جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰

آن سیب گاز زده


انتظار نداشتم استیو جابز به این زودی‌ها برود، اما خوب، مرگ کاری به پول و کاریزما ندارد. این سرطان لعنتی هم کرنش کمی در برابر درمان‌ها و مراقبت‌های گران‌قیمت دارد. طبیعت بازی‌های بی‌رحمانه‌ای دارد که یک پسکِترینیست را پیش از شصت‌سالگی‌اش با سرطان از پا درمی‌آورد.
استیو جابز را نمی‌توانم با چهرهٔ دیگری مقایسه کنم. آدمی بود که خودش چارچوبش را تعریف کرد. کارهایی را که می‌خواست بکند به شیوه‌ای که دوست داشت، انجام می‌داد. من برای بسیاری از ایده‌ها و طراحی‌هایش احترام و ارزش بسیاری قائلم، اگرچه از محدودیت‌هایی که برای کاربران فراورده‌های اپل ایجاد می‌کرد، همیشه شاکی بوده‌ام و هستم. جابز به نظر من یک دیکتاتور مهربان و در ضمن طراح بود، و طراح بودنش به اندازهٔ مهربان بودنش مهم است. دنیای امروز به دیکتاتورها مجال نفس کشیدن نمی‌دهد و خواهان دموکرات‌های خوش رنگ و لعابی مثل اوباما است. برای دیکتاتور بودن و دیکتاتور ماندن، جابز باید چیزهایی به کاربرانش می‌داد که شیفته‌شان کند، که می‌کرد. البته از شیوه بازاریابی و تبلیغات اپل هم نباید غافل شد که اغواکننده است، تا حدی که می‌شود گفت کودکانه است (مثل تعطیل کردن سایتش پیش از ارائه هر محصول تازه). در میان همهٔ دوستانم که ماتم‌زده مرگ جابز هستند، پروا نمی‌کنم از این که دیکتاتور بخوانمش. اما در ردهٔ خودش دیکتاتور صادقی هم بود، نه کاملاً صادق، اما راست‌گو در ردهٔ خودش.
استیو جابز زندگی‌اش را زندگی کرد و چیزهایی را که دوست داشت مردم استفاده کنند طراحی کرد. در طراحی کردنش اما سلیقه‌ای شخصی داشت که البته جذاب بود، اما به کاربرانش گزینه‌ای دیگر نمی‌داد. کامپیوترها و گجت‌های اپل چه از نظر سخت‌افزاری و چه نرم‌افزاری همچون یک زندان طلایی هستند. البته این زندان به قدر کافی جذابیت و فضای درونی داشت که مردم حاضر شوند بخش مهمی از آزادی‌ها و انتخاب‌های‌شان را واگذارند و جامه خاکستری‌اش را به تن کنند. گفتگو با این زندانی‌ها دربارهٔ آزادی‌هایی که واگذاشته‌اند معمولاً به جایی نمی‌رسد، چون بیشتر کاربران، خصوصاً آن‌هایی که چند سالی فقط از فراورده‌های اپل استفاده کرده‌اند، درکی از سرشت و گستردگی گزینه‌هایی که از دست داده‌اند و تصمیم‌هایی که برای‌شان گرفته شده، ندارند. جابز آزادی‌های کاربرانش را می‌خرید، اما با چنان بهایی که بیشترشان را راضی نگه می‌داشت.
من هم مانند بیشتر کاربران دیگر، همیشه با تحسین فراورده‌های اپل را دنبال کرده‌ام و چند باری هم شدیداً وسوسه شدم سراغ آی‌فون، آی‌پاد و تازه‌تر، آی‌پد بروم. اما همیشه مشکل سازگار کردن این گجت‌ها با محیط لینوکسی را بررسی کردم و دیدم زحمت بیهوده‌ای است.
نمی‌شود انکار کرد که من هم مانند بیشتر کاربران دیگر، دست‌کم مشتری درجه دوم اپل هستم. گوشی‌های لمسی و سیستم عامل اندروید پس از آن مطرح شدند که اپل آی‌فون را عرضه کرده‌بود. میدان مشابهی اکنون در زمینه تبلت‌ها ایجاد شده. اما حتی همین تمی که الآن روی دسکتاپ کامپیوترم دارم، با گوشه‌های منحنی و کنترل‌های براقش، برگرفته از طراحی اپل است. جابز قطعاً به عنوان یک طراح مقتدر در یادها خواهدماند و این برای من پارادوکس شخصیت اوست. جابز می‌خواست مجموعه‌ای از ایده‌های طراحی را در کنار هم پیاده کند و اصرار داشت همهٔ این‌ها در کنار هم باشند. چنین اصرارهایی معمولاً به شکست می‌انجامد، اما او آن قدر ایده داشت و ایده‌هایش آن قدر خوب بودند که سرمایه لازم برای گستردن عرصه درونی زندانش را فراهم کنند. حتی دوست‌داران تندروی اپل هم نمی‌توانند انکار کنند که بخش مهمی از آزادی‌های‌شان در کنترل این شرکت است. اما اکنون که استیو جابز رفته، برای من پرسش این است که آیا او خودش گزینهٔ دیگری جز دیکتاتور بودن داشت؟ آیا می‌توانست با شیوه‌ای دموکراتیک (چه درون شرکت‌هایش و چه با جامعهٔ کاربرانش) به دستاوردهایی در این سطح برسد و به ایده‌های خودش نیز وفادار بماند؟ این پرسش مهمی است، چون جهت‌گیری اخلاقی یک شخصیت بزرگ را با در نظر گرفتن دستاوردهایش می‌سنجد. و اگرچه واقعیت‌های ناخوشایند بسیاری دربارهٔ اپل وجود دارد، به نظرم پاسخ این پرسش به طور کلی نه است.

برچسب‌ها: , ,

1 Comments:

At جمعه, مهر ۱۵, ۱۳۹۰ ۵:۵۹:۰۰ بعدازظهر, Anonymous سولوژن said...

به نظرم کاربران محصولات اپل و به طور خاص کامپیوترهای‌اش را باید با کاربران ویندوز مقایسه کرد و نه کاربران سیستم‌های بازی‌تر چون لینوکس. در آن صورت،‌ انتخاب ایشان بیش از این‌که انتخاب بین آزادی و محدودیت باشد، انتخاب بین این است که آیا من می‌خواهم همه‌ی پوشاک‌ام را (از شلوار گرفته تا مثلا پاپیون) از مارک خاص، با کیفیت بالا و البته گران قیمت‌ای بگیرم یا این‌که می‌خواهم هر تکه‌اش را از مغازه‌ای مجزا بخرم. بعد از این‌که چنین تصمیم‌ای گرفتم، این‌که چرا طرح پاپیون‌ام فقط یا چهارخانه می‌تواند باشد یا راه‌راه مساله‌ای ثانوی است.
از طرف دیگر، برای کاربر لینوکس این مهم است که بتواند اگر لازم شد خودش لباس را بشکافد و آستین‌اش را عوض کند.

یا جور دیگر بگویم: برای من به عنوان کاربرد مک، آن‌چه مهم است این نیست که آیا بتوانم کرنل سیستم‌عامل‌ام را خود کامپایل کنم یا نه. مهم این است که آن کارهای خاص‌ای را که می‌خواهم بکنم بتوانم بکنم یا نه.

با این نگاه، مساله‌ی کاربرد مک یا ویندوز با مساله‌ی کاربرد لینوکس اصولا تفاوت دارد.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home