چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۰

«موی گربه نماز ندارد»

روی مبل چرت می زند، هر روز با یک ادا. بالای سرش که می روم، سرش را بلند می‌کند و صدایی می دهد که هر دفعه من را به خنده می اندازد. صبح یا هر وقت دیگر که از خواب بلند شوم، می‌توانم بروم سراغش و بیدارش کنم. هرگز اعتراض نمی‌کند، شاید چون هر وقت بخواهد می‌تواند بخوابد. همیشه همان صدا را می‌دهد و سرش را بلند می‌کند و با شگفتی تماشا می‌کند. به خنده افتادنم در آغاز روز تضمین‌شده است. بعد که می‌روم برای صبحانه درست کردن، دنبالم می‌آید درون آشپزخانه و به آب و غذای خودش ناخنکی می‌زند. بعد که برمی‌گردم به اتاقم دنبالم می‌آید. حضور یکی دیگر، یکی که با او اهلی باشد را به کنج تنهایی و چرت زدن ترجیح می‌دهد. از این خصلت در کسی سراغ دارید؟
می‌آید درون اتاقم و می‌رود کنار کیفم می‌نشیند. دروغ چرا، این کارش مایهٔ مباهات است! این که در اتاق من گوشه‌ای برای خودش انتخاب کرده و رفتاری خانگی برگرفته. از جمله والاترین نیازهای آدمی است که آشیان کسی باشد، و گرچه یک حیوان این نیاز را برنمی‌آورد، دست‌کم می‌تواند وجود آن را به روشنی به تو بنمایاند، و این کم چیزی نیست.
می‌پنداریم حیوانات خانگی را اهلی خودمان کرده‌ایم، اما شاید آن‌ها بیشتر ما را اهلی کرده‌اند. ما را واداشته‌اند آب و غذای‌شان بدهیم، مواظب بهداشت و سلامتی و نیازهای‌شان باشیم، و رفتارهای شخصی‌شان را با ذوق دنبال کنیم و بالاتر از همه، در جهانی که خود ما ناچار می‌شویم با معیارهای بیرونیِ رفتار تطبیق پیدا کنیم، سگ و گربه‌های خانگی را ازاد می‌گذاریم که شخصیت خودشان را پیدا کنند و از خود شدن‌شان ذوق می‌کنیم.
می‌داند که در را خواهم‌بست، پس با شتاب دنبالم می‌آید درون اتاق و می‌رود در همان کنجی که برای خودش برگزیده می‌نشیند. این‌جوری


گاهی می‌نشیند و من را که پشت میزم نشسته‌ام و با کامپیوترم مشغولم، از پشت سر مدتی تماشا می‌کند. این جوری


اخیراً یک مرحله پیش‌تر رفته و همان‌جا کنار کوله‌پشتی‌ام چرت می‌زند. این‌جوری



بعد از مدتی هم می‌رود کنار در و من را نگاه می‌کند که یعنی درو باز کن بذار من برم بیرون.

سگ و گربه تنهایی آدم را پر نمی‌کند. هیچ چیز تنهایی آدم را پر نمی‌کند، اگر آدم آن قدر آدم باشد که تنهایی‌اش را بفهمد. اما دست‌کم مدل ساده‌ای از شخصیت آزاد را نشان آدم می‌دهد، همان گونه که مدل‌های ساده در دانش به کار شناخت مقدماتی جهان پیچیده می‌آیند، سگ‌ها و گربه‌ها هم می‌توانند به شناختن پیچیدگی‌های انسانی کمک کنند، با رفتارهایی که نشان می‌دهند و نیز با حس‌هایی که در تو برمی‌انگیزند.

فاینمن خیلی شبیه گربه‌هایی است که در تهران می‌بینی، و من را بسیار به یاد آن‌ها می‌اندازد. «موی گربه نماز ندارد». سگ هم که بیچاره نجس است. بیچاره سگ نیست. بیچاره آدمی است که با این همه نجس احاطه شده. بیچاره عمهٔ من است که وسواس نجس و طاهری دارد در تنگاتنگ بیماری و ناتوانی و بی‌کسی. بیچاره همهٔ مایی هستیم که با این همه نجس‌ها و حرام‌ها به دور ذهن‌مان پیله تنیدیم و جهان را با نشناختنش شناختیم، که توانایی‌های‌مان را خرج ناتوان شدن کردیم، که جسارت کودکی، شور نوجوانی و میوه‌های جوانی‌مان را با این طرز فکر بیمار سوزاندیم. بیچاره پروردگان اندیشه‌ای هستند و هستیم که یگانه ابزار جهت‌یابی‌اش ترس است. ترس از شناختن، تغییر کردن، تجربه کردن، درد کشیدن، نادان پنداشته شدن، و بالاتر از همه، ترس از ترس. ترس بزرگ‌ترین پاسدار خویش است، و تا ترس هست، رشد نیست، پیشرفت نیست، و شادی نیست، حتی به قدر نوازش کردن یک گربه.

برچسب‌ها: , , ,

5 Comments:

At چهارشنبه, آذر ۲۳, ۱۳۹۰ ۸:۳۳:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger مانی ب. said...

پیشترها که ایران بودم سالهای سال گربه داشتم. این جا با سگ از نزدیک آشنا شدم، و اگر روزی نه در آپارتمان، بلکه در خانه ای با حیاط یا باغ زندگی کنم، حتما یک سگ می خرم.

«خانم جان» من بنا به اعتقادات خود سگ را نجس و موی گربه را ناسازگار با نمازش می دانست. شما او را بیچاره می نامید؟
بد نیست آدم حرف دهان خود را بفهمد.
شما لیاقت جفت کردن کفش های خانم جان مرحوم مرا هم ندارید.

 
At چهارشنبه, آذر ۲۳, ۱۳۹۰ ۹:۱۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Mostafa said...

تو چرا همیشه دعوا داری مانی؟
چیزی که من نوشتم توهین‌آمیز نیست. حالا می‌خواهی به یکی بچسبانی‌اش و مصداق توهین از آن دربیاوری، میل خودت است.
خانم‌جان شما هم محترم. اما من هم افتخار جفت کردن کفش‌های ایشان را نخواستم.

 
At چهارشنبه, آذر ۲۳, ۱۳۹۰ ۱۱:۴۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

مامان من و مادربزرگ من و همه دور وبری هاشان هم نمازخوان هستند و معتقدند موی گربه نماز ندارد ولی در عین حال همه عمر گربه باز (نمی دانم اصطلاح خوبی هست یا نه) بوده اند. بهداشت و شکل معاشرتشان با گربه ها را هم طوری تنظیم کرده اند که مخل نمازخواندنشان نباشد.
خواستم بنویسم که می شود قیاس مع الفارق نکرد و کسی را که،فقط به خاطر حرمت شریعت، در پیله این قوانین طوری گرفتار شده که خودش را از لذت داشتن حیوان خانگی محروم کرده یا بهتر بگویم به خود فرصت درک این لذت را نداده، بیچاره خواند.

 
At پنجشنبه, آذر ۲۴, ۱۳۹۰ ۴:۲۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger مانی ب. said...

من هیچوقت با هیچکس دعوا ندارم.
شما هم خوشحال باشید که یکی که مثل شما فکر نمی کند اینجا هست. این برای کسی که می خواهد فکر کند از نان شب واجب تر است.
شما هم بهتر است به جای بیمار و بیچاره نامیدن دیگران، اگر راست می گویید، شرح بدهید که چطور توانسته اید از «پیله» نادانی خود خارج شده و به سلامت برسید.

 
At پنجشنبه, آذر ۲۴, ۱۳۹۰ ۴:۴۹:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Mostafa said...

من دیگران را بیچاره نخواندم. خودم و مانند خودم را بیچاره دانستم. رها شدن از پیله نادانی هم جدالی است که تا دم واپسین ادامه دارد. امیدوارم شما هم مشغولش باشید.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home