سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰

Stuffing

تا سال 77 که اسباب‌کشی کردیم به خانهٔ کنونی‌مان، ده دوازده سال در خانهٔ امیرآباد بودیم. خانه که یعنی آپارتمان کوچکی با کمتر از 90 متر مربع زیربنا. یک یا دو سال پیش از سالی که باید به دبستان می‌رفتم رفتیم به آن آپارتمان، زمانی که اتوبان کردستان هنوز وجود نداشت و خیلی از خیابان‌های شلوغ کنونی آن‌جا هنوز خاکی بود و حتی بقایایی از زندان قزل‌قلعه را می‌توانستی در گوشه و کنار بیابی. مامان پرستار بود در بیمارستان امیرکبیر (شاید اولش که رفتیم به آن خانه در بیمارستان شریعتی بود، درست یادم نیست). بیمارستان امیرکبیر الآن دیگر وجود ندارد و محلش (روبروی مسجد‌النبی در بالای امیرآباد) تبدیل شد به مرکز بهداشت و الآن نمی‌دانم چیست. من و مهدی را صبح‌ها می‌گذاشت مهدکودک دانشگاه تهران (که الآن شده دانشکده کارآفرینی) یا شاید هم آمادگی (که ساختمانش اصطبلی قدیمی بود و الآن شده موزه پزشکی). فکر کنم شیفت روزش ساعت 2 تمام می‌شد. ماشینش را فروخته‌بود که آن آپارتمان را بخریم و رفت و آمدمان با اتوبوس خط 88 بود که از کنار میدان قزل‌قلعه رد می‌شد، یا خط 91 که مستقیم امیرآباد را می‌رفت پایین و از کنار بیمارستان شریعتی رد می‌شد. هر دو خط از انتهای امیرآباد می‌رفتند به ترمینال شهید فیاض‌بخش (پارک‌شهر) و طبعاً هیچ یک از آن دو خط الآن وجود ندارند و جای‌شان را به خط‌های کوتاه‌تر داده‌اند. اتوبوس‌های منطقهٔ 6 همگی بنزهای نیمی آبی و نیم بالا سفید بودند. منطقه‌های دیگر رنگ‌های دیگری به جای آبی داشتند. مثلاً خط‌های سیدخندان سبز بودند (سبز علوی، نه سبز فتنه‌گر لجنی). دنیای من هم با همین چیزها تعریف می‌شد. محدودهٔ خانه، محدودهٔ اتوبوس‌های آبی بود و رنگ‌های دیگر مال خارج بودند.
مامان ما دو تا را هر صبح به دندان می‌گرفت و با اتوبوس آبی می‌برد به مهدکودک و بعدازظهر خسته و خراب برمی‌گرداند. شاید گاهی سر راه از میدان قزل‌قلعه هم خرید می‌کرد.
زمان جنگ و بعد موشک‌باران بود. به جز دورهٔ خیلی کوتاهی که با خانوادهٔ مامان رفتیم شمال (بابا در تهران ماند)، ما همیشه در تهران بودیم. آن دوره گذشت و ما جان سالم به در بردیم. جنگ‌افروزها هم یا در چاه پیدا شدند و اعدام‌شان کردند یا به جایگاه ابدی سفر کردند. دو رهبر عرب هم که در جنگ به ایران کمک کردند، یکی چند روز پیش در سوراخ دیگری پیدا شد و عمرش به محاکمه قد نداد، و دیگری هم با عزت و احترام پای تلفن مرحوم شد و پسرش امروز ده تا ده تا آدم می‌کشد. بله، رسم روزگار چنین است. دستم گرم شده که بنویسم، اما اصلاً این نوشته را به نیت دیگری آغاز گردم. عنوانش را ببینید، این چیزهایی که نوشتم اصلاً ربطی به stuffing دارد؟ برای stuffing همانند پارسی خوبی نیافتم. معنی‌اش می‌شود با چیز و میز پر کردن، با خرت و پرت انباشتن.
چرا از ماجرای خانهٔ امیرآباد شروع کردم؟ چون اصل مسیر فکری این چیزی که می‌خواهم بگویم، به آن خانه برمی‌گردد. جای‌مان کوچک بود. اولش زیاد نه، اما به خصوص من و مهدی که به مدرسه رفتیم، و بعداً که حضرت لیلا علیهاسلام ظهور کردند، جای مان تنگ‌تر و تنگ‌تر شد. با وجود تنگی آن آپارتمان، من همیشه دلبسته‌اش بودم. خانهٔ دنجی بود و خانهٔ کودکی‌های ما بود و ساخته شدن محله در اطرافش را دیده بودیم و اتفاق‌های خوب زیادی در آن‌جا برای ما افتاده‌بود (مثلاً همان ماجرای ظهور). از آن‌جا که رفتیم، هیچ وقت در هیچ جای دیگری تا امروز هم حس خانه را آن قدر قوی نداشته‌ام که در آن خانه داشتم. باز هم دارم منحرف می‌شوم (جریان انحرافی).
من و مهدی که به دبستان می‌رفتیم، بابا یک پروژه بلندمرتبه‌سازی را شروع کرد که فکر کنم بیش از یک هفته طول کشید. کنار پروژه که یکی از دو اتاق‌خواب خانه رخ می‌داد، از این تابلوهای زردرنگ نبود که بگوید پروژه چیست و چه هدفی دارد و پیمانکار و مجری و ناظر کدام است. اما پروژه این بود که یکی از دو اتاق‌خواب تبدیل به اتاق کار شود تا کودکان دبستانی (امیدهای امام راحل) میز کار و قفسه داشته‌باشند. مصالح؟ از این قفسه‌های پیچ و مهره‌ای دژپاد. بابا را معمولاً به خاطر بدسلیقگی‌اش ملامت می‌کنیم، اما من از آن سیستم راضی بودم. حاصلش این شد که سه میز کار با قفسه‌هایی بلند در بالای هر کدام ایجاد شد. این سیستم برای ما خوب کار کرد. چند سال بعد تصمیم گرفته‌شد که اتاق کار من و مهدی باید جدا باشد تا کلهٔ هر کدام‌مان 90 درجه کمتر از میز کار منحرف باشد و بدین سان میز کار من و بابا به اتاق دیگر منتقل شد و مهدی در آن اتاق ماند. سال 77 که زمان اسباب‌کشی شد، هیچ دست و دلم نمی‌رفت به باز کردن آن سیستم قفسه‌ها از هم. تا آن زمان بین میز کار من و بابا یک قفسه تلویزیون و یک قفسه ضبط‌صوت و یک طبقه برای کاست‌های من (همگی با مجوز ارشاد) و یکی دو تای دیگر هم برای جزوه‌ها و کتاب‌هایم (به جز فضایی که بالای میزم داشتم) اضافه شده‌بود.
به خانهٔ تازه که رفتیم، قرار بود شیک بشویم (اگرچه وام‌ها و خرج شدن همهٔ موجودی بانکی تا چند سال رمقی باقی نگذاشت) و دیگر نمی‌شد همهٔ آن سیستم را عَلَم کرد. اما من واقعاً جایگزین دیگری نمی‌شناختم و چون فقط همان قفسه‌ها را داشتیم، برای خودم یک میز با همان‌ها سر هم کردم که رویش برای کنکور بی‌صاحاب درس بخوانم. آن میز چند سالی دوام آورد تا وقتی میز تحریر بزرگ و بدقواره‌ای را خریدم که الآن هم در اتاقم هست. تا این‌جا را خواندید؟ واقعاً شرمنده‌ام کردید! شاید بهتر است بالأخره جان بکنم و حرفم را بزنم.
آن قفسه‌ها و آن میز با همهٔ زمختی‌شان در یاد من به خوشی ماندگار شدند، چون ساعت‌های زیادی را به کار کردن بر روی آن‌ها (زیر قفسه‌ها طبعاً) گذراندم. این حس را به شکلی دیگر در جای دیگری هم تجربه کردم. دو سال اولم در دبیرستان خیلی معمولی و متوسط گذشت. نه نخبه بودم و نه نخاله. سال سوم ندایی از غیب در گوشم زمزمه کرد که می‌شود خیلی بهتر از این بود. سال دوم و سوم را در ساختمان دوم دبیرستان البرز بودیم که در بدقوارگی کم‌نظیر بود. از آن ساختمان متنفر بودم. اما سال سوم که کلاس‌ها را جدی‌تر گرفتم و مخصوصاً در کلاس‌های ریاضی (همانا حسابان و جبر و احتمال) و فیزیک و شیمی به شدت مسأله حل می‌کردم (که شاید یگانه راه آموختن این مقوله‌ها باشد)، مفهوم همان فضا و همان کلاس و ساختمان زشت به کلی برایم عوض شد.
آدم می‌تواند چیزهایی را بفهمد و بعداً فهمش را از دست بدهد، خصوصاً اگر فهمش شهودی و ناخودآگاه باشد. این تقریباً اتفاقی بود که سال بعدش (سال 77 که رفتیم به خانهٔ کنونی‌مان) برایم افتاد و تا چندین سال آن فهم ناخودآگاه بازنگشت، چون بی‌گمان دیدهٔ بازم نبود که بفهمم آن که بودم در انتظارش جز خودم هیچ کس نبود باری. حال خوب نیامد که نیامد و هیچ ارتباطی با هیچ محیطی نتوانستم برقرار کنم، جز شاید با همان میز پیچ و مهره‌ای که رویش چه قدر مسأله حل کردم. اما شاید تا همین یکی دو ماه پیش نتوانستم آن فهم را به سطح خودآگاهی برسانم: که مفهوم شخصی فضاها، آدم‌ها، کتاب‌ها و کلاً چیزها، وابسته به میزان سرمایه‌گذاری انسانی‌ای است که روی‌شان می‌کنیم، زمانی که با آن‌ها یا بر روی آن چیزها صرف می‌کنیم، این که چه قدر در بسترشان روی مفهوم‌ها عمیق می‌شویم و چه میزان معرفت می‌آموزیم. دیدم که جادی عزیز هم در یادداشتی که دربارهٔ تبلت نوشته‌بود، به گونه‌ای به این مفهوم اشاره کرده بود: زندگی آدم با داشتن یک چیز تازه پر نمی‌شود. فضای خانه با خریدن یک چیز تازه مفهوم پیدا نمی‌کند. شادی و روشنایی با این چیزها نمی‌آید، اگرچه نظام سرمایه‌داری در همه جای دنیا می‌کوشد غیر از این بنمایاند. می‌خواهند باورمان دهند که با خرت و پرت خریدن و دور خود انباشتن می‌توانیم شادتر شویم. نه این که بگویم خرید رفتن و احیاناً کمی ول‌خرجی کردن بد است. نه، زهد هم خوب نیست. اما در واقع زمان و انرژی و کار و اندیشه‌ای که فعالانه (و نه منفعلانه) در یک مکان یا بر روی یک چیز یا یک آدم صرف می‌کنیم، به درستی باعث مفهوم پیدا کردن آن برای ما می‌شوند.
این را زمانی آگاهانه فهمیدم که حدود دو ماه پیش به خانهٔ تازه‌ام اسباب کشیدم. اولش خوشم آمد، اما بعد از این که همهٔ دیوارهای اتاقم رنگ چوب است بدم آمد. اتاق به نظرم تاریک و دل‌گیر آمد، حتی با وجود آن که با سلیقه‌ٔ خودم چیده‌بودمش و از چیدمانش راضی بودم. بعد یادم افتاد که اتاق آن خانهٔ امیرآباد شاید از این هم دل‌گیرتر بود. نه به حیاط زیبایی پنجره داشت و نه اختیار داشتم به میل خودم بچینمش و نه و غیره. هر آدمی باید در ذهنش از این دوره‌ها یا حالت‌های موفق گذشته داشته‌باشد که وقتی به تنگناهای این جوری می‌خورد بتواند به آن‌ها بازگردد و دلیل موفقیت‌شان را بجوید و به کار بندد. با خودم گفتم روی این میز گنده زیاد زمان صرف کار و فکر می‌کنم. فضا را این جوری می‌شود مال خود کرد، در کم‌ترین زمان ممکن. فضا را باید با سابقهٔ زندگی پر کرد و معنی داد، نه این که زندگی را بخواهیم با خرت و پرت به یک محل ببخشیم.
فکر می‌کنم یک دلیل جا افتادن اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی هم همین است: تکاپوی فراوانی که در آن منطقه‌ها انجام شده، صنایع و دانشگاه‌هایی که در آن‌جا پا گرفته‌اند و آدم‌هایی که آن‌جا تربیت شده‌اند. دور از ما باد که خانهٔ دیگری را اشغال یا جای کسی را تنگ کنیم، اما این تکاپوی کار و اندیشه و سازندگی برای جان دادن به بی‌جان‌ها را باید یاد گرفت.

برچسب‌ها: ,

2 Comments:

At سه‌شنبه, آبان ۰۳, ۱۳۹۰ ۳:۳۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

امير آباد! يادش بخير. خانه عموي بنده همان دور برها بود. خيابان سيندخت و سالها هم گوشه نشين خوابگاه امير آباد بودم. يک نانوايي بربري بود بالاتر از پمپ بنزين و خيلي چيزها و خاطره هاي ديگر...

 
At دوشنبه, آبان ۲۳, ۱۳۹۰ ۳:۵۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous شهریار said...

چقدر مکان‌های مشترک :-) .... مهدکودک، امیرآباد، البرز ....

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home