یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

فرزانه عاجز

تو حق داری آن‌هایی را که تیپ می‌زنند و به مهمانی می‌روند احمق و پوچ بدانی، آنهایی که خودشان را می‌کُشند تا خوش‌تراش و متناسب بمانند را سطحی بدانی. تو حق داری آن‌هایی که می‌نوشند را دنباله‌روی کور دیوانگی‌های جمعی بدانی. تو کاملاً حق داری آن‌هایی را که روزی ده ساعت یا بیشتر مثل خر کار می‌کنند را بی‌تعارف خر بدانی و با خودت فکر کنی اگر به جای خرکاری\خرخوانی بیشتر فکر می‌کردند، بیشتر اطراف‌شان را نگاه می‌کردند، این قدر کارهای احمقانه و تکراری نمی‌کردند و بهتر هم نتیجه می‌گرفتند. تو حق داری دختر و پسرهایی که رفتارهای سبک‌سرانه می‌کنند و برای همتا پیدا کردن خودشان را خوار می‌کنند، چندش‌آور بدانی. حق داری برای آن که زود ازدواج کرده متأسف باشی که از چاله به چاه افتاده. برای او که سرش دائم توی قانون‌ها و خبرهاست تا از معافیت‌ها و میان‌برهای قانونی استفاده کند هم می‌توانی متأسف باشی که اصل قضیه و ظالمانه بودن اساس قانون (مثلاً سربازی) را نادیده گرفته و رعیت مطیع شده.
این‌ها همه حقوق بنیادین تو هستند. می‌توانی بی‌نهایت از این پندارهای عاقل اندر سفیه داشته‌باشی و برای بقیه متأسف باشی، یا از آن‌ها خشمگین، و شیوهٔ حکیمانهٔ خودت را در خلوت ذهنت بستایی در آرزوی روزی که خرد ناب تو بر همه آشکار شود.
اما وقتی خوشی اجتماعی مهمانی‌روها و معاشرتی‌ها را دیدی، خوش‌اندامی رژیمی‌ها و ورزشکارها را، گرمی نوشندگان را و موفقیت و خواستنی بودن خرکارها را، وقتی شادی و رضایت آن کوشندگان راه پارتنر را دیدی، هم‌سالان خودت را دیدی که خانواده‌های تمام‌عیار دارند و لایی کشیدن جویندگان میان‌برهای (نیمه)قانونی را، و بسیار چیزها از این گونه را دیدی و در همان خلوت خودت آرزوی‌‌شان را داشتی، دروغ‌گویی اگر خواهش خودت را انکار کنی؛ ترسویی اگر جلوتر بودن همان کوشندگان کم‌اندیش را بی‌ارزش و نااصیل بدانی، و مترسک مغروری بیش نیستی اگر این همه نشانه، به تکاپوی بیشتر نکشاندت.
تو همان قدر که حق و وظیفه برای اندیشیدن داری، برای تکاپو و کاشتن و درویدن هم بار بر دوش داری.

برچسب‌ها: , ,

3 Comments:

At دوشنبه, مهر ۲۵, ۱۳۹۰ ۱۲:۳۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous مهتاب said...

چه لحن بدی دارد این نوشته!
انگار نویسنده اش خودش هم در این نوشته دست کمی از آن آدمهای قضاوت گری که وصفشان را می کند و آنها را عاجز می داند ، ندارد. خودش هم انگار از قضاوت نکردن عجز آن فرزانگان عاجز شده. کسی چه می داند، شاید هم به خودش نهیب می زند.
می بخشید که بی پرده گفتم. قصدم البته توهین و طعنه نیست.

 
At دوشنبه, مهر ۲۵, ۱۳۹۰ ۳:۴۹:۰۰ بعدازظهر, Blogger مانی ب. said...

یک چیزهایی را باید به شما و امثال شما گفت. من این کار را روزی حتما انجام خواهم داد. منتها از آنجایی که این «چیز»ها ماهیتا از جنس حرفهای شما نیست٬ که توسط هفتاد کانال تلوزیونی و هفتادهزار نشریه موردعلاقه امثال شما به طور شبانه روزی منتشر می شوند٬ نمی توان آنها را در یک پست وبلاگی نیم صفحه ای نوشت. این نوشتن٬ برعکس نوشته شما نیرو می خواهد. نیرویی که امروز برای کارهای عاجل تر دیگری به آن نیازمندم.

 
At چهارشنبه, مهر ۲۷, ۱۳۹۰ ۶:۱۹:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous محمد said...

چقدر من از این نوشته خوشم اومد. انگار حس من بود. فوق العاده بود.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home