پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۰

Experience

"Experience is what you get when you don't get what you want."

I'm just just getting too much experience these days.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰

Stuffing

تا سال 77 که اسباب‌کشی کردیم به خانهٔ کنونی‌مان، ده دوازده سال در خانهٔ امیرآباد بودیم. خانه که یعنی آپارتمان کوچکی با کمتر از 90 متر مربع زیربنا. یک یا دو سال پیش از سالی که باید به دبستان می‌رفتم رفتیم به آن آپارتمان، زمانی که اتوبان کردستان هنوز وجود نداشت و خیلی از خیابان‌های شلوغ کنونی آن‌جا هنوز خاکی بود و حتی بقایایی از زندان قزل‌قلعه را می‌توانستی در گوشه و کنار بیابی. مامان پرستار بود در بیمارستان امیرکبیر (شاید اولش که رفتیم به آن خانه در بیمارستان شریعتی بود، درست یادم نیست). بیمارستان امیرکبیر الآن دیگر وجود ندارد و محلش (روبروی مسجد‌النبی در بالای امیرآباد) تبدیل شد به مرکز بهداشت و الآن نمی‌دانم چیست. من و مهدی را صبح‌ها می‌گذاشت مهدکودک دانشگاه تهران (که الآن شده دانشکده کارآفرینی) یا شاید هم آمادگی (که ساختمانش اصطبلی قدیمی بود و الآن شده موزه پزشکی). فکر کنم شیفت روزش ساعت 2 تمام می‌شد. ماشینش را فروخته‌بود که آن آپارتمان را بخریم و رفت و آمدمان با اتوبوس خط 88 بود که از کنار میدان قزل‌قلعه رد می‌شد، یا خط 91 که مستقیم امیرآباد را می‌رفت پایین و از کنار بیمارستان شریعتی رد می‌شد. هر دو خط از انتهای امیرآباد می‌رفتند به ترمینال شهید فیاض‌بخش (پارک‌شهر) و طبعاً هیچ یک از آن دو خط الآن وجود ندارند و جای‌شان را به خط‌های کوتاه‌تر داده‌اند. اتوبوس‌های منطقهٔ 6 همگی بنزهای نیمی آبی و نیم بالا سفید بودند. منطقه‌های دیگر رنگ‌های دیگری به جای آبی داشتند. مثلاً خط‌های سیدخندان سبز بودند (سبز علوی، نه سبز فتنه‌گر لجنی). دنیای من هم با همین چیزها تعریف می‌شد. محدودهٔ خانه، محدودهٔ اتوبوس‌های آبی بود و رنگ‌های دیگر مال خارج بودند.
مامان ما دو تا را هر صبح به دندان می‌گرفت و با اتوبوس آبی می‌برد به مهدکودک و بعدازظهر خسته و خراب برمی‌گرداند. شاید گاهی سر راه از میدان قزل‌قلعه هم خرید می‌کرد.
زمان جنگ و بعد موشک‌باران بود. به جز دورهٔ خیلی کوتاهی که با خانوادهٔ مامان رفتیم شمال (بابا در تهران ماند)، ما همیشه در تهران بودیم. آن دوره گذشت و ما جان سالم به در بردیم. جنگ‌افروزها هم یا در چاه پیدا شدند و اعدام‌شان کردند یا به جایگاه ابدی سفر کردند. دو رهبر عرب هم که در جنگ به ایران کمک کردند، یکی چند روز پیش در سوراخ دیگری پیدا شد و عمرش به محاکمه قد نداد، و دیگری هم با عزت و احترام پای تلفن مرحوم شد و پسرش امروز ده تا ده تا آدم می‌کشد. بله، رسم روزگار چنین است. دستم گرم شده که بنویسم، اما اصلاً این نوشته را به نیت دیگری آغاز گردم. عنوانش را ببینید، این چیزهایی که نوشتم اصلاً ربطی به stuffing دارد؟ برای stuffing همانند پارسی خوبی نیافتم. معنی‌اش می‌شود با چیز و میز پر کردن، با خرت و پرت انباشتن.
چرا از ماجرای خانهٔ امیرآباد شروع کردم؟ چون اصل مسیر فکری این چیزی که می‌خواهم بگویم، به آن خانه برمی‌گردد. جای‌مان کوچک بود. اولش زیاد نه، اما به خصوص من و مهدی که به مدرسه رفتیم، و بعداً که حضرت لیلا علیهاسلام ظهور کردند، جای مان تنگ‌تر و تنگ‌تر شد. با وجود تنگی آن آپارتمان، من همیشه دلبسته‌اش بودم. خانهٔ دنجی بود و خانهٔ کودکی‌های ما بود و ساخته شدن محله در اطرافش را دیده بودیم و اتفاق‌های خوب زیادی در آن‌جا برای ما افتاده‌بود (مثلاً همان ماجرای ظهور). از آن‌جا که رفتیم، هیچ وقت در هیچ جای دیگری تا امروز هم حس خانه را آن قدر قوی نداشته‌ام که در آن خانه داشتم. باز هم دارم منحرف می‌شوم (جریان انحرافی).
من و مهدی که به دبستان می‌رفتیم، بابا یک پروژه بلندمرتبه‌سازی را شروع کرد که فکر کنم بیش از یک هفته طول کشید. کنار پروژه که یکی از دو اتاق‌خواب خانه رخ می‌داد، از این تابلوهای زردرنگ نبود که بگوید پروژه چیست و چه هدفی دارد و پیمانکار و مجری و ناظر کدام است. اما پروژه این بود که یکی از دو اتاق‌خواب تبدیل به اتاق کار شود تا کودکان دبستانی (امیدهای امام راحل) میز کار و قفسه داشته‌باشند. مصالح؟ از این قفسه‌های پیچ و مهره‌ای دژپاد. بابا را معمولاً به خاطر بدسلیقگی‌اش ملامت می‌کنیم، اما من از آن سیستم راضی بودم. حاصلش این شد که سه میز کار با قفسه‌هایی بلند در بالای هر کدام ایجاد شد. این سیستم برای ما خوب کار کرد. چند سال بعد تصمیم گرفته‌شد که اتاق کار من و مهدی باید جدا باشد تا کلهٔ هر کدام‌مان 90 درجه کمتر از میز کار منحرف باشد و بدین سان میز کار من و بابا به اتاق دیگر منتقل شد و مهدی در آن اتاق ماند. سال 77 که زمان اسباب‌کشی شد، هیچ دست و دلم نمی‌رفت به باز کردن آن سیستم قفسه‌ها از هم. تا آن زمان بین میز کار من و بابا یک قفسه تلویزیون و یک قفسه ضبط‌صوت و یک طبقه برای کاست‌های من (همگی با مجوز ارشاد) و یکی دو تای دیگر هم برای جزوه‌ها و کتاب‌هایم (به جز فضایی که بالای میزم داشتم) اضافه شده‌بود.
به خانهٔ تازه که رفتیم، قرار بود شیک بشویم (اگرچه وام‌ها و خرج شدن همهٔ موجودی بانکی تا چند سال رمقی باقی نگذاشت) و دیگر نمی‌شد همهٔ آن سیستم را عَلَم کرد. اما من واقعاً جایگزین دیگری نمی‌شناختم و چون فقط همان قفسه‌ها را داشتیم، برای خودم یک میز با همان‌ها سر هم کردم که رویش برای کنکور بی‌صاحاب درس بخوانم. آن میز چند سالی دوام آورد تا وقتی میز تحریر بزرگ و بدقواره‌ای را خریدم که الآن هم در اتاقم هست. تا این‌جا را خواندید؟ واقعاً شرمنده‌ام کردید! شاید بهتر است بالأخره جان بکنم و حرفم را بزنم.
آن قفسه‌ها و آن میز با همهٔ زمختی‌شان در یاد من به خوشی ماندگار شدند، چون ساعت‌های زیادی را به کار کردن بر روی آن‌ها (زیر قفسه‌ها طبعاً) گذراندم. این حس را به شکلی دیگر در جای دیگری هم تجربه کردم. دو سال اولم در دبیرستان خیلی معمولی و متوسط گذشت. نه نخبه بودم و نه نخاله. سال سوم ندایی از غیب در گوشم زمزمه کرد که می‌شود خیلی بهتر از این بود. سال دوم و سوم را در ساختمان دوم دبیرستان البرز بودیم که در بدقوارگی کم‌نظیر بود. از آن ساختمان متنفر بودم. اما سال سوم که کلاس‌ها را جدی‌تر گرفتم و مخصوصاً در کلاس‌های ریاضی (همانا حسابان و جبر و احتمال) و فیزیک و شیمی به شدت مسأله حل می‌کردم (که شاید یگانه راه آموختن این مقوله‌ها باشد)، مفهوم همان فضا و همان کلاس و ساختمان زشت به کلی برایم عوض شد.
آدم می‌تواند چیزهایی را بفهمد و بعداً فهمش را از دست بدهد، خصوصاً اگر فهمش شهودی و ناخودآگاه باشد. این تقریباً اتفاقی بود که سال بعدش (سال 77 که رفتیم به خانهٔ کنونی‌مان) برایم افتاد و تا چندین سال آن فهم ناخودآگاه بازنگشت، چون بی‌گمان دیدهٔ بازم نبود که بفهمم آن که بودم در انتظارش جز خودم هیچ کس نبود باری. حال خوب نیامد که نیامد و هیچ ارتباطی با هیچ محیطی نتوانستم برقرار کنم، جز شاید با همان میز پیچ و مهره‌ای که رویش چه قدر مسأله حل کردم. اما شاید تا همین یکی دو ماه پیش نتوانستم آن فهم را به سطح خودآگاهی برسانم: که مفهوم شخصی فضاها، آدم‌ها، کتاب‌ها و کلاً چیزها، وابسته به میزان سرمایه‌گذاری انسانی‌ای است که روی‌شان می‌کنیم، زمانی که با آن‌ها یا بر روی آن چیزها صرف می‌کنیم، این که چه قدر در بسترشان روی مفهوم‌ها عمیق می‌شویم و چه میزان معرفت می‌آموزیم. دیدم که جادی عزیز هم در یادداشتی که دربارهٔ تبلت نوشته‌بود، به گونه‌ای به این مفهوم اشاره کرده بود: زندگی آدم با داشتن یک چیز تازه پر نمی‌شود. فضای خانه با خریدن یک چیز تازه مفهوم پیدا نمی‌کند. شادی و روشنایی با این چیزها نمی‌آید، اگرچه نظام سرمایه‌داری در همه جای دنیا می‌کوشد غیر از این بنمایاند. می‌خواهند باورمان دهند که با خرت و پرت خریدن و دور خود انباشتن می‌توانیم شادتر شویم. نه این که بگویم خرید رفتن و احیاناً کمی ول‌خرجی کردن بد است. نه، زهد هم خوب نیست. اما در واقع زمان و انرژی و کار و اندیشه‌ای که فعالانه (و نه منفعلانه) در یک مکان یا بر روی یک چیز یا یک آدم صرف می‌کنیم، به درستی باعث مفهوم پیدا کردن آن برای ما می‌شوند.
این را زمانی آگاهانه فهمیدم که حدود دو ماه پیش به خانهٔ تازه‌ام اسباب کشیدم. اولش خوشم آمد، اما بعد از این که همهٔ دیوارهای اتاقم رنگ چوب است بدم آمد. اتاق به نظرم تاریک و دل‌گیر آمد، حتی با وجود آن که با سلیقه‌ٔ خودم چیده‌بودمش و از چیدمانش راضی بودم. بعد یادم افتاد که اتاق آن خانهٔ امیرآباد شاید از این هم دل‌گیرتر بود. نه به حیاط زیبایی پنجره داشت و نه اختیار داشتم به میل خودم بچینمش و نه و غیره. هر آدمی باید در ذهنش از این دوره‌ها یا حالت‌های موفق گذشته داشته‌باشد که وقتی به تنگناهای این جوری می‌خورد بتواند به آن‌ها بازگردد و دلیل موفقیت‌شان را بجوید و به کار بندد. با خودم گفتم روی این میز گنده زیاد زمان صرف کار و فکر می‌کنم. فضا را این جوری می‌شود مال خود کرد، در کم‌ترین زمان ممکن. فضا را باید با سابقهٔ زندگی پر کرد و معنی داد، نه این که زندگی را بخواهیم با خرت و پرت به یک محل ببخشیم.
فکر می‌کنم یک دلیل جا افتادن اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی هم همین است: تکاپوی فراوانی که در آن منطقه‌ها انجام شده، صنایع و دانشگاه‌هایی که در آن‌جا پا گرفته‌اند و آدم‌هایی که آن‌جا تربیت شده‌اند. دور از ما باد که خانهٔ دیگری را اشغال یا جای کسی را تنگ کنیم، اما این تکاپوی کار و اندیشه و سازندگی برای جان دادن به بی‌جان‌ها را باید یاد گرفت.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

اسعد تقی‌زاده

چند باری پیش آمده که در خبرها بشنویم شکارچی‌های غیرمجاز با محیط‌بانی درگیر شوند و او را به قتل برسانند. نام‌ها را به یاد ندارم، اما از صفحه فیس‌بوک جلوگیری از اعدام اسد تقی‌زاده این نام‌ها را می‌توان برشمرد:سعید پرهام، یحیی شاهکو محلی و حسین صادقی و ظاهراً شمار شهدای محیط‌بان پس از انقلاب افزون بر 100 است.
صدور حکم اعدام برای یک محیط‌بان که در هنگام انجام وظیفه با شکارچیان غیرمجاز درگیر شده، عجیب است. اگر دلایل دیگری برای صدور این حکم وجود دارد، قوه قضائیه باید برای اقناع افکار مردم اعلام می‌کرد. اگر اسعد تقی‌زاده واقعاً در هنگام انجام وظیفه و برای انجام وظیفه مرتکب قتل شده، منطقاً نباید مجرم شناخته شود، وگرنه باید قوه قضائیه بگوید اساساً یک محیط‌بان چگونه باید از حیات طبیعی و نیز از جان خودش دفاع کند، در حالی که قانون از او حمایت نمی‌کند. چگونه قانونی داریم که از مجری خود دفاع نمی‌کند و بلکه می‌خواهد جانش را بستاند؟
بیشتر مردم شهرنشین ایران ذهنیت درستی از اصل مسألهٔ محیط‌بانی ندارند، چرا که از محیط زیست طبیعی دور هستند و طبیعت‌گردی هم بخشی از فرهنگ همگانی ما نیست. اگر (برای مقایسه) کسی به چاه‌های نفتی ایران حمله مسلحانه نماید، آیا دفاع نظامی و احیاناً به هلاکت رساندن متجاوز نادرست شمرده می‌شود؟ نفت چندی دیگر تمام می‌شود. حتی اگر فرض کنیم 150 سال دیگر نفت داریم، مجموع دوران نفت در طول تاریخ بشر دوره چندان بلندی نیست. اما محیط زیست و حیات وحش سرمایه بسیار مهم‌تری است که همواره نیازمند نگهداری از آن خواهیم‌بود. در عین این نیازمندی، فرهنگ همگانی ما اکنون اهمیت چندانی به مسأله محیط زیست و حیات وحش نمی‌دهد و آن‌هایی که برای حفاظت از آن می‌کوشند، در واقع برای همهٔ جامعه فداکاری می‌کنند. بی‌انصافی است که زیر پای آنان را خالی کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: اطلاعات تازه‌تری روی سایت بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده. انگار اصل مسأله را اشتباه فهمیده‌بودیم.


برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۰

فرزانه عاجز

تو حق داری آن‌هایی را که تیپ می‌زنند و به مهمانی می‌روند احمق و پوچ بدانی، آنهایی که خودشان را می‌کُشند تا خوش‌تراش و متناسب بمانند را سطحی بدانی. تو حق داری آن‌هایی که می‌نوشند را دنباله‌روی کور دیوانگی‌های جمعی بدانی. تو کاملاً حق داری آن‌هایی را که روزی ده ساعت یا بیشتر مثل خر کار می‌کنند را بی‌تعارف خر بدانی و با خودت فکر کنی اگر به جای خرکاری\خرخوانی بیشتر فکر می‌کردند، بیشتر اطراف‌شان را نگاه می‌کردند، این قدر کارهای احمقانه و تکراری نمی‌کردند و بهتر هم نتیجه می‌گرفتند. تو حق داری دختر و پسرهایی که رفتارهای سبک‌سرانه می‌کنند و برای همتا پیدا کردن خودشان را خوار می‌کنند، چندش‌آور بدانی. حق داری برای آن که زود ازدواج کرده متأسف باشی که از چاله به چاه افتاده. برای او که سرش دائم توی قانون‌ها و خبرهاست تا از معافیت‌ها و میان‌برهای قانونی استفاده کند هم می‌توانی متأسف باشی که اصل قضیه و ظالمانه بودن اساس قانون (مثلاً سربازی) را نادیده گرفته و رعیت مطیع شده.
این‌ها همه حقوق بنیادین تو هستند. می‌توانی بی‌نهایت از این پندارهای عاقل اندر سفیه داشته‌باشی و برای بقیه متأسف باشی، یا از آن‌ها خشمگین، و شیوهٔ حکیمانهٔ خودت را در خلوت ذهنت بستایی در آرزوی روزی که خرد ناب تو بر همه آشکار شود.
اما وقتی خوشی اجتماعی مهمانی‌روها و معاشرتی‌ها را دیدی، خوش‌اندامی رژیمی‌ها و ورزشکارها را، گرمی نوشندگان را و موفقیت و خواستنی بودن خرکارها را، وقتی شادی و رضایت آن کوشندگان راه پارتنر را دیدی، هم‌سالان خودت را دیدی که خانواده‌های تمام‌عیار دارند و لایی کشیدن جویندگان میان‌برهای (نیمه)قانونی را، و بسیار چیزها از این گونه را دیدی و در همان خلوت خودت آرزوی‌‌شان را داشتی، دروغ‌گویی اگر خواهش خودت را انکار کنی؛ ترسویی اگر جلوتر بودن همان کوشندگان کم‌اندیش را بی‌ارزش و نااصیل بدانی، و مترسک مغروری بیش نیستی اگر این همه نشانه، به تکاپوی بیشتر نکشاندت.
تو همان قدر که حق و وظیفه برای اندیشیدن داری، برای تکاپو و کاشتن و درویدن هم بار بر دوش داری.

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

جابز؛ دیکتاتوری که دوستش داشتند

اساساً لفظ «دیکتاتور» لفظی توهین‌آمیز نیست. بسا این‌که بسیاری از نحله‌ها و جریان‌های سیاسی و فلسفی به ستایش از اقسامی از دیکتاتوری پرداخته‌اند. چنان‌که در آثار افلاطون (و افلاطونی‌ها) به ستایش از حکومت‌های دیکتاتوری (استبدادی) فلاسفه و طبقه کارگر (دیکتاتوری پرولتاریا) برمی‌خوریم و حتی در اندیشه اسلامی با اندیشه فارابی درباره رییس اول در مدینه فاضله مواجه می‌شویم که همه این جریان‌ها شخصی دیکتاتور صالح را بهترین حاکم و حاکم واقعیِ خیر ِ جامعه و جمعیت آن جامعه می‌دانند که این اندیشه در حکومت‌های دیگر نیز یافت می‌شود و مخلص کلام این‌که دیکتاتوری لفظی خالی از توهین است. اما در مورد انتساب دیکتاتوری که در واقع هم‌تراز کردن رهبری با دیکتاتوری در سخنرانی‌ام بوده است این مطلب را باید گفت که آنچه دیکتاتوری است جمع انحصارطلبی (مطلق بودن) و اقتدارگرایی است که نمی‌توان هردو را نیک دانست و دیکتاتوری را بد. نمی‌توان فصل‌الخطاب بودن به این معنا که دیگر پس از آن سخنی نباشد و هرچه گفته شد، فقط پاسخ چشم آید، را پذیرفت و دیکتاتوری را نه. که خود کلمه فصل الخطاب معنایی از دیکتاتوری است و اساساً نمی‌شود کسی اوامر را دیکته و دیگران تقریر نمایند و گفت دیکتاتوری نیست که در واقع پذیرش امر دیکتاتوری در ساختار فعلی محقق است و نمی‌توان ذکر کلامی را ناپسند دانست و وصف حالش را نه. اگر به زعم ضابطین قضایی تحت امر حاکمیت و مدعی‌العموم (دادستانی) و دستگاه قضا (که به امر قانون اساسی منفک از سایر قوا و – تنها و تنها – حافظ و مجری عدالت است) دیکتاتوری بد و توهین است، باید اوصاف دیکتاتوری و اعمال دیکتاتورمآبانه نیز بد و توهین‌آمیز تلقی شود که چنین به نظر نمی‌آید.

اکنون که هنوز داغ استیو جابز بر دل هوادارانش سنگینی می‌کند، گران‌ترشان می‌آید که او را دیکتاتور بخوانیم. چرا؟ چون واژه دیکتاتور بر مبنای ارزش‌گذاری‌های تبلیغ‌شده رسانه‌ای بار معنایی بدی دارد، بی آن که دربارهٔ مفهومش یا چرایی ارزش معنایی آن چندان بیاندیشیم. بیشتر مردم جهان مدرن، اکنون دموکراسی را ارزش می‌دانند، و آن را لایه‌ای جدا از بسیاری از باورهای شخصی و مذهبی خود می‌شمارند. اما همان طور که تاریخچه ساخت و تکامل بیشتر فراورده‌های صنعتی اطراف‌مان را به درستی نمی‌دانیم، مسیری که به ارزش انگاشته شدن دموکراسی انجامیده نیز در سطح همگانی درک نشده‌است. در عین حال، بسیاری از افراد را به خاطر پیروی کور از عقاید مشخصی سرزنش می‌کنیم، در حالی که این نوع پیروی در واقع بسیار رایج‌تر از چیزی است که می‌پنداریم و بیشتر ما به خاطر تبلیغ شدن ارزش‌هایی در رسانه‌های گوناگون، تقریباً آن‌ها را بی چون و چرا پذیرفته‌ایم و دموکراسی (اگر آن را ارزش بدانید) احتمالاً نمونه‌ای از این ارزش‌ها است.
چرا دموکراسی را ارزش بدانیم؟ شان کارول که تقریباً نویسنده اصلی وبلاگ Cosmic Variance است، تعبیر بسیار جالبی را دربارهٔ دموکراسی از چرچیل بازگو کرده که در یادم مانده‌است: دموکراسی بدترین شیوه برای اداره کردن یک جامعه است، به جز هر شیوه دیگری که تاکنون آزموده شده‌است.
بیشتر تاریخ جامعه‌های انسانی به دیکتاتوری گذشته‌است و هنوز هم به نظر می‌رسد اگر دیکتاتوری صالح هدفی واقع‌گرایانه می‌بود، بر دموکراسی ترجیح می‌داشت. دیکتاتوری‌ها گاهی خوب بوده‌اند و گاهی بد، اما اکنون که دموکراسی سکه رایج است، از بیشترشان به بدی یاد می‌شود. متأسفانه در کشور خودمان یک دیکتاتوری ناصالح داریم که دموکراسی نسبی زیر آن در دوران اصلاحات به عوام‌گرایی احمدی‌نژادی انجامید و سپس همان دموکراسی ناقص هم از کف رفت. هم چوب را خوردیم و هم پیاز را و هم پول دادیم!
اما در مورد استیو جابز، به نظر من جای بحثی نیست که او طراح یک سیستم دیکتاتوری بود. بیشتر کسانی که بر این گزاره ایراد می‌گیرند، حق انتخاب کاربران در برگزیدن فراورده‌های اپل را به عنوان دلیل نقض می‌آورند. مسأله اما این است که مجموعه سیستم مک (کامپیوترهای مک و گجت‌های اپل و سیستم عامل و نرم‌افزارهای روی آن‌ها) در حکم یک زندان هستند. اگر مک بخرید و بخواهید با همان سیستم عامل کار کنید، باید کارهای‌تان را به شکل مشخصی که با سلیقه استیو جابز هماهنگ است انجام دهید و به خاطر همان سلیقه باید کارهای تازه‌ای را انجام دهید که در یک سیستم آزادتر نیازی به انجام دادن‌شان نمی‌بود. به طنز از استیو جابز نقل کرده‌اند که: من انجام دادن کارهای بسیاری را برای‌تان آسان‌تر کردم که پیش‌تر نیازی به انجام دادن‌شان نداشتید!
شاید ایراد اصلی به جابز و سیستمی که بنیان نهاد، همین مسخ کردن و به اسارت گرفتن کاربران باشد، هرچند با رضایت خودشان. پرسش اصلی این است که آیا چنین کاری اخلاقی است؟ و به نظر من پاسخ منفی است. کاربران اپل اگرچه ممکن است شیک‌تر و هنرمندانه‌تر از کاربران غیراپلی به نظر برسند، اما امکانات بسیاری برای طراحی سیستم عامل، انتخاب سخت‌افزار، پیکربندی نرم‌افزار و شیوه به کار بردن آن را (حتی در مقایسه با کاربران ویندوز) از دست می‌دهند. از دید من بسیار طعنه‌آمیز است که کاریکاتور کاربران اپل را اتفاقاً می‌توان در یکی از ساخته‌های پیکسار دید: مردمان فربه، یک‌سان و تک‌سلیقه‌ای که در انیمیشن وال-ای ترسیم شده‌اند، دقیقاً نمونه کاربران وفادار اپل هستند. آن‌ها هم مانند سوگواران استیو جابز از محیطی که در واقع برای‌شان دیکته شده راضی هستند و اسباب‌بازی‌های مجلل خرسند‌شان کرده، اما اگر از بیرون به این جامعه نگاه کنید درمی‌یابید که چیزی می‌لنگد، همچنان که نگاه کردن از بیرون به هر جامعه دیکتاتورزده‌ای، احتمالاً ایرادهای بزرگ و کاریکاتورگونه‌ای را در برابر دیده می‌نهد که از درون آن جامعه دیده نمی‌شوند یا ممکن است اصلاً نیکی به شمار روند.
این که نکته‌های مثبت بسیاری درباره طراحی سیستم‌ها و فراورده‌های اپل وجود دارد(و بیش از همه در طراحی) و نیز این که کاربران این مجموعه از انتخاب‌شان راضی هستند، همگی نکته‌هایی از درون آن جامعه به شمار می‌روند. کاربران اپل تا نتوانند از بیرون به خود بنگرند، متوجه ایراد بنیادین آن نخواهندشد.
البته همهٔ این‌ها با بازگشتن به آن نکته نخست معنی می‌شود: این که دموکراسی را ارزش بدانیم و دیکتاتوری را ضدارزش. به نظر می‌رسد دوران محبوبیت دیکتاتورهای سیاسی رو به پایان باشد، اما دیکتاتورها همچنان می‌توانند در عرصه‌های دیگر بروز کنند و حتی برای بسیاری از مردم خواستنی باشند.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰

آن سیب گاز زده


انتظار نداشتم استیو جابز به این زودی‌ها برود، اما خوب، مرگ کاری به پول و کاریزما ندارد. این سرطان لعنتی هم کرنش کمی در برابر درمان‌ها و مراقبت‌های گران‌قیمت دارد. طبیعت بازی‌های بی‌رحمانه‌ای دارد که یک پسکِترینیست را پیش از شصت‌سالگی‌اش با سرطان از پا درمی‌آورد.
استیو جابز را نمی‌توانم با چهرهٔ دیگری مقایسه کنم. آدمی بود که خودش چارچوبش را تعریف کرد. کارهایی را که می‌خواست بکند به شیوه‌ای که دوست داشت، انجام می‌داد. من برای بسیاری از ایده‌ها و طراحی‌هایش احترام و ارزش بسیاری قائلم، اگرچه از محدودیت‌هایی که برای کاربران فراورده‌های اپل ایجاد می‌کرد، همیشه شاکی بوده‌ام و هستم. جابز به نظر من یک دیکتاتور مهربان و در ضمن طراح بود، و طراح بودنش به اندازهٔ مهربان بودنش مهم است. دنیای امروز به دیکتاتورها مجال نفس کشیدن نمی‌دهد و خواهان دموکرات‌های خوش رنگ و لعابی مثل اوباما است. برای دیکتاتور بودن و دیکتاتور ماندن، جابز باید چیزهایی به کاربرانش می‌داد که شیفته‌شان کند، که می‌کرد. البته از شیوه بازاریابی و تبلیغات اپل هم نباید غافل شد که اغواکننده است، تا حدی که می‌شود گفت کودکانه است (مثل تعطیل کردن سایتش پیش از ارائه هر محصول تازه). در میان همهٔ دوستانم که ماتم‌زده مرگ جابز هستند، پروا نمی‌کنم از این که دیکتاتور بخوانمش. اما در ردهٔ خودش دیکتاتور صادقی هم بود، نه کاملاً صادق، اما راست‌گو در ردهٔ خودش.
استیو جابز زندگی‌اش را زندگی کرد و چیزهایی را که دوست داشت مردم استفاده کنند طراحی کرد. در طراحی کردنش اما سلیقه‌ای شخصی داشت که البته جذاب بود، اما به کاربرانش گزینه‌ای دیگر نمی‌داد. کامپیوترها و گجت‌های اپل چه از نظر سخت‌افزاری و چه نرم‌افزاری همچون یک زندان طلایی هستند. البته این زندان به قدر کافی جذابیت و فضای درونی داشت که مردم حاضر شوند بخش مهمی از آزادی‌ها و انتخاب‌های‌شان را واگذارند و جامه خاکستری‌اش را به تن کنند. گفتگو با این زندانی‌ها دربارهٔ آزادی‌هایی که واگذاشته‌اند معمولاً به جایی نمی‌رسد، چون بیشتر کاربران، خصوصاً آن‌هایی که چند سالی فقط از فراورده‌های اپل استفاده کرده‌اند، درکی از سرشت و گستردگی گزینه‌هایی که از دست داده‌اند و تصمیم‌هایی که برای‌شان گرفته شده، ندارند. جابز آزادی‌های کاربرانش را می‌خرید، اما با چنان بهایی که بیشترشان را راضی نگه می‌داشت.
من هم مانند بیشتر کاربران دیگر، همیشه با تحسین فراورده‌های اپل را دنبال کرده‌ام و چند باری هم شدیداً وسوسه شدم سراغ آی‌فون، آی‌پاد و تازه‌تر، آی‌پد بروم. اما همیشه مشکل سازگار کردن این گجت‌ها با محیط لینوکسی را بررسی کردم و دیدم زحمت بیهوده‌ای است.
نمی‌شود انکار کرد که من هم مانند بیشتر کاربران دیگر، دست‌کم مشتری درجه دوم اپل هستم. گوشی‌های لمسی و سیستم عامل اندروید پس از آن مطرح شدند که اپل آی‌فون را عرضه کرده‌بود. میدان مشابهی اکنون در زمینه تبلت‌ها ایجاد شده. اما حتی همین تمی که الآن روی دسکتاپ کامپیوترم دارم، با گوشه‌های منحنی و کنترل‌های براقش، برگرفته از طراحی اپل است. جابز قطعاً به عنوان یک طراح مقتدر در یادها خواهدماند و این برای من پارادوکس شخصیت اوست. جابز می‌خواست مجموعه‌ای از ایده‌های طراحی را در کنار هم پیاده کند و اصرار داشت همهٔ این‌ها در کنار هم باشند. چنین اصرارهایی معمولاً به شکست می‌انجامد، اما او آن قدر ایده داشت و ایده‌هایش آن قدر خوب بودند که سرمایه لازم برای گستردن عرصه درونی زندانش را فراهم کنند. حتی دوست‌داران تندروی اپل هم نمی‌توانند انکار کنند که بخش مهمی از آزادی‌های‌شان در کنترل این شرکت است. اما اکنون که استیو جابز رفته، برای من پرسش این است که آیا او خودش گزینهٔ دیگری جز دیکتاتور بودن داشت؟ آیا می‌توانست با شیوه‌ای دموکراتیک (چه درون شرکت‌هایش و چه با جامعهٔ کاربرانش) به دستاوردهایی در این سطح برسد و به ایده‌های خودش نیز وفادار بماند؟ این پرسش مهمی است، چون جهت‌گیری اخلاقی یک شخصیت بزرگ را با در نظر گرفتن دستاوردهایش می‌سنجد. و اگرچه واقعیت‌های ناخوشایند بسیاری دربارهٔ اپل وجود دارد، به نظرم پاسخ این پرسش به طور کلی نه است.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

یا خود خودش یا هیچ

درخواست به رسمیت شناختن فلسطین (از راه عضویت رسمی در سازمان ملل) به نظر من برای ما ایرانی‌ها نکته مهمی برای آموختن دارد. خیلی از ما سال‌ها شعار نابودی اسرائیل را داده‌ایم. اسرائیل برای ایرانی‌ها دوگانهٔ ناجوری است. از یک سو در اشغال‌گر، توطئه‌گر و جنایت‌پیشه بودن دولتش تردید نمی‌توان کرد. از سوی دیگر، طرف مستقیم اسرائیل دولت‌های عربی هستند که خیلی از آن‌ها دوستان گرم ایران نیستند. در این میان حماس در فلسطین، حزب‌الله در لبنان و دولت بعثی سوریه هم هستند که دشمنان نیمه تا تمام‌عیار اسرائیل به شمار می‌روند و خودشان مواجب‌بگیر یا شرکای جرم نظام جمهوری اسلامی هستند. پس اسرائیل را نمی‌توان موجود مشروعی دانست، اما دشمنان درجه یک اسرائیل هم تقریباً به اندازهٔ خودش برای ما منفور هستند.
شباهت ایدئولوژیکی ژرف دولت‌های اسرائیل و ایران هم جالب است. هر دو حکومت، بر پایه ایده‌های آخر زمانی ایجاد شده‌اند، شهروندان (ملت) خود را قوم برگزیده می‌دانند و رسالت آماده شدن برای رخ‌داد بزرگ نهایی را بر دوش خود حس (یا تبلیغ) می‌کنند. هر دو حکومت تأکید بسیاری بر سرزمین موعود و مکان‌های مشخصی دارند که گذشته را به آینده پیوند می‌دهند. بر این مبنا، هر دو حکومت هم دستگاه نظامی و جاسوسی گسترده‌ای دارند و کارشان دردسر ساختن برای بقیه است.
چه تلخ است که در این روزهای حساس، احمد زیدآبادی که از برجسته‌ترین کارشناسان مسائل مربوط به فلسطین و اسرائیل است، در زندان ستمگران نظام اسلامی اسیر شده؛ او از اخبار کم‌بهره می‌ماند و ما از نوشته‌هایش بی‌بهره.
محمود عباس و یارانش پس از چند دهه مبارزه به این نتیجه رسیده‌اند که نمی‌شود اسرائیل را نابود کرد، و عمل‌گرایی (و نمی‌گویم واقع‌گرایی) را جایگزین آرمان‌گرایی کرده‌اند. واکنش جامعه جهانی به این کنش را هم دیدیم. نمایندگان بیشتر کشورها سخنان محمود عباس در سازمان ملل را به گرمی ستودند. حالا جالب است که ایران و آمریکا و اسرائیل اساساً موضع مشترکی در برابر کنش محمود عباس گرفته‌اند. مخالفت اسرائیل هیچ عجیب نیست. ایران و آمریکا اما در دو سوی اسرائیل هستند: ایران می‌گوید اصلاً اسرائیل نباید باشد (یا این که رأی فلسطینی‌ها باید دربارهٔ بود و نبود اسرائیل ملاک باشد، که البته نتیجه‌اش معلوم است) و آمریکا می‌گوید حالا بنشینید با هم حرف بزنید ببینیم چی می‌شه. موضع‌گیری اوباما و دولتش هم رقت‌بار است. با ژست عاقل اندر سفیه همیشگی‌اش آمده و می‌گوید راه میان‌بری وجود ندارد. می‌خواهید کشور مستقل داشته‌باشید؟ باید با اسرائیل کنار بیایید. دروغی بزدلانه. ایران هم می‌گوید می‌خواهید کشور مستقل داشته‌باشید؟ باید اسرائیل را نابود کنید. به این دلیل است که می‌گویم موضع ایران و آمریکا در دو سوی موضع اسرائیل است. به نظر من هر دو دارند لج‌بازی می‌کنند و طبق معمول حنظله در این میان گوشت قربانی است. من باور نمی‌کنم که اوباما واقعاً با تشکیل کشور فلسطین موافق باشد. همچنان که باور نمی‌کنم ایران واقعاً نابودی اسرائیل را بخواهد. اسرائیل مهم‌ترین دشمن ایران است و دشمن مهم‌ترین رکن شیوه حکومت نظام کنونی است.
چیزی که در این میانه از همه جالب‌تر است، گیر کردن حکومت ایران در شعارهای خودش است، این که کاسهٔ داغ‌تر از آش شده و در عمل با خودش تنها مانده‌است. به نظر من این نکته اصلی ماجرا برای همه مایی است که در سال‌های آرمان‌گرایی‌های ملال‌آور رسمی نفس کشیده‌ایم و خواسته یا ناخواسته قدری از آن را جذب کرده‌ایم. جمهوری اسلامی از همان ابتدا شعار نابودی اسرائیل را داده، در حالی که اسرائیل در همهٔ این سال‌ها در حال رشد کردن بوده. حالا سران نظام نمی‌توانند بی‌دردسر چیزی را تأیید کنند که برای دشمن‌شان (اسرائیل) بسیار ناگوار است، برای فلسطینیان دستاوردی سترگ است و برای آمریکا ناخوشایند، اما در عین حال کوتاه آمدن از آن شعارهای آتشین نابودی اسرائیل است که سی و چند سال در ایران از بلندگوهای رسمی فریاد شده‌اند.
این گره کور را در زندگی خودم و خیلی‌ها در اطرافم می‌بینم: که هدفی چنان بلند انتخاب می‌کنیم و لج‌بازانه بر آن پای می‌فشاریم که حتی جهیدن به سویش ناممکن می‌نماید، و سپس از یک سو به کمتر از آن هدف بزرگ راضی نمی‌شویم و از سوی دیگر رسیدن به هر چیز مطلوبی در آن راستا را هم که کمتر از هدف آرمانی‌مان باشد برای خودمان ناممکن می‌کنیم و این محرومیت جاهلانه خودخواسته سال‌ها ادامه می‌یابد و اندوه پیوسته و فرسایش را در پی می‌آورد. محصول ناگوار پیوند تکبر و نادانی. گره کور امروز نظام را ببینیم و این کار را با خودمان نکنیم.

برچسب‌ها: , , ,