پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۰

به آهستگی...

آمده‌ام در خانه تازه و دارم آشپزی می‌کنم. الآن که نه، منظورم این روزها است. آشپزی را دوست دارم. زنانه است؟ به کفشم! چرا از مرد بودن فقط کچل شدنش به من ماسیده و وثیقهٔ سربازی اجباری؟
به نظر خودم آشپزی‌ام خوب است. امروز حلیمی پختم کمپرس. یک کاسهٔ کوچک خوردم و رفتم به اوج آسمان‌ها. آشپزی کردن تقریباً تنها کار نتیجه‌داری است که این روزها می‌کنم. بقیهٔ کارها را کج‌دار و مریز می‌کنم و پنجول می‌کشم به دنبال کورسویی. ای کسانی که می‌خواهید دکترا بخوانید، اول بنشینید و وضع بازار کار را بسنجید. سن خودتان وقتی دکتر شدید را بسنجید. ببینید ارزشش را دارد یا نه.

داشتم قابلمهٔ بزرگ را می‌شستم که مال هم‌خانه‌ای تازه‌ام است، که خانه‌اش در تورنتو کنار فروشگاه آیکیا است و همه چیزش را از آیکیا می‌خرد و این قابلمه‌اش هم آیکیا است. داشتم قابلمهٔ بزرگ آیکیای هم‌خانه‌ای تازه‌ام را می‌شستم و به سران فتنه می‌اندیشیدم. کار از گیومه گذشته. واژه‌ها را، صفت‌ها و فعل‌ها و قیدها و حرف‌ها را یک‌سره قلب کرده‌اند. ما با زبان خودشان حرف خواهیم‌زد، اما مفهوم را درون‌مان زنده نگه می‌داریم. داشتم به نامه برادرانه محمدرضا باهنر به حسین شریعتمداری فکر می‌کردم. گفتم که، کار از گیومه و این جور چیزها گذشته. البته که آن برادر این است. نوشته‌است که البته به نظر من شعار مرگ بر فتنه‌گر مصداقش جناح اقلیت مجلس نیست، اما خوب بعضی از نمایندگان معتقدند که هست. داشتم فکر می‌کردم چه قدر آزاداندیش است این آقا. دارد می‌گوید به نظر من گروهی از نماینده‌ها که همکار من در همین مجلس هستند نباید بروند به درَک، اما خوب بعضی از همکارانم میل دارند سر به تن ایشان نباشد. البته اختلاف نظر برادرانه طبیعی است دیگر، نه؟ یاد یک قسمت از لوک خوش‌شانس افتادم که دالتون‌ها را گرفته‌بودند و مردم جمع شده‌بودند. یکی می‌گفت باید بیاندازیم‌شان زندان. یکی دیگر گفت موافقم، اما به نظر من اول دارشان بزنیم. آزاداندیشی باهنر هم در همین حد است.
اما این‌ها الآن سوارند. فتنه 88 را ظاهراً خوابانده‌اند و دل سبزها به خیزش‌های کوچک خوش است. همان موقع که قابلمهٔ آیکیا را می‌شستم به این فکر می‌کردم که در طول سه دهه این‌ها یاد گرفته‌اند چگونه خواسته‌های مردم را بمیرانند، که سطح فکر و خواستهٔ مردم و سقف خیال‌شان را پایین بکشند. فهمیده‌اند راه گام‌به‌گام جلو آمدن در حریم خواسته‌های مردم چیست. شاید این مهارت برای مجموعه سیستم ناخودآگاه باشد، اما حتماً و همچنان وجود دارد. ببینید همهٔ محدودیت‌های ظالمانه را چه طور جا انداخته‌اند: حجاب اجباری، تفکیک جنسیتی در آموزش پیش از دانشگاه و به تازگی پیش از دبستان و درون دانشگاه نیز هم، گرگ‌چرانی در خیابان برای کنترل کردن پوشش و رفتار مردم، فیلترینگ پیش‌رونده و حتی جاسوس‌افزار ساختن برای شنود کردن ارتباط‌های شخصی شهروندان، نویز فرستادن روی سیگنال‌های ماهواره‌ای، سپاهی کردن اقتصاد، تقلب گسترده در انتخابات و تحمیل کردن نتیجه به مردم، تعطیل کردن روزنامه‌ها، دلقک‌بازی در ارشاد و هزاران چیز دیگر. این‌ها راه تحمیل کردن را یاد گرفته‌اند. کم‌کم برو جلو. آهسته و پیوسته به مردم تجاوز کن. اگر تجاوز تازه خیلی وقیحانه بود (مثل همین جداسازی جنسیتی در دانشگاه‌ها)، راهش این است: اول مقام‌های در سطح وزیر و معاون خبرش را اعلام می‌کنند. بعد مراجع عظام که خوششان خواهدآمد تأیید خواهندکرد. بعد مقام‌های سطح پایین‌تر خبر از پیاده‌سازی‌اش در آینده نزدیک خواهندداد. سپس مقام بالاتر (مثلاً در این مورد خود احمدی‌نژاد) می‌زند زیر کل ماجرا. بعد خیال مردم راحت می‌شود، چون مردم فراموش‌کارند. یکی دو روز بعدش می‌توانی بخش‌نامه‌اش را صادر کنی. این جوری اصلاً رد پرسش را گم می‌کنی، چه برسد به پاسخ.
حالا عین همین مسأله را دارند سر موسوی و کروبی و رهنورد و فاطمه کروبی می‌آورند. قابلمه را که می‌گذاشتم در جاظرفی به این فکر می‌کردم که می‌توانم مجسم کنم موسوی الآن زنده است؟ که نفس می‌کشد و می‌اندیشد و می‌خواهد که حرف بزند؟ آن تمثیل آفتاب پشت ابر برای سر کار گذاشتن مردم خوب است. آفتابی هست، اما این ابر نیست که آن را پوشانده. دود و غبار سیاه است. این مرحله که تأثیرش را گذاشت و حس زنده بودن و کنش‌گر بودن سران فتنه در ما مُرد، چرا سپاه سیاهی یک گام پیش‌تر نرود و حصر خانگی را تبدیل به بازداشت رسمی نکند؟ و سپس مرحله‌های بعدی تا آن که نظر مشترک برادر باهنر و برادر شریعتمداری محقق شود. فقط باید گذاشت هر مرحله به قدر کافی طول بکشد تا جامعه عادت کند. و جامعه به این گونه عادت کردن‌ها عادت کرده‌است. به همان مثال‌های بالا نگاه کنید. استبدادزدگی یعنی این. یعنی گشودگی بر همین پیشرفت‌های آهسته و پیوسته، مستقل از این که چند درصد مردم لیسانس دارند یا توزیع سنی چگونه است.


ما به این آدم‌ها و به شیوه‌شان رأی داده‌ایم. نه به خاطر آن‌ها، که به خاطر خودمان، نباید به این وضع خو کنیم. نه به خاطر هیجان سال 88، که به خاطر چیزهایی که به خودمان و به نسل‌های بعدی بدهکاریم، باید اعتراض کنیم. یعنی استبداد به اندازه ویران کردن محیط زیست اهمیت ندارد؟ هر دو فضای زیستن ما را ویران می‌کنند. زنده نگه داشتن یاد و اندیشه همان سران فتنه یکی از کارهای مهم است. می‌دانم که ممکن است خیلی نمادین به نظر برسد، اما میراندن نمادها برای طرف مقابل دستاوردی بزرگ محسوب می‌شود، پس به همین دلیل زنده نگه داشتن‌شان برای ما ارزش دارد.

برچسب‌ها: , , , , , ,

1 Comments:

At پنجشنبه, شهریور ۱۷, ۱۳۹۰ ۱۰:۳۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Leyla said...

مواظب قابلمه ی آیکیا باش

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home