شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۰

2011+1

چهارمین سال نوی میلادی است که از خانه دورم. تا الآن یک دهم عمرم بیرون از ایران گذشته و دیگر دوری‌اش آن قدر آزار نمی‌دهد. ایران حالا شده یک ظرف که وابستگی های مهمی درونش جا گذاشته‌ام. بی‌تعارف: همه چیز با گذشت زمان رنگ می‌بازد و حس را نمی‌توان مقید به اخلاق کرد. می‌توانم از آن ظرف دل بکنم اگر چیزی که درونش برایم مهم است را بیرون بکشم. این لابد حال خیلی‌های دیگر است که از خانه‌ای نیمه‌ویران می‌گریزند.
سال 2011 برای من سال خوبی بود. اتفاق‌های خوبی افتاد، چیزهای بسیار مهمی یاد گرفتم که باید سال‌ها پیش می‌آموختم. چیزهایی که دیدم و منشم را عوض کرد و حالم را بهتر.
بیرون از من چه؟ 2011 سال جنبش مصر و جنگ لیبی بود و البته جنبش‌های سوریه و بحرین و یمن. بهار عربی؟ عنوان مبتذلی است. بیداری اسلامی؟ از آن هم مبتذل‌تر. داستان البته ظاهراً از تونس آغاز شد، اما اوباما (با همهٔ نادانی‌اش) این را درست گفته که داستان از ایران شروع شد. حالا مردم مصر می‌کوشند مملکت‌شان را خود به دست بگیرند و مثل مردم ایران میان دو فک تحجر دینی (اخوان‌المسلمین − قم) و زور نظامی (ارتش حاکم بر دولت − سپاه) گرفتارند. مردم سوریه شگفتی‌سازند. اما از سوریه هم مانند لیبی خبرهای فراوان و اطلاعات اندک می‌رسد. چگونه است که ده‌ده کشته می‌دهند و همچنان پای می‌فشارند؟ سوریه که سال‌ها برای ما کشور مزار زینب و سفارت کانادا بود، حالا غیرقابل‌درک می‌نماید.
2011 در ضمن سال حبس خانگی میرحسین موسوی و مهدی کروبی نیز بود. در شرایطی که نظام اسلامی دیگر تاب کنش‌گری محدود این دو را نیز ندارد و بر خلاف قانون خود بی‌محاکمه محبوس‌شان کرده، حبس خانگی چیزی از اعتبار و شرف‌شان پیش مردم نخواهدکاست.
2011 سال فاجعه فوکوشیما هم بود، و این که به یاد بیاوریم چه قدر ژاپنی‌ها را نمی‌شناسیم. مصیبت‌های بزرگ فرصت‌های شناخت هستند و ملت ژاپن بزرگی‌اش را به رخ کشید.
2011 سال ادامه تخریب ایران بود: گسترش تحریم‌ها، وسعت یافتن فساد، دامنه‌دار شدن دعوای مبتذل گروه احمدی‌نژاد و بقیه بنیادگراهای بی‌بنیاد ایران، رشد آلودگی آب و هوا و زمین، روباه پیر و میمون جوان، سال اعتصاب‌های غذا و اعدام‌ها و سالی که هاله با عزت رفت.
اما اتفاق‌های خوبی هم برای ایران افتاد: «جدایی نادر از سیمین»، «سیمرغ»، و دست‌های برافراشتهٔ نسرین ستوده چیزهایی است که از این سال با خوشی به یاد می‌آورم. نه، باید نامه‌های نوری‌زاد را هم اضافه کنم، و اخیراً، نامه‌های دیگران را. این‌ها ماندنی است و برای ما سرمایه خواهدبود.
2011 سالی بود که کم نوشتم و کمی بیشتر خواندم و بسیار آموختم. سالی بود که برای من نیمه‌تاریک آغاز شد و هر چه پیش‌تر رفت روشن‌تر شد.
از 2012 انتظارهای بسیار دارم، برای خودم و شما.

برچسب‌ها: , , ,

3 Comments:

At چهارشنبه, دی ۲۱, ۱۳۹۰ ۲:۳۴:۰۰ بعدازظهر, Anonymous از زندگی said...

سلام دوست قدیمی ناشناخته و نادیده،
خیلی خوشحالم که خیلی راحت با یک کلیلک دوباره به دیدن و خواندن نوشته های خوب تون موفق شدم. این پست به ویژه خیلی دلچسب بود. خیلی خوب مرور کرده بودید سالی که وجوه مشترکی برای مای اینور آب ها و شمای آن ور آبها دارد. جالب است که این رشته ی پیوند، علی رغم این همه فاصله ها گسسته نمی شود حتی اگر فقط در این حد باشد که اخبار آن منطقه ی به خصوص، همچنان شما را گاه خوشحالتر و گاه غمگین تر می کند، درست مثل این که شما هنوز بخشی از محتوای همان ظرف باشید!
پست قبلی را که در باره ی رابطه ی پیچیده ی دو دوست تان نوشته بودید نیز بسیار خوب روایت کرده بودید و تلاش تون برای فاصله گرفتن از داوری هم عالی بود.
سلام و ارادت

 
At چهارشنبه, دی ۲۱, ۱۳۹۰ ۲:۴۰:۰۰ بعدازظهر, Blogger Mostafa said...

سلام و ارادت از بنده است خانم دکتر احمدنیا. نمی‌دونستم شما به این‌جا سر می‌زنید و بسیار خوشحالم و سپاس‌گزار که لطف می‌کنید و یادداشت‌های نامنظم من را می‌خوانید.
:)

 
At چهارشنبه, دی ۲۱, ۱۳۹۰ ۳:۳۲:۰۰ بعدازظهر, Anonymous از زندگی said...

با سلام و احترام مجدد،
ممنون از پاسخ پرلطف تون. البته که مشتاقانه می خوانم اما مشکل فیلتر ما را از دسترسی مستقیم به صفحه ی اصلی تون محروم کرده. اکنون که خارج از وطن هستم، امکانی یافتم که مراجعه ای داشته باشم و کامنتی بگذارم به یاد روزهای گذشته. همواره سلامت و شادکام باشید.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home