پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۰

جانوری که در بالا می‌بینید، نامش فاینمن است، یک سال و نیمه از گوئلف. گربهٔ هم‌خانه‌ای تازهٔ من است که دانشجوی فیزیک بوده و بعداً به ریاضی تغییر رشته می‌دهد، اما از فیزیک دست‌کم آن قدر یاد گرفته که اسم گربه‌اش را فاینمن بگذارد. فاینمن گربهٔ خوبی است. یعنی اگر با استانداردهای گربه بودن بسنجید اصلاً گربهٔ بدی نیست. اشیاء مقدس و اعضای بدن شما را (معمولاً) گاز نمی‌گیرد و پنجول نمی‌کشد. بی‌ادبانه رفتار نمی‌کند و دنبال دردسر نیست. شاید مهم‌تر از همه، وسط راهرو و اتاق‌ها خراب‌کاری ویژه نمی‌کند و البته آزمایش‌های سقوط آزاد گالیله را هم در آشپزخانه و با چیزهای روی کابینت‌ها تکرار نمی‌کند.
اما یادتان هست که وبلاگ‌صاحاب شب‌بیدار است؟ و آیا می‌دانید شب‌بیدارها دوست دارند گاه و بی‌گاه سری به آشپزخانه بزنند و چایی بریزند یا میوه از یخچال بردارند؟ و آیا می‌دانید فاینمن روی کاناپه وبلاگ‌صاحاب می‌خوابد که در اتاق پذیرایی است؟ و این که وبلاگ‌صاحاب مجبور است کاناپه‌اش را جاروبرقی بکشد از دست موهای فاینمن؟ و آیا خبر دارید که گربه‌ها نیازهای گربه‌ای دارند که عبارت است از ناز و نوازش و بازی؟ پس این را هم بدانید که هر وقت، شب یا روز، از اتاقم می‌روم بیرون، این جاندار گربه‌صفت همراهم می‌شود و باید مواظب باشم زیر دست و پایم نماند. ساعت 3 صبح هم که باشد، همراه آدم می‌آید و هر جا بشود خودش را ولو می‌کند و تمنای یک لنگه پا دارد که به بازی بگیردش. نیازش به بازی و نوازش تمامی ندارد و برای خواستنش اکراه و احتیاطی در کارش نیست.
این یکی دو روز اخیر فقط دارم به این فکر می‌کنم که اگر من هم مثل این گربه دنبال چیزهایی که واقعاً خودم می‌خواستم می‌دویدم و بی‌پروا برای گرفتن‌شان خیمه می‌زدم، احتمالاً الآن آدم بسیار شادتری می‌بودم.

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۰

لاس زدن با ابزار و لوکس کردن آن

پیش‌تر این‌جا دربارهٔ زبان‌آموزی نوشته‌ام، و این که به نظرم کدام راه‌ها برای زبان آموختن (بلکه آموختن هر چیزی) بهترین هستند. اما چیز آزاردهنده‌ای که در جامعهٔ ایران دیده‌ام، تبدیل کردن زبان‌آموزی به یک فعالیت طولانی‌مدت و لوکس است.
مسألهٔ کلی این است که هر آدمی بالأخره در یک زمانی در زندگی‌اش (گاهی هنگام دم واپسین) ناچار است با انگیزه‌های واقعی خودش از کارهایی که می‌کند یا کرده، روبه‌رو شود. مثلاً من چرا هنوز دانشجو هستم؟ آیا شهامت روبه‌رو شدن با انگیزه حقیقی خودم از فعالیت اصلی‌ام را دارم؟ هر قدر آدم این خودبازجوئی‌ها را عقب بیاندازد یا زیر جریان زندگی مخفی نگه دارد، زندگی ناسالم‌تری خواهدداشت و شانس کم‌تری برای شاد بودن.
حالا مردم برای چه فرزندان‌شان را از سن پایین به کلاس زبان می‌فرستند؟ چون مُد روز است. البته کار خوبی است، چون آموزش در سن پایین آسان‌تر اثر می‌کند و ماندگارتر است. اما این که می‌بینیم یکی ده سال است دارد زبان «یاد می‌گیرد»، نشان می‌دهد که اصل موضوع تغییر ماهیت پیدا کرده.
زبان در شکل کلی‌اش یک وسیله است، یک رسانه برای برهمکنش انسانی. به باور من هر کسی بخواهد زبانی غیر از زبان مادری‌اش را بیاموزد و به کار برد، تا پایان زندگی‌اش زبان‌آموز است، همچنان که خودم هستم. اما هنگامی که وسیله بودن چیزی را پذیرفتیم، تبدیل کردنش به هدف بلندمدت، نادرست است. وقتی می‌روید در ابزارفروشی که یک انبردست بخرید، احتمالاً دنبال بهترین انبردست به عنوان ابزار می‌گردید. اگر یک انبردست بنجل ببینید که تَه دسته‌اش چند گیگابایت حافظه یو‌اس‌بی دارد، آیا چشم‌تان را می‌گیرد؟ از یک انبردست باید کارآیی ابزاری خودش را انتظار داشت و هر خصلت دیگری فرعی محسوب می‌شود.
کسی که از گهواره تا گور دارد کلاس زبان می‌رود، هدفش چیست؟ احتمالاً هدفش گم شده، یا ناخودآگاه عوض شده. اما نگرانی من برای خود این جور آدم‌ها نیست، چون بالأخره یک جایی می‌فهمند که مسیر کجی را می‌پیمایند. ناجوری این‌ها در وحشتی است که در دل بسیاری دیگر از مردم می‌اندازند، که بله، زبان آموختن یعنی این همه سال کلاس رفتن. پس اگر کسی الآن می‌خواهد وارد مرحله‌ای بشود که زبان را واقعاً به عنوان ابزار نیاز دارد، اگر از زمان شیرخوارگی به کلاس زبان نرفته کارش زار است! واقعاً؟ نه!
اهمیت آموزش پیوسته و طولانی‌مدت، مخصوصاً در سن‌های پایین‌تر را نمی‌شود و نباید نادیده گرفت، اما بسیاری از مردم به هر دلیل از آن محرومند. حالا باید چه کرد؟ سرمان را بگذاریم زمین و ارتحال کنیم؟ هرگز. آدمیزاد مگر چند بار عمر می‌کند که بخواهد خواستنی‌هایش را به خاطر «بزرگ» بودن‌شان واگذارد؟
برای زبان‌آموزی در مرحله‌ای که زبان به عنوان ابزار مورد نیاز است، می‌شود حجم قابل توجهی را در مدتی کوتاه آموخت و اگر (برای نمونه) هدف این باشد که در یک امتحان استاندارد نمره مشخصی را بیاوریم، این کار هم منطقاً شدنی است و هم تجربه‌های بسیار، چنین نشان داده‌اند. یک دلیل  این که مثال‌هایش را زیاد نمی‌بینید، آن است که آدم‌هایی که این مرحله را با موفقیت گذرانده‌اند، در پی چیزی دیگر بوده‌اند و در مرحله زبان‌آموزی متوقف نشده‌اند تا (بر عکس زبان‌آموزان مادام‌العمر) خودنمایی کنند.
لوکس کردن ابزار (چیزی که شاید حادتر از هر زمینه‌ای در مسأله کنکور سراسری دانشگاه‌های دولتی ایران بروز کرده) و لاس زدن با آن، ارزش ابزاری‌اش را از بین می‌برد. اگر ابزار را نیاز دارید، گوش و چشم‌تان را بر هیاهوی لاس‌وگاس ببیندید و یک‌راست ابزار را برگیرید.

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۰

به آهستگی...

آمده‌ام در خانه تازه و دارم آشپزی می‌کنم. الآن که نه، منظورم این روزها است. آشپزی را دوست دارم. زنانه است؟ به کفشم! چرا از مرد بودن فقط کچل شدنش به من ماسیده و وثیقهٔ سربازی اجباری؟
به نظر خودم آشپزی‌ام خوب است. امروز حلیمی پختم کمپرس. یک کاسهٔ کوچک خوردم و رفتم به اوج آسمان‌ها. آشپزی کردن تقریباً تنها کار نتیجه‌داری است که این روزها می‌کنم. بقیهٔ کارها را کج‌دار و مریز می‌کنم و پنجول می‌کشم به دنبال کورسویی. ای کسانی که می‌خواهید دکترا بخوانید، اول بنشینید و وضع بازار کار را بسنجید. سن خودتان وقتی دکتر شدید را بسنجید. ببینید ارزشش را دارد یا نه.

داشتم قابلمهٔ بزرگ را می‌شستم که مال هم‌خانه‌ای تازه‌ام است، که خانه‌اش در تورنتو کنار فروشگاه آیکیا است و همه چیزش را از آیکیا می‌خرد و این قابلمه‌اش هم آیکیا است. داشتم قابلمهٔ بزرگ آیکیای هم‌خانه‌ای تازه‌ام را می‌شستم و به سران فتنه می‌اندیشیدم. کار از گیومه گذشته. واژه‌ها را، صفت‌ها و فعل‌ها و قیدها و حرف‌ها را یک‌سره قلب کرده‌اند. ما با زبان خودشان حرف خواهیم‌زد، اما مفهوم را درون‌مان زنده نگه می‌داریم. داشتم به نامه برادرانه محمدرضا باهنر به حسین شریعتمداری فکر می‌کردم. گفتم که، کار از گیومه و این جور چیزها گذشته. البته که آن برادر این است. نوشته‌است که البته به نظر من شعار مرگ بر فتنه‌گر مصداقش جناح اقلیت مجلس نیست، اما خوب بعضی از نمایندگان معتقدند که هست. داشتم فکر می‌کردم چه قدر آزاداندیش است این آقا. دارد می‌گوید به نظر من گروهی از نماینده‌ها که همکار من در همین مجلس هستند نباید بروند به درَک، اما خوب بعضی از همکارانم میل دارند سر به تن ایشان نباشد. البته اختلاف نظر برادرانه طبیعی است دیگر، نه؟ یاد یک قسمت از لوک خوش‌شانس افتادم که دالتون‌ها را گرفته‌بودند و مردم جمع شده‌بودند. یکی می‌گفت باید بیاندازیم‌شان زندان. یکی دیگر گفت موافقم، اما به نظر من اول دارشان بزنیم. آزاداندیشی باهنر هم در همین حد است.
اما این‌ها الآن سوارند. فتنه 88 را ظاهراً خوابانده‌اند و دل سبزها به خیزش‌های کوچک خوش است. همان موقع که قابلمهٔ آیکیا را می‌شستم به این فکر می‌کردم که در طول سه دهه این‌ها یاد گرفته‌اند چگونه خواسته‌های مردم را بمیرانند، که سطح فکر و خواستهٔ مردم و سقف خیال‌شان را پایین بکشند. فهمیده‌اند راه گام‌به‌گام جلو آمدن در حریم خواسته‌های مردم چیست. شاید این مهارت برای مجموعه سیستم ناخودآگاه باشد، اما حتماً و همچنان وجود دارد. ببینید همهٔ محدودیت‌های ظالمانه را چه طور جا انداخته‌اند: حجاب اجباری، تفکیک جنسیتی در آموزش پیش از دانشگاه و به تازگی پیش از دبستان و درون دانشگاه نیز هم، گرگ‌چرانی در خیابان برای کنترل کردن پوشش و رفتار مردم، فیلترینگ پیش‌رونده و حتی جاسوس‌افزار ساختن برای شنود کردن ارتباط‌های شخصی شهروندان، نویز فرستادن روی سیگنال‌های ماهواره‌ای، سپاهی کردن اقتصاد، تقلب گسترده در انتخابات و تحمیل کردن نتیجه به مردم، تعطیل کردن روزنامه‌ها، دلقک‌بازی در ارشاد و هزاران چیز دیگر. این‌ها راه تحمیل کردن را یاد گرفته‌اند. کم‌کم برو جلو. آهسته و پیوسته به مردم تجاوز کن. اگر تجاوز تازه خیلی وقیحانه بود (مثل همین جداسازی جنسیتی در دانشگاه‌ها)، راهش این است: اول مقام‌های در سطح وزیر و معاون خبرش را اعلام می‌کنند. بعد مراجع عظام که خوششان خواهدآمد تأیید خواهندکرد. بعد مقام‌های سطح پایین‌تر خبر از پیاده‌سازی‌اش در آینده نزدیک خواهندداد. سپس مقام بالاتر (مثلاً در این مورد خود احمدی‌نژاد) می‌زند زیر کل ماجرا. بعد خیال مردم راحت می‌شود، چون مردم فراموش‌کارند. یکی دو روز بعدش می‌توانی بخش‌نامه‌اش را صادر کنی. این جوری اصلاً رد پرسش را گم می‌کنی، چه برسد به پاسخ.
حالا عین همین مسأله را دارند سر موسوی و کروبی و رهنورد و فاطمه کروبی می‌آورند. قابلمه را که می‌گذاشتم در جاظرفی به این فکر می‌کردم که می‌توانم مجسم کنم موسوی الآن زنده است؟ که نفس می‌کشد و می‌اندیشد و می‌خواهد که حرف بزند؟ آن تمثیل آفتاب پشت ابر برای سر کار گذاشتن مردم خوب است. آفتابی هست، اما این ابر نیست که آن را پوشانده. دود و غبار سیاه است. این مرحله که تأثیرش را گذاشت و حس زنده بودن و کنش‌گر بودن سران فتنه در ما مُرد، چرا سپاه سیاهی یک گام پیش‌تر نرود و حصر خانگی را تبدیل به بازداشت رسمی نکند؟ و سپس مرحله‌های بعدی تا آن که نظر مشترک برادر باهنر و برادر شریعتمداری محقق شود. فقط باید گذاشت هر مرحله به قدر کافی طول بکشد تا جامعه عادت کند. و جامعه به این گونه عادت کردن‌ها عادت کرده‌است. به همان مثال‌های بالا نگاه کنید. استبدادزدگی یعنی این. یعنی گشودگی بر همین پیشرفت‌های آهسته و پیوسته، مستقل از این که چند درصد مردم لیسانس دارند یا توزیع سنی چگونه است.


ما به این آدم‌ها و به شیوه‌شان رأی داده‌ایم. نه به خاطر آن‌ها، که به خاطر خودمان، نباید به این وضع خو کنیم. نه به خاطر هیجان سال 88، که به خاطر چیزهایی که به خودمان و به نسل‌های بعدی بدهکاریم، باید اعتراض کنیم. یعنی استبداد به اندازه ویران کردن محیط زیست اهمیت ندارد؟ هر دو فضای زیستن ما را ویران می‌کنند. زنده نگه داشتن یاد و اندیشه همان سران فتنه یکی از کارهای مهم است. می‌دانم که ممکن است خیلی نمادین به نظر برسد، اما میراندن نمادها برای طرف مقابل دستاوردی بزرگ محسوب می‌شود، پس به همین دلیل زنده نگه داشتن‌شان برای ما ارزش دارد.

برچسب‌ها: , , , , , ,

یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۰

خودفرهیخته‌بینی

دو تا کامپیوتر جلویم هست که دارم با یکی کار می‌کنم و دیگری دارد یک کنسرت را پخش می‌کند. صدایش را نمی‌شونم، چون الآن فرصتش را ندارم، فقط می‌دانم که دارند اگمونت بتهوون را می‌زنند. همین جوری که داشتم کار می‌کردم، کله‌ام را چرخاندم و چشمم افتاد به نمایشگر آن کامپیوتر و در یک لحظه از حرکت آرشه‌ها فهمیدم کجای قطعه را دارند می‌زنند. این قدر از خودم خوشم آمد کمپرس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: عجب سالن خفنی دارند در پالرمو!

برچسب‌ها: ,