سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۰

رموز بی‌خودی

این را اتفاقی کشف کردم و از آن به بعد چند باری امتحانش کرده‌ام و همیشه خوب بوده.
روی تختم دو سه تا بالش حجیم و سفت دارم که همانا ابزار مطالعه هستند. حالت ایده‌آل مطالعه برای من همان است که این‌ها را روی هم بچینم و پشتم را به آن‌ها بدهم.
یک شب که خسته بودم، هدفون وایرلس را توی گوشم (در واقع، روی کله‌ام) گذاشتم و یک سمفونی مالر را به همین حالت گوش کردم. طبعاً در میانه‌اش به خواب رفتم، اما آخرش بیدار شدم و حال خیلی خوبی داشتم. دفعه‌های بعد با موسیقی شجریان امتحانش کردم و از جمله امشب با «رندان مست».
همیشه حالت بهینهٔ موسیقی شنیدن برای من معما بوده. در موسیقی شنیدن سخت می‌گیرم و تلاش می‌کنم گوشم را با شنیدن چیزهای به‌دردنخور خراب نکنم. اما شنیدن موسیقی خوب هم راحت نیست، مگر این که تبدیلش کنید به موسیقی متن که به قول «علما» نقض غرض است.
می‌دانم، قیمت کالا در ایران روز‌به‌روز بالا می‌رود و پول‌مان بی‌ارزش می‌شود. سرطان سیاست‌مان (همان عین دیانت‌مان) است که به اقتصاد متاستاز کرده. می‌دانم، بهترین مردم‌مان در زندان‌ها هستند، هوا و زمین و زمان تهران کثیف است، دشمن‌سازی خارجی جمهوری اسلامی دارد به ثمر می‌رسد، مردم دل‌مرده‌اند و هزار درد دیگر. از بی‌خبری و خامی نیست که می‌گویم بالش پشتم می‌گذارم و هدفون وایرلس روی کله‌ام. این برای خودش راه‌حل یک مسأله است، گیرم که دردی از دردهای بزرگ‌مان کم نکند، اما شاید به درد دیگری بخورد.
محکومیم به زندگی کردن، و از این محکومیت نمی‌گریزم.

برچسب‌ها: , , ,

دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۰

گلو را گرفته‌اند و فشار می‌دهند (*)

چند سال است که خوانندهٔ مرضیه رسولی هستم و هرگز به یاد ندارم مطلب مستقیم سیاسی یا حتی اشاره سیاسی نامحتاطانه در نوشته‌اش دیده‌باشم. برای شرق و بعد برای اعتماد می‌نوشت و البته در وبلاگش که حالا وجود ندارد، و لابد در نشریه‌هایی دیگر نیز که من نمی‌خواندم.
می‌دانی، در قرن بیست و یکم نابود و غیرقابل دسترس کردن یک وبلاگ، آن هم وبلاگ چنین نویسنده‌ای، نمود کتاب‌سوزی است. امروز دیگر نمی‌شود کتابی را با سوزاندن از بین برد، چون نسخه‌برداری الکترونیکی یک جور جاودانگی ایجاد کرده. اما کتاب‌سوزی از بین نرفته، که شکلش عوض شده. حالا نویسنده را می‌گیرند و شخصی‌ترین نوشته‌هایش را در همگانی‌ترین عرصه از بین می‌برند.
چرا باید مرضیه رسولی و البته پرستو دوکوهکی و چندین تن دیگر را بگیرند؟ روشن است که نظام از این‌ها بیزار است، اما این آدم‌ها با خودسانسوری و سر به زیر انداختن، شرایط را تحمل کردند که بهانه به دست جناب نظام ندهند، پس دیگر چه مرگش است این نظام مقدس؟
این‌ها بدترین دشمنان نظامند؛ کسانی که شعار نمی‌دهند، از این و آن طرف‌داری نمی‌کنند، اما به جای آن، بودن و زیستن و اندیشیدنی را می‌نویسند که اصول نظام در آن نقش ندارند. این‌ها باطل بودن نظام را روشن‌تر از هر کس دیگری نشان می‌دهند، با بودن خود و ندیدن آن. این‌ها آدم‌هایی هستند که بلدند حرف‌شان را بزنند که ما به آن تشنه‌ایم و نظام و سرشت باطلش با غایب بودنش در متن آن سخن‌ها خوار می‌شود. نظام از این‌ها چرا خشمگین نباشد؟ اما نمی‌داند چه کارشان هم بکند. می‌داند که بهانه به دستش نخواهندداد، اما آن که پیشه‌اش وقاحت است چه نیازی به دلیل و بهانه دارد؟
نظام از مرضیه و هر کسی مثل مرضیه می‌ترسد، چون می‌داند دوستش ندارند و می‌داند دوست‌ داشته‌می‌شوند، و رشک می‌ورزد و نیز می‌داند اگر بنا بر مقابله داشته‌باشند، با همین واژه‌هایی که دعوی سِحر و اعجازشان نیست زخم‌های دردناک بر پیکر ناپاکش می‌زنند.
این‌ها مثل اورانیوم غنی‌شده‌ای هستند که جهان نمی‌خواهد در دست رهبران ایران باشد، بی آن که بتواند ثابت کند نیت ساختن جنگ‌افزار هسته‌ای دارند. نظام هم از این سو نمی‌تواند نیت مرضیه را روشن کند، اما از چابکی و نفوذ نوشته‌هایش می‌ترسد، و همان طور که جهان می‌داند نظام ما هیچ کس را دوست ندارد، نظام هم می‌داند مرضیه دوستش ندارد.
مرضیه و پرستو حالا در اوین هستند. جای خوش‌خیالی نیست، صحبت از بند سپاه و بازجوهای هتاک و شکنجه است ...

*

برچسب‌ها: , , , ,

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

همانا ...

“Our worst fears lie in anticipation”
~ Mad Men

برچسب‌ها: ,

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۰

جدایی حاتمی‌کیا

کاش حاتمی‌کیا دربارهٔ فرهادی و جدایی نادر از سیمین چیزی نگفته‌بود. آدم‌هایی مثل حاتمی‌کیا را خیلی کم داریم و با این حسادت علنی سابقهٔ تاریکی برای خودش و ما ساخت.
یادم هست چند سال پیش در یک مصاحبهٔ تلویزیونی می‌گفت خدا را شکر که جشنواره‌های خارجی کار من را نمی‌پسندند. برای من البته عجیب بود و هنوز هم هست که چرا فیلمی مثل ارتفاع پست نباید با اقبال جهانی روبه‌رو شود. اما مسأله نسبتاً صورت مشخصی داشت: فیلم‌سازهایی را داشتیم و داریم که ذائقهٔ جشنواره‌های اروپایی را می‌فهمند و برای جایزه گرفتن از آن‌ها فیلم می‌سازند. این‌ها نمی‌توانند در تکنیک یا محتوا با فیلم‌های برتر جهان رقابت کنند، پس سوژهٔ فیلم را باید تبدیل به نقطه‌ٔ برتری‌شان کنند و معمولاً هم به قول رسانه‌های نظام «سیاه‌نمایی» می‌کنند. نظر من این است که بیشتر این فیلم‌ها هم واقعاً چرند هستند، چیزهایی مثل بادکنک سفید، کیسهٔ برنج و رنگ خدا. گاهی بینندهٔ ایرانی این فیلم‌ها را پس از آن که جایزه‌های خارجی‌شان را گرفتند می‌بیند و حوصله‌اش سر می‌رود یا گیج می‌شود که به این فیلم چرند جایزهٔ چی را داده‌اند آخر.
در سوی دیگر، فیلم‌هایی را داریم که درون ایران مورد استقبال تماشاگران با طرز فکرهای مختلف قرار می‌گیرند؛ در این‌جا منظورم فقط پرفروش شدن فیلم نیست، چون اخراجی‌ها (نماد و استاندارد تاریخی فیلم بنجل و دروغ و عوام‌پسند) هم ممکن است مردم را به سینما بکشاند، اما بی‌وزنی‌شان برای بینندگان آشکار است. فیلم‌هایی مانند مارمولک، من ترانه ...، به رنگ ارغوان، دربارهٔ الی و صورتی (بله، این فریدون جیرانی نادان فیلم خوب هم ساخته)، برای بینندهٔ درون ایران قابل فهم‌اند و غنای محتوائی خوبی هم دارند، اما برای بینندهٔ بیرون از ایران چندان جالب نیستند، چون وابستگی زیادی به محیط درون ایران دارند که با همه جای دنیا متفاوت است و در ضمن همچنان از نظر تکنیکی با سطح جهانی فاصله دارند.
جدایی نادر از سیمین یکی از کم‌شمار نمونه‌های فیلم‌هایی است که هم درون ایران فهمیده و دوست داشته شد و هم در سطح جهان. هیجانی که ما برای این فیلم و سازنده‌اش داریم تا حد زیادی به همین خاطر است: این داستان ما است. اگر قبول ندارید، استعاره‌گشایی همایون خیری را بخوانید. شیوه و فضای بیان داستان هم، برای ما مأنوس است. تناقضی در داستان نیست، تقلبی یا تعصبی نمی‌شود دید، یا دست‌کم من نتوانستم ببینم. در فضای سانسور و سرکوب درون ایران، فرهادی داستان ما را به رمز درآورده، و ما این رمز را می‌فهمیم، حتی اگر ناخودآگاه، با آن درمی‌آمیزیم و لذت می‌بریم، هرچند با درد. سوی دیگر این لذت آن است که می‌دانیم ده‌نمکی و سلحشور و شمقدری و بقیهٔ نادان‌ها این رمز را اگر بفهمند هم نمی‌توانند هضم کنند. آن‌ها سهمی از این لذت ندارند، چون خیلی ساده، این داستان آن‌ها نیست. این به لذت ما هیجان و حس انتقام‌گیری می‌دهد، به ویژه از آن جهت که آن گروه دیگر، خود ایجاد کننده و ادامه‌دهنده وضعیت بیمار کنونی هستند که مسألهٔ موضوع فیلم را ایجاد کرده. در عین این که واپس‌گرایان نمی‌توانند این لذت را بچشند، حس کردن این لذت خودش شناسنامه‌‌ای است برای جامعهٔ ما در برابر گروه آن‌ها.
جدایی، مانند سمفونی‌های شوستاکوویچ است که زیر خفقان رژیم کمونیستی، حرفش را به رمز و با انتزاع موسیقایی می‌گفت. ممکن است ما امروز موسیقی شوستاکوویچ را بشنویم و بدون فهمیدن آن استعاره از خود آن هم لذت ببریم، همچنان که جدایی را می‌شود بدون فهمیدن استعاره‌هایش هم دید و به وجد آمد، آن گونه که شاید بسیاری از غیرایرانیان می‌بینندش.
حالا این که داستان ما را یکی از خودمان به این خوبی گفته که هم ما می‌فهمیم و می‌نوشیم و هم جهان بیرون از ایران می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند، برای ما چیزی فراتر از شادی معمولی دارد: آن واژه‌های مبتذل‌شده‌ای که نقل و نبات رسانه‌های نظام است: افتخار و سربلندی.
این گونه موفقیت، و مهم‌تر از آن، محبوبیت و سربلندی، که هم‌زمان درون و بیرون از ایران برای فرهادی و تیمش به دست آمده، البته رشک‌برانگیز است و همان طور که کیومرث پوراحمد هم گفته، غرغر کردن حاتمی‌کیا از روی حسادت است.

متأسفانه خود حاتمی‌کیا از خودش دفاع بدتری هم کرده و به مبتذل‌ترین شیوه (رسالت تاریخی و صراحت و ...) خواسته نامه‌اش به میرکریمی را توجیه کند. میرکریمی هم انگار که متن آن نامه را یادمان رفته‌باشد، رفتار طعنه‌آمیز حاتمی‌کیا را تعبیر به نقد کرده.
بدترین قسمت داستان به نظر من، دنده‌عقب رفتن حاتمی‌کیا به سمت آوینی است. آوینی شخصیتی بود که با صدا، قلم و شخصیت اغواگرش سال‌ها به کار رمانتیک‌سازی جنگ مشغول بود و از این جهت شاید یکی از بزرگ‌ترین خدمت‌گزاران راه تحریف تاریخ جنگ بود تا نظام اسلامی بی‌دردسر بتواند آن را به نفع خود و برای خود مصادره کند و نسل پشت نسل را با آن بکوبد و تحقیر کند. نسل ما که در جنگ به دنیا آمد و در میان جنگ و با پیامدهای آن بزرگ شد، پیش از آن که مجال بیابد بفهمد برای جنگ‌افروزی و جنگ‌طلبی نظام باید از او طلب‌کار باشد، بدهکار ادعای «خون شهدا» شد که لابد برای ولایت مطلقه و حجاب اجباری و انتخابات فرمایشی به زمین ریخته شد، و «فرهنگ جبهه و شهادت» که مستقیماً در تضاد با شیوهٔ زندگی مورد پسند ما بود. آدم‌هایی مثل آوینی خوراک رسانه‌ای این سیستم را پیوسته و پرحجم می‌پختند.
برای من عجیب است که کارهای حاتمی‌کیا این قدر از آوینی جلوتر است (نامهٔ آوینی به حاتمی‌کیا دربارهٔ فیلم از کرخه تا راین را بخوانید و ببینید چه قدر از خود آن فیلم عقب‌تر است) و در عین حال همچنان آوینی را چنان که انگار نماد و نمونهٔ اندیشه‌ای ناب، شعار خود می‌کند یا حتی به آن پناه می‌برد. شاید آوینی در زمان جنگ و از دید حاتمی‌کیای آن زمان توجیه‌پذیر بوده، اما چنگ انداختن به او برای خرده گرفتن به جدایی، به پس رفتن است و نیز تف انداختن به روی خورشید.
کاش حاتمی‌کیا دیگر دربارهٔ فرهادی و فیلمش چیزی نگوید، و کاش برگردد سراغ فیلم ساختنش، به جای آن که برای خودش «رسالت بسیجی» ببیند و بخواهد آن را با کنایه‌هایی بسیار فروتر از ادبیات فیلم‌نامه‌هایش ادا کند. چه اشکالی دارد سال دیگر حاتمی‌کیا را ببینیم که جایزه‌های جهانی می‌گیرد؟

برچسب‌ها: , , , ,

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۰

درد و آلودگی

روی یکی از این تی‌شرت‌های «خودجوش» نوشته‌بود: من نیازی به سکس ندارم، دولتم هر روز ترتیبم را می‌دهد.
وضع من، دست‌کم امروز، این جوری است. آمده‌ام دانشگاه که مثلاً کار کنم، خبر بازداشت پرستو دوکوهکی را می خوانم. نویسندهٔ مورد علاقهٔ من نبوده هیچ وقت، اما از آن آدم‌هایی است که برایش احترام زیادی قائلم. هنوز در نخ این خبرم که مشت محکم فرود می‌آید: مرضیه رسولی را هم گرفتند، وسائلش را هم ضبط کردند و الآن در اوین است. دارم با خودم فکر می‌کنم آدم به‌دردبخوری در ایران باقی مانده که در سایهٔ نظام اسلامی پایش به اوین نرسیده باشد؟ دارم به گذرنامه‌اش فکر می‌کنم که تازگی رفع توقیف شده‌بود، و آن یادداشتی که در وبلاگش نوشت که می خواهد برود سفر. دارم به این فکر می‌کنم که ... که خبر بعدی پیدا می‌شود: فرج‌الله سلحشور (این مگس کثیف) گاله را گشوده و هر چیزی که شایستهٔ خودش و کارهای بی‌ارزش خودش است، دربارهٔ فرهادی و «جدایی نادر از سیمین» گفته. برای‌تان پیش آمده که بروید گورستان برای تشییع یا عزای کسی که به تازگی از دست داده‌اید؟ و همین که بر سر خاکش می‌خواهید بروید در هوای ماتم خودتان، یکی از این «مداح»های دوره‌گرد می‌رسد و بی‌اجازه شروع می کند به زوزه کشیدن. و مجبورید کمی تحملش کنید و بعد یک چیزی در جیبش بگذارید که دست از سرتان بردارد، در حالی که در واقع می خواهید در یکی از همان گورهای خالی چالش کنید. وزوز کردن سلحشور در این شرایط هم مثل زوزهٔ همان مداح دوره‌گرد است. بیل هست خدمت شما؟
***
اگر یک نفر به اسم شما یا مثلاً با خودروی شما برود و جایی کار زشتی بکند، مثلاً جنایتی مرتکب شود، در حالی که شما نه خبر داشته‌اید و نه رضایت، آیا اعتراض نمی‌کنید؟ دامن‌تان را از گرد آن زشتی نمی‌تکانید؟
در این شرایطی که آقای نوری‌زاد تجویز می کند برای آقای خامنه‌ای نامه بنویسیم، خواستم خدمت خود خدا عرض کنم این جمهوری، اسمش اسلامی است و دارد این کارها را می کند. احیاناً به شما برنمی‌خورد؟

برچسب‌ها: , , ,

پیشنهاد

جنبش صرفه‌جویی در علامت تعجب در نوشته‌ها، به ویژه در فیس‌بوک!

برچسب‌ها: , ,

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۰

نظریه، آزمون، تحلیل

همان گونه که تجربه (آزمایش) راه تجربی شناخت جهان از راه برهم‌کنش با آن است، برهم‌کنش با دیگر آدمیان هم راه شناخت خود است. و همان طور که آزمایش‌ها در دانش یا برای آزمودن یک نظریه و یا سنجیدن یک کمیت یا کیفیت هستند، برهم‌کنش با دیگران نیز شیوه‌ای است برای آزمودن اندیشه‌های خود، یا سنجیدن ویژگی‌های شخصی خویش.
دانش‌پیشگان بسیاری را می‌بینی که در کار تجربی غرق می‌شوند و نه نظریه‌پردازی می‌کنند و نه نظریه‌های موجود را مطالعه می‌کنند. این مانند همان تخدیری است که بسیاری از مردم را در آن می‌بینی: غرق شدن در رابطه‌های رنگارنگ و فرار کردن از خلوتی که برای اندیشیدن لازم است، چرا که نمی‌توانند تنهایی ناگزیر خلوت را تاب آورند.
نظریه‌پردازان بلندپروازی را هم می‌بینی که از ضرورت آزمودن تجربی اندیشه‌های خود می‌گریزند و لایه‌لایه اندیشه‌ها و نظریه‌های بیمار روی هم می‌چینند، چرا که جسارت یا توان آزمون تجربی را ندارند. این‌ها هم برای من شبیه مردمی هستند که از برهم‌کنش اجتماعی و رابطه‌ها و هزینه‌های گوناگونی که در بر دارد، می‌هراسند و (اگرچه با ظاهری متین) در تاریکی تنهایی پنهان می‌شوند. تنهایی تنها در بازه‌های معقول می‌توانند خلوت اندیشیدن انگاشته شود و بیش‌تر از آن، زایش‌گاه اندوه‌های بی‌ثمر و اندیشه‌های بیمار است.
اما چه در دانش و چه در زندگی، فراوان‌ترین دسته آن‌هایی هستند که در مرحله سوم کوتاهی می کنند: کسانی که تجربه (رابطه‌ها) را در سطح معقولی پی می‌گیرند، و چه بسا در نظریه‌پردازی (اندیشه) نیز گام‌هایی بردارند، اما به گزارش کردن یا اندوختن مشاهده‌ها و تجربه‌ها بسنده می کنند. مقاله‌های فراوانی را می‌بینی از تجربی‌کاران مختلفی که تحلیل خوبی از مشاهده‌های‌شان به دست نمی‌دهند و همین که بتوانند داده‌های تمیز ارائه دهند، خرسندشان می‌کند. به همین گونه هم مردمی را می‌بینی که تجربه‌شان با دیگر آدم‌ها را به پستوهای تاریک ذهن می رانند تا بپوسد، و پویندگی لازم برای پرداختن تجربه‌ها و آموختن از آن‌ها را ندارند. به این ترتیب نظریه‌های آینده‌شان از تجربهٔ مشاهده‌های گذشته بهره نمی‌گیرد.

هر سه مرحله در هر دو زمینه لازم هستند.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۰

زیستن در میان اکوسیستم آزاد

می‌دانم که مدت زیادی است بسیار کم در این‌جا می‌نویسم و مدت بیشتری است که دربارهٔ مسائل فنی چیزی ننوشته‌ام، اما سابقه بد دلیل نمی‌شود که کم‌کاری را ادامه دهم.
تقریباً چهار سال است که من به طور کامل از ویندوز به سیستم‌های لینوکسی آمده‌ام و پشت‌سرم را هم هرگز با تأسف نگاه نکرده‌ام. البته همهٔ مردم نمی‌توانند این کار را بکنند. مثلاً کسانی که کارشان با ویرایش ویدئو درهم‌تنیده است، ابزارهای محدودی روی لینوکس خواهندیافت که بیشترشان در حد برنامه‌های پیشرفتهٔ این کار روی ویندوز نیستند. مشکل دیگر این افراد ناهماهنگی فرمت‌های صدا، تصویر و فایل است که به کدک‌ها مربوط می‌شود و بیشتر کدک‌ها هم آزاد نیستند (با تأسف!). نمونهٔ دیگرش آن‌هایی هستند که با نرم‌افزاری مانند اتوکد کار می‌کنند. وضعیت نرم‌افزارهای کد روی لینوکس زیاد جالب نیست (این را خودم نمی‌دانم و از استالمن نقل به مضمون می‌کنم.)، که البته می‌توان از اتوکد روی لینوکس استفاده کرد.
اما من مشکل بزرگی روی لینوکس نداشته‌ام، بلکه اصلاً نرم‌افزارهای متداول روی لینوکس را معقول‌تر و کاربرپسندتر از نمونه‌های ویندوزی یافته‌ام. مثلاً Gnumeric که یک برنامهٔ صفحه گسترده (spreadsheet) است، بسیار سبک‌تر و روان‌تر از اکسل مایکروسافت یا حتی LibreOffice Calc کار می‌کند و گراف‌های زیباتری هم می‌سازد. نمونهٔ دیگرش، gedit است که به نظر من بهترین ویرایشگر متن است و همچنین Nautilus که مرورگر فایلی بسیار خوبی است و قابلیت sftp و نیز اسکریپت‌های آن بخش جداناپذیری از زندگی روزانه من شده‌اند. می‌توانم این فهرست را ادامه دهم و البته می‌دانم که خیلی‌ها به هر دلیل با من موافق نیستند و می‌خواهند بر ضد کدام از مثال‌های من دلیل بیاورند. بحثم در این یادداشت روی این موضوع نیست.
چیزی که این‌جا می‌خواهم بگویم در ایران و هر جای دیگری که کپی‌رایت رعایت نمی‌شود و در ضمن آزادی اطلاعات هم یک شوخی است، مفهوم زیادی ندارد. البته من هم طرف‌دار بی چون و چرای کپی‌رایت نیستم، اما اگر اساساً با کپی‌رایت مخالف هم باشید، نمی‌توانید به دل‌خواه از هر محصولی استفاده کنید و پول نپردازید. در کشورهایی که کپی‌رایت جدی است، (برای نمونه) استفاده کردن از یک نرم‌افزار انحصاری بدون اجازه ناشر آن می‌تواند شما را حسابی به دردسر بیاندازد. یک پیامد این مسأله، این است که در استفاده کردن از ابزارهای تازه و سپس ترکیب کردن خلاقانه ابزارهای مختلف با هم، محدود به مجوزهایی می‌شوید که می‌توانید و یا می‌خواهید بخرید. برای نمونه، استاد بزرگوار من برای رسم کردن گراف‌ها از Matlab استفاده می‌کند که شبیه راندن یک تریلی به فروشگاه برای خریدن خوار و بار روزانه است (overkill). یک دلیل استفاده کردنش از این نرم‌افزار این است که بخش فیزیک مجوز آن را از طریق سرویس کامپیوتری مرکزی دانشگاه دارد و استادم مجبور نیست برایش پول بدهد. اگر مجبور بود، احتمالاً می‌رفت سراغ گزینه‌های دیگر، و یا با توجه به سن بالایش و دشواری‌اش در یادگیری نرم‌افزار، از خیر آن می‌گذشت. نمونهٔ دیگر که برای گروه ما پیش آمد، نرم‌افزاری بود که دینامیک مولکولی را با سرعت بسیار بالا (به ادعای سازندگانش) روی تراشه‌های گرافیکی Nvidia اجرا می‌کرد و قیمت گزافی هم داشت. هر دو استادم مدتی خریدن مجوز این نرم‌افزار را سبک و سنگین کردند و خوشبختانه منصرف شدند. گروه ما از نرم‌افزاری استفاده می‌کند که همان کار را می‌کند، اما رایگان و آزاد است و با مجوز GPL ارائه می‌گردد. سرعت اجرا شدن آن روی تراشه‌های گرافیکی در حد ادعای آن گروه دیگر نیست، اما دست‌کم قابل اطمینان است و ما هم الآن واقعاً کمبود توان پردازشی نداریم. این که برای تولید کردن نتیجه‌های علمی از نرم‌افزارهای بسته و انحصاری استفاده کنیم، به نظر من از اساس توجیه‌ناپذیر است، هرچند بسیاری از مردم این کار را می‌کنند.
وقتی در اکوسیستمی از نرم‌افزارها کار و زندگی کنید که بنیان‌اش بر آزادی نرم‌افزار و اطلاعات باشد، معمولاً دست‌تان برای استفاده کردن از ابزارهای تازه باز است و مجبور نیستید بودجهٔ مالی‌تان را برای استفاده از ابزارهای تازه بسنجید. امشب به ذهنم رسید امکان اجرا کردن بازی Fifa (محصول EA) روی اوبونتو را جستجو کنم و به بستهٔ نرم‌افزاری PlayOnLinux رسیدم (که ظاهراً بسیار مشهور است، اما من هم مانند شما همهٔ چیزهای مشهور را نمی‌شناسم.). البته برای اجرا کردن هر یک از نرم‌افزارهای تجاری غیررایگان از طریق PlayOnLinux، باید مجوز آن را بخرید و یا داشته‌باشید، اما خود این نرم‌افزار رایگان و آزاد است (زیر مجوز GPL) و مسألهٔ اصلی این است که گزینه‌های بسیاری را برای‌تان به رایگان فراهم می‌کند. مثلاً فرض کنید مجوز نسخه‌ای از اتوکد را برای ویندوز دارید، اما نمی‌خواهید یا نمی‌توانید هزینهٔ استفاده از ویندوز را بپردازید. می‌توانید آن را به رایگان بر روی PlayOnLinux اجرا کنید. در مورد خودم، حاضر نیستم برای بازی کردن برگردم به سوی ویندوز. هرگز! اما ممکن است بخواهم نسخه‌ٔ ارزان بعضی از بازی‌ها را بخرم و بازی کنم و این راه‌حل خوبی برای من است.
این البته دیدگاه کاربر است: زیستن در میان و همسایگی نرم‌افزارهای آزاد، بازمتن و (در بیشتر موارد) رایگان، امکان تجربه‌های بیشتر و خلاقانه‌تری را فراهم می‌کند. نمونه‌های دیگرش که این روزها بحث‌شان گرم است، نرم‌افزارهای مجازی‌سازی و هایپروایزرها هستند. در مورد نرم‌افزارهای علمی و پژوهشی هم تا حد زیادی همین گونه است.
از دیدگاه سازندگان نرم‌افزار؟ طبعاً برای آن‌ها ساده‌تر و دل‌پذیرتر است که کاربران برای کوچک‌ترین ابزارها و مجوزها هم تک‌تک پول بپردازند. اما جیب کاربران نامتناهی نیست و اگر به فرض هم شما آن قدر زرنگ باشید که کاربران نرم‌افزار یا سرویس‌تان را مجبور کنید برای هر چیزی پول بدهند (مانند مشتریان مفلوک آی‌تونز که برای هر ترانه‌ای جداگانه خراج می‌دهند و حتی اجازه ندارند فایل آن را برای خودشان روی نرم‌افزاری غیراپلی پخش کنند)، طبیعت اقتصاد و بازار رقابت، قدرت مانور شما را محدود خواهدکرد. در مورد آی‌تونز، اگر ترانه یا قطعه موسیقی‌ای را بخواهید، حتماً می‌توانید از جایی دیگر پیدایش کنید و اختیار خودتان را در دست بگیرید. اگر غیر از این بود، مطمئناً شادروان استیو جابز می‌کوشید انحصار مطلق فروختن صدا را از آن خود کند.
اما با فرض این که ارائه‌کنندگان نرم‌افزار و محتوا به سوی گرایش‌های آزادانه‌تر بروند، بالأخره چه‌طور باید حداقلی از سود را به دست بیاورند که کسب و کارشان را توجیه‌پذیر کند و امکان ماندن در بازار را به‌شان بدهد؟ همان طور که سودجویی نامتناهی از مشتری واقع‌بینانه نیست، انتظار آزاداندیشی و خیرخواهی مطلق از سازنده نرم‌افزار و محتوا هم نمی‌توان داشت.
پاسخ دادن به این پرسش دشوار است، اما دست‌کم می‌توان به شرکت‌هایی مانند ردهت، کنونیکال و نیز نویسندگانی مانند کوری داکتروف و صدها تن کسانی که محتوای باکیفیت و رایگان تولید می‌کنند و روی سایت‌هایی مانند یوتیوب می‌گذارند، اشاره کرد. همهٔ آن شرکت‌ها و بسیاری از آن افراد هم از این راه درآمد دارند، بی آن که لزوماً هرگز پولی از شمای کاربر یا مخاطب بگیرند. کسب و کار و فعالیت بر مبنای آزادی اطلاعات، به اکوسیستم اجتماعی و اقتصادی متفاوتی می‌انجامد که زیبایی‌ها و توانایی‌های بسیاری دارد، اما ممکن است به ایجاد نرم‌افزاری مانند فتوشاپ هم نیانجامد. ترجیح شخصی من البته گسترش آن گرایشی است که آزادی اطلاعات را مبنا بگیرد، و حدس می‌زنم و امیدوارم این گرایش پیوسته فراگیرتر شود و راه‌های تازه‌ای برای تولید کردن نرم‌افزار و محتوای بسیار تخصصی ارائه کند، اما تا آن‌جا راه درازی در پیش است.

برچسب‌ها: , , , , ,

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

اندر باب احترام استاد

استاد بزرگوارم که سنش در حدود هفتاد است و باشد که به هفتصد برسد، اخبار این آزمایش نوترینوهایی که به ظاهر تندتر از نور حرکت می‌کنند (کرده‌اند) را به شدت تعقیب می‌کند. یک همکار دیگرش که او هم مثل استادم بازنشسته است، نظریه‌ای در این مورد داده که ایشان جدی گرفته. در این آزمایش برای سنجش مکان از جی‌پی‌اس استفاده شده و نظریه او این است که شاید آمریکایی‌ها در سیستم جی‌پی‌اس خطایی عمدی کار گذاشته‌اند که آزمایش‌گرها از آن خبر ندارند و باعث بروز خطا شده. البته من این نظریه را زیاد جدی نمی‌گیرم و نظریه‌پردازش هم فقط به عنوان احتمالی ضعیف مطرحش کرده، اما جناب استاد دوست دارد دائم دربارهٔ آن نظریه بپرسد و برایش هم مهم نیست که احتمالش کم است، یا من جدی نمی‌گیرمش. امروز دوباره درباره‌اش از من پرسید و من همان جواب همیشگی را دادم: نمی‌دانم، شاید، اما بعید است... سپس استادم (انگار که نظر من را نپرسیده و با فرض درست بودن آن نظریه) برای خودش شروع به پیشروی و گفت: باورنکردنیه. این آدم‌ها باید بهتر از هر کس دیگه‌ای این چیزها رو بدونند، نه؟
با خنده عرض کردم: خوب، من می‌تونم مثل همینو دربارهٔ خودت بگم، می‌خوای بشنوی؟ و این بار نوبت من بود که منتظر نظرش نشوم: تو سه تا دانشجوی دکترا روی بیوفیزیک محاسباتی داری. کدنویسی خودت چه‌طوره؟   و بدین‌سان هر دو بلندبلند خندیدیم.
خواستم عرض کنم چنین روابطی دارم با استادم که با وجود همهٔ بهانه‌گیری‌هاش همدیگه رو تحمل می‌کنیم.