دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۰

کم‌دلهرگی

درست نمی‌دانم این حال به چه چیزی مربوط است، یا از کجا آمده، یا به کجا خواهدرفت، یا چه قدر خواهد ماند، اما می‌دانم که حال خوبی است: بی‌تشویش بودن.
من همیشه دلهره داشته‌ام، برای چیزهای گوناگون، از ساده‌ترین تا دشوارترین. با این دلهره به خودم آسیب زده‌ام، پایین‌تر از توانم زیسته‌ام و نزدیکانم را به زحمت انداخته‌ام. حالا این دلهره رفته‌است، همه‌اش که نه، اما بسیاری‌اش رفته و من تازه دارم نفس می‌کشم. می‌توانم به یک چیزهایی نسبت‌اش بدهم: به این که بالأخره فهمیدم بین کار و علاقه‌ام فاصله بگذارم، که احساس باارزش‌تر از آن است که در کار ماشینی امروزی خرج‌اش کنیم، یا تصویر ذهنی دوستی که همیشه آرام و خوش است، یا به این که دارم کم‌کم از بند فقیهان آزاد می‌شوم (و چه ادعای گزافی در شب نخست رمضان)، یا این که جرأتش را پیدا کرده‌ام که آن جوری که همیشه فکر می‌کرده‌ام درست است فکر و رفتار کنم، و نیز به این پست یک پزشک (نوشتهٔ یک پزشک دیگر) که چند روزی است در ذهنم لانه کرده: گسستن همبستگی میان درد و رنج.
این که این رهایی از کجا آمده مهم است، چون آدم باید تغییر حالش را بپاید و بکاود تا شاید قدری بر آن مسلط شود، اما این هم در جای خود بسی مهم است که من الآن در موقعیتی هستم که بسیار بیش از گذشته احساس قدرت و لذت می‌کنم، بی آن که تغییر بیرونی خاصی روی داده‌باشد. حالا می‌توانم آدم‌ها را در چارچوب خودشان ببینم، از تندی‌شان کینه به دل نگیرم و در لحظه، مقهور چهره دژم‌شان نشوم. می‌توانم چندین کار مختلف را برای روزهای آینده برنامه‌ریزی کنم و بی‌دلهره انجام بدهم. می‌توانم چندین رابطهٔ مختلف را مدیریت کنم (منظورم رابطهٔ نزدیک با جنس دیگر نیست)، و شاید مهم‌تر از همه، وقتی کسی با آب و تاب و هیجان از چیزی تعریف می‌کند و ایراد من را نادیده می‌گیرد، دست‌کم می‌توانم نسبت به هیجانش سرد باشم و این گونه هم از درگیری احساسی دوری کنم و هم در صحنه بمانم و بحث کنم. چه بسیار بدی‌های اخلاقی که از دلهره زاده می‌شوند.
این حال را دوست دارم. استرس بد است، آدم را می‌میراند، همهٔ احساس‌های دیگر را مخدوش می‌کند. با استرس حتی نمی‌توانی بفهمی دلتنگی چیست، خواستن کدام است، یا حتی درد چیست. همه‌شان زیر سلطه تب و تاب مزمن دلهره از ریخت می‌افتند.
جوهر این حال قدری هم بی‌اعتنایی است، و بی‌اعتنایی‌اش قدری خودبینانه است. اما چه باک، اگر بهای نفس کشیدن کمی بالاتر ایستادن است، خوب، برویم بالا.

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home