یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۰

تِذکر و تِشکر

  • باقر دزفولیان مدیر دبیرستان ما بود. طبعاً الآن که به آن دوران نگاه می‌کنم همه چیز و همه کس کوچک‌تر از ابعاد آن زمان به نظرم می‌رسد، اما دزفولیان آدم سرسخت و نسبتاً کاریزماتیکی بود. همه از او حساب می‌بردند و نام آن مدرسه را (احتمالاً برای آخرین بار) دوباره بلندآوازه کرده‌بود. وقتی من سال دوم دبیرستان بودم سرطان گرفت و بعد از چند ماه که عملاً دبیرستان مدیر نداشت یک آدم کوچک‌تری را به جایش گذاشتند و مدیر بعدی هم از امور پرورشی منطقه آمد که فوقع ما وقع (به رنگ قهوه‌ای). سال اول یا دوم دانشگاه بودم که خبر درگذشتن دزفولیان را شنیدم. به خصوصیت‌های مختلفش که فکر می‌کنم، به نظرم می‌رسد که در آن سیستم بهتر از آن ممکن نبود. دزفولیان حد اعلای ظرفیت‌های فردی در سیستم آن زمان بود (که الآن بدتر هم شده). زمانی که مدیر بود، هفته‌ای یک یا دو بار صبح‌ها سر صف صحبت می‌کرد. لهجه‌ای خفیف داشت که بیشتر لحنش را متمایز می‌کرد. آمرانه، اما نه چندان متکبرانه. معمولاً چیزهایی را که می‌خواست بگوید زیر یکی از این دو عنوان بود: تذکر یا تشکر، و هر دو واژه را به کسر ت می‌گفت. این یکی از جک‌هایی بود که برایش ساخته‌بودیم: امروز چند تا تِذکر دارم و چند تا هم تِشکر. من هم گاهی بعد از مدت‌ها هوای نوشتن به سرم می‌زند و می‌بینم حرف‌هایی دارم که زیاد به هم مربوط نیستند. این است که یاد تِذکر و تِشکرهای دزفولیان افتادم.
  • احتمالاً در دوره پیش‌دانشگاهی بودم که روزی یکی از هم‌کلاسی‌های دبیرستانم داشت دزفولیان را برای هم‌کلاسی دیگری از دبیرستانی دیگر توصیف می‌کرد. می‌گفت این جوری بود که وقتی وسط حیاط راه می‌رفت، بی آن که چیزی بگوید یا به کسی نگاه کند، این جوری وسط حیاط باز می‌شد (و دست‌هایش را از هم باز کرد که نشان بدهد چه جوری) و همه می‌رفتند کنار (یک جوری توصیف می‌کرد که مثلاً انگار تا چندین متر همه راه را خالی می‌کردند). الآن که یاد آن توصیف می‌افتم، تا حدی می‌توانم درک کنم آن‌هایی که ادعا کرده‌اند عکس آقای خمینی را در ماه دیده‌اند. واقعیت این است که همه به دزفولیان احترام می‌گذاشتند. اما این گونه هم نبود که برایش اتوبان باز کنند. خیلی وقت‌ها داشت در راهرو یا حیاط راه می‌رفت و دانش‌آموزی همراهش بود که داشت با او حرف می‌زد. همین.
  • در این چند روز گذشته بحث چادر دوباره داغ شده. چرا؟ به خاطر آن ضمیمه خاتون روزنامه ایران و گفته‌های مهدی کلهر و اقامه دعوای دادستان تهران بر ضد روزنامه ایران و نیز البته گفته‌های جعفر شجونی (برای زور کردن چادر) و بعد هم فرمایش‌های حضرت آقا در ستایش این پرده مشکی. دو تا تِذکر در این باره: هیچ کدام از مهره‌های این داستان مشروعیتی در جایگاه خودشان ندارند. البته بحث پوشش زنان مهم است (و به همه جامعه هم مربوط است، چنان که مثلاً بحث سربازی اجباری به همه مربوط است). اما یادمان نرود که این آدم‌ها الآن جای همه‌شان توی زندان است. و طبعاً اگر آن‌جا بودند بحث‌شان هم اهمیت رسانه‌ای نمی‌یافت. رسانه‌ها خوراک را بر اساس ریز و درشتی سازنده‌اش طبقه‌بندی می‌کنند. حواس خودمان منحرف نشود از این که فارغ از دیدگاه‌های این افراد، خودشان اصلاً مشروعیت اظهار نظر در این سطح را ندارند. موضوعیت بحث غافل‌مان نکند از این که مطرح‌کنندگانش خود بلاموضوع هستند. تِذکر دیگرم مربوط به جنبه مخالف این ماجرا است. همه انقلاب‌ها یک مقدمه اصلی داشته‌اند و آن هم غافل شدن طبقه حاکم از افکار و احوال طبقه میانی جامعه بوده‌است. طبقه فرودست جامعه توان فکری لازم برای انقلاب کردن را ندارد (بر خلاف چیزی که جمهوری اسلامی ادعا می‌کند) و طبقه مرفه هم انگیزه کافی ندارد و البته محافظه‌کارتر از این حرف‌ها است. از وقتی من به دبستان می‌رفتم همواره از این و آن شنیده‌ام که رژیم حاکم در ایران (برای نمونه) شش ماه دیگر سقوط می‌کند یا مثلاً حدّاکثر تا دو سال دیگر. این سابقه طولانی باید ما را دست‌کم به این نتیجه رسانده‌باشد که این انتظار بیهوده است، حتی در صورت آن که واقعاً خواسته ما سقوط حکومت باشد (که در مورد من شخصاً چنین نیست). حالا اگر فرض کنیم این حکومت مثلاً دست‌کم بیست سال دیگر هم دوام دارد، باید آدم‌هایی که مخاطبان اصلی هیاهوی رسانه‌ای امروز پیرامون چادر مشکی هستند را هم در نظر داشته‌باشیم. امید این‌ها هم به دبستانی‌ها است. یادمان باشد نوجوانان کم‌سالی را که زیر پوشش بسیج باتوم به دست گرفتند و مردم را کتک زدند. الآن هم کودکان دبستانی در خانواده‌های متوسط کارمندی و کارگری را در نظر بیاورید که بیشتر خوراک فکری‌شان را از همان «رسانه ملی» می‌گیرند. چادری‌های فردا و دژخیمان مرد و زن گشت ارشاد فردا با همین فرایند تربیت می‌شوند. انحصاری نگه داشتن رسانه‌ها برای من و شمایی نیست که بالأخره راه فرارمان را پیدا می‌کنیم، بلکه برای مغزهای بی‌گناه و آکبندی است که فردا قرار است ما را دشمن ببینند. نمی‌دانم برای آن‌ها چه می‌توان کرد، و شاید کار فراگیر و گسترده‌ای هم نتوان کرد، اما هر کس دستش می‌رسد که مغزهای رو به صلب شدن را قلقلکی بدهد، نباید کوتاهی کند.
  • بیرون دارد باران می‌بارد، بعد از مدت‌ها که این‌جا به قول خودشان هوا «خوب» بود. نمی‌دانم چه طور مردم می‌توانند به هوای بی‌باران بگویند خوب. چنان رعد و برقی زد که چند بار برق قطع شد همین الآن که دارم این‌ها را می‌نویسم. عصر می‌روم بدوم به کوری چشم دشمن. آخر این ماه هم اسباب‌کشی دارم به یک خانه بزرگ و زیبا. اگر هم‌خانه‌ای‌هایم هم خوب از آب در بیایند (که شانسش زیاد است)، بسی خوب خواهدشد. دارم فکر می کنم که تا چند وقت دیگر می‌توانم موقع باران چای بریزم و پشت پنجره هنگام تماشای باران بنوشم. بله، توقع ما چیزی در همین حد است فعلاً!
  • چند تا تِذکر و تِشکر دیگر داشتم که یادم رفت. به قول شبیر، شاد زیید.

برچسب‌ها: , , , ,

2 Comments:

At یکشنبه, مرداد ۲۳, ۱۳۹۰ ۵:۲۳:۰۰ بعدازظهر, Blogger linus said...

من داداش بزرگم البرزی قدیمی بودش بعدش زمان اون‌های یک نوبت دزفولی می‌آد می‌شه مدیر... اون‌ها معتقد بودند مدیر به درد بخوری نیست! و این نشون می‌ده که بهترین مدیر ممکن برای سیستمی که تو توصیفش کردی همچنان یک مدیر نه چندان لایق برای یک ساختار نظام‌مند بوده

شاد زیید!

 
At یکشنبه, مرداد ۲۳, ۱۳۹۰ ۵:۲۸:۰۰ بعدازظهر, Blogger Mostafa said...

ای بابا، من فکر می‌کردم تو خودت بزرگتره هستی، نمی‌دونستم بزرگتر از تو هم در سلسله مراتب هست!
اما در مورد دزفولیان، نمی‌دانم واقعاً بهتر از او چه می‌توانست باشد. خیلی از کارهای آن زمانش را قطعاً تأیید نمی‌کنم، اما برای ماندن در آن سیستم و جلوگیری از بدتر شدن وضع، شاید آن کارها لازم بود.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home