوینی را چنان که انگار نماد و نمونهٔ اندیشه‌ای ناب، شعار خود می‌کند یا حتی به آن پناه می‌برد. شاید آوینی در زمان جنگ و از دید حاتمی‌کیای آن زمان توجیه‌پذیر بوده، اما چنگ انداختن به او برای خرده گرفتن به جدایی، به پس رفتن است و نیز تف انداختن به روی خورشید.
کاش حاتمی‌کیا دیگر دربارهٔ فرهادی و فیلمش چیزی نگوید، و کاش برگردد سراغ فیلم ساختنش، به جای آن که برای خودش «رسالت بسیجی» ببیند و بخواهد آن را با کنایه‌هایی بسیار فروتر از ادبیات فیلم‌نامه‌هایش ادا کند. چه اشکالی دارد سال دیگر حاتمی‌کیا را ببینیم که جایزه‌های جهانی می‌گیرد؟

برچسب‌ها: , , , ,

1 Comments:

At دوشنبه, بهمن ۰۳, ۱۳۹۰ ۷:۱۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Mahdi said...

این جمله آخر منو یاد پدر پادشاه انداخت زمانی که می گفت تو همین الانم اگر به حرف من گوش کنی دیر نیست.
حالمو بد کرد.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home