شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۰

رخوت

روزهای رخوتناکی که کار زیادی نداری و می‌توانی از برنامه معمولت هم سبک‌تر باشی. روزهایی که نه مهلت رو به پایانی در پیش است و نه هیاهویی در کار است و نه تقلایی لازم به نظر می‌رسد. روزهایی که ممکن است فکر کنی به خودت استراحتی بدهکاری، که می‌توانی کمی تن و روانت را لوس‌تر کنی.
به نظرم این جور روزها همان روزهایی هستند که معلوم می‌کنند چه قدر قرار است بهتر شویم. این‌ها روزهای میان دو دوره تکاپو هستند. دوره بعدی تکاپو در هر صورت خواهدرسید، و این روزهای میانی را اگر به رخوت بگذرانیم، بهترین دوران برای گسست کاری و بدتر از آن، گسستن رشته اندیشه‌ها و یادها هستند. پیوستگی اندیشه و حافظه و کردارمان بیش از هر زمانی در این روزها تهدید می‌شود. رخوت، زهری شیرین است.

برچسب‌ها: ,

جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۰

:)

"When you have people who hook up these machines that weren't designed for the Internet, and they don't even want to know about all the intricacies of network security, what can you expect? We get what we have now: a system that can be brought down by a teenager with too much time on his hands. Should we blame the teenager? Sure, we can point the finger at him and say, ''Bad boy!'' and slap him for it. Will that actually fix anything? No. The next geeky kid frustrated about not getting a date on Saturday night will come along and do the same thing without really understanding the consequences. So either we should make it a law that all geeks have dates -- I'd have supported such a law when I was a teenager -- or the blame is really on the companies who sell and install the systems that are quite that fragile."

~ Linus Trovalds
(+)

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۰

تِذکر و تِشکر

  • باقر دزفولیان مدیر دبیرستان ما بود. طبعاً الآن که به آن دوران نگاه می‌کنم همه چیز و همه کس کوچک‌تر از ابعاد آن زمان به نظرم می‌رسد، اما دزفولیان آدم سرسخت و نسبتاً کاریزماتیکی بود. همه از او حساب می‌بردند و نام آن مدرسه را (احتمالاً برای آخرین بار) دوباره بلندآوازه کرده‌بود. وقتی من سال دوم دبیرستان بودم سرطان گرفت و بعد از چند ماه که عملاً دبیرستان مدیر نداشت یک آدم کوچک‌تری را به جایش گذاشتند و مدیر بعدی هم از امور پرورشی منطقه آمد که فوقع ما وقع (به رنگ قهوه‌ای). سال اول یا دوم دانشگاه بودم که خبر درگذشتن دزفولیان را شنیدم. به خصوصیت‌های مختلفش که فکر می‌کنم، به نظرم می‌رسد که در آن سیستم بهتر از آن ممکن نبود. دزفولیان حد اعلای ظرفیت‌های فردی در سیستم آن زمان بود (که الآن بدتر هم شده). زمانی که مدیر بود، هفته‌ای یک یا دو بار صبح‌ها سر صف صحبت می‌کرد. لهجه‌ای خفیف داشت که بیشتر لحنش را متمایز می‌کرد. آمرانه، اما نه چندان متکبرانه. معمولاً چیزهایی را که می‌خواست بگوید زیر یکی از این دو عنوان بود: تذکر یا تشکر، و هر دو واژه را به کسر ت می‌گفت. این یکی از جک‌هایی بود که برایش ساخته‌بودیم: امروز چند تا تِذکر دارم و چند تا هم تِشکر. من هم گاهی بعد از مدت‌ها هوای نوشتن به سرم می‌زند و می‌بینم حرف‌هایی دارم که زیاد به هم مربوط نیستند. این است که یاد تِذکر و تِشکرهای دزفولیان افتادم.
  • احتمالاً در دوره پیش‌دانشگاهی بودم که روزی یکی از هم‌کلاسی‌های دبیرستانم داشت دزفولیان را برای هم‌کلاسی دیگری از دبیرستانی دیگر توصیف می‌کرد. می‌گفت این جوری بود که وقتی وسط حیاط راه می‌رفت، بی آن که چیزی بگوید یا به کسی نگاه کند، این جوری وسط حیاط باز می‌شد (و دست‌هایش را از هم باز کرد که نشان بدهد چه جوری) و همه می‌رفتند کنار (یک جوری توصیف می‌کرد که مثلاً انگار تا چندین متر همه راه را خالی می‌کردند). الآن که یاد آن توصیف می‌افتم، تا حدی می‌توانم درک کنم آن‌هایی که ادعا کرده‌اند عکس آقای خمینی را در ماه دیده‌اند. واقعیت این است که همه به دزفولیان احترام می‌گذاشتند. اما این گونه هم نبود که برایش اتوبان باز کنند. خیلی وقت‌ها داشت در راهرو یا حیاط راه می‌رفت و دانش‌آموزی همراهش بود که داشت با او حرف می‌زد. همین.
  • در این چند روز گذشته بحث چادر دوباره داغ شده. چرا؟ به خاطر آن ضمیمه خاتون روزنامه ایران و گفته‌های مهدی کلهر و اقامه دعوای دادستان تهران بر ضد روزنامه ایران و نیز البته گفته‌های جعفر شجونی (برای زور کردن چادر) و بعد هم فرمایش‌های حضرت آقا در ستایش این پرده مشکی. دو تا تِذکر در این باره: هیچ کدام از مهره‌های این داستان مشروعیتی در جایگاه خودشان ندارند. البته بحث پوشش زنان مهم است (و به همه جامعه هم مربوط است، چنان که مثلاً بحث سربازی اجباری به همه مربوط است). اما یادمان نرود که این آدم‌ها الآن جای همه‌شان توی زندان است. و طبعاً اگر آن‌جا بودند بحث‌شان هم اهمیت رسانه‌ای نمی‌یافت. رسانه‌ها خوراک را بر اساس ریز و درشتی سازنده‌اش طبقه‌بندی می‌کنند. حواس خودمان منحرف نشود از این که فارغ از دیدگاه‌های این افراد، خودشان اصلاً مشروعیت اظهار نظر در این سطح را ندارند. موضوعیت بحث غافل‌مان نکند از این که مطرح‌کنندگانش خود بلاموضوع هستند. تِذکر دیگرم مربوط به جنبه مخالف این ماجرا است. همه انقلاب‌ها یک مقدمه اصلی داشته‌اند و آن هم غافل شدن طبقه حاکم از افکار و احوال طبقه میانی جامعه بوده‌است. طبقه فرودست جامعه توان فکری لازم برای انقلاب کردن را ندارد (بر خلاف چیزی که جمهوری اسلامی ادعا می‌کند) و طبقه مرفه هم انگیزه کافی ندارد و البته محافظه‌کارتر از این حرف‌ها است. از وقتی من به دبستان می‌رفتم همواره از این و آن شنیده‌ام که رژیم حاکم در ایران (برای نمونه) شش ماه دیگر سقوط می‌کند یا مثلاً حدّاکثر تا دو سال دیگر. این سابقه طولانی باید ما را دست‌کم به این نتیجه رسانده‌باشد که این انتظار بیهوده است، حتی در صورت آن که واقعاً خواسته ما سقوط حکومت باشد (که در مورد من شخصاً چنین نیست). حالا اگر فرض کنیم این حکومت مثلاً دست‌کم بیست سال دیگر هم دوام دارد، باید آدم‌هایی که مخاطبان اصلی هیاهوی رسانه‌ای امروز پیرامون چادر مشکی هستند را هم در نظر داشته‌باشیم. امید این‌ها هم به دبستانی‌ها است. یادمان باشد نوجوانان کم‌سالی را که زیر پوشش بسیج باتوم به دست گرفتند و مردم را کتک زدند. الآن هم کودکان دبستانی در خانواده‌های متوسط کارمندی و کارگری را در نظر بیاورید که بیشتر خوراک فکری‌شان را از همان «رسانه ملی» می‌گیرند. چادری‌های فردا و دژخیمان مرد و زن گشت ارشاد فردا با همین فرایند تربیت می‌شوند. انحصاری نگه داشتن رسانه‌ها برای من و شمایی نیست که بالأخره راه فرارمان را پیدا می‌کنیم، بلکه برای مغزهای بی‌گناه و آکبندی است که فردا قرار است ما را دشمن ببینند. نمی‌دانم برای آن‌ها چه می‌توان کرد، و شاید کار فراگیر و گسترده‌ای هم نتوان کرد، اما هر کس دستش می‌رسد که مغزهای رو به صلب شدن را قلقلکی بدهد، نباید کوتاهی کند.
  • بیرون دارد باران می‌بارد، بعد از مدت‌ها که این‌جا به قول خودشان هوا «خوب» بود. نمی‌دانم چه طور مردم می‌توانند به هوای بی‌باران بگویند خوب. چنان رعد و برقی زد که چند بار برق قطع شد همین الآن که دارم این‌ها را می‌نویسم. عصر می‌روم بدوم به کوری چشم دشمن. آخر این ماه هم اسباب‌کشی دارم به یک خانه بزرگ و زیبا. اگر هم‌خانه‌ای‌هایم هم خوب از آب در بیایند (که شانسش زیاد است)، بسی خوب خواهدشد. دارم فکر می کنم که تا چند وقت دیگر می‌توانم موقع باران چای بریزم و پشت پنجره هنگام تماشای باران بنوشم. بله، توقع ما چیزی در همین حد است فعلاً!
  • چند تا تِذکر و تِشکر دیگر داشتم که یادم رفت. به قول شبیر، شاد زیید.

برچسب‌ها: , , , ,

بله، گاهی روز را چنان بد آغاز می‌کنی که از ادامه دادنش شرم داری.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۰

کلاسیک‌ها

کلاسیک‌ها مثل یک خانهٔ ایمن هستند، گرم و نرم و آرام، با دیوارهای ستبر و آتشی همواره سوزان در بخاری دیواری، بر فراز تپه‌ای مه‌آلود. دست خرابکاران و آشوب‌گران از آن کوتاه است. اگر یک بار راهت را به درونش گشوده‌باشی، تا مدت‌ها نمی‌خواهی بیرون بروی.
اما یک روز بالأخره حوصله‌ات سر می‌رود و می‌زنی بیرون تا جهان برهنهٔ وحشی را ببینی. از آن پس همیشه تصویر آن خانه در ذهنت می‌ماند، و گاهی دوباره سر می‌زنی و چند اتاق و کمد و تالان رازآلود دیگر می‌یابی و به وجد می‌آیی، یا به همان گوشه‌هایی که پیشتر کاویده‌بودی سر می‌زنی و نکته‌ها به یاد می‌آوری. این خانه تصویر خردمندانهٔ همان جهان بیرون است. می‌مانی و می‌آموزی و آرام می‌شوی. بعد دوباره می‌زنی بیرون تا نوبت بعد که پناهگاه بخواهی.

برچسب‌ها:

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۰

راستی با کژی خود

به نظر من مهم‌ترین شرط اخلاقی زیستن، راستی است، به مفهوم گسترده‌اش.
یکی از مهم‌ترین شاخص‌های راستی هم آن است آدم بتواند تصویری کم و بیش واقع‌بینانه از خودش داشته‌باشد (چیزی که جز با پایش همیشگی شدنی نیست) و بتواند آن تصویر را کنار تصویر چیزی که می‌خواهد باشد بنهد و ناهماهنگی‌شان را ببیند؛ سپس یا این ناهماهنگی را بپذیرد و یا چنان برآشوبد که کاری برای نزدیک شدن این دو تصویر به هم بکند.

حالا یک خصلت‌هایی هست که دست‌کم از دید اخلاق فردی نمی‌شود گفت ویژگی‌های مطلقاً بدی هستند. یک نمونه‌اش که امروز ذهنم را مشغول کرده و انگیزه نوشتن این یادداشت شد، خودمرکز بودن است. بعضی‌ها آدم‌های خوبی هستند و خیرشان به بقیه می‌رسد، اما فقط وقتی که نیازهای خودشان برآورده شده‌باشد. در هر موقعیتی پیش از هر چیز به خرسندی خودشان می‌اندیشند. اگر آن صحنهٔ معروف از فیلم «یک ذهن زیبا» را به یاد بیاورید، این‌ها آدم‌هایی هستند که (به فرمودهٔ آدام اسمیت) کاری را پی می‌گیرند که برای خودشان بهترین است، نه (به فرمودهٔ جان نش) کاری که برای خودشان و برای گروه بهترین است. درگیری امروز من با این نکته بود که آیا می‌توان این خصلت این گونه آدم‌ها را بد دانست؟ پاسخی که یافتم، این است که به احتمال بسیار، نه. نمی‌توان کسی را برای اولویت دادن بی‌پروا به خواهش‌های خودش ملامت کرد، هرچند می‌توان این خصلت را نپسندید و تا حدی از آن شخص به این دلیل دوری کرد، و یا حتی در موقعیت‌هایی امکان انتخاب خودخواهانه را از او گرفت.
اما از دید خود آن شخص چه طور؟ البته هستند آدم‌هایی که بی‌پروا می‌گویند خودم و خودم و خودم. اما این‌ها معمولاً آن قدر بی‌خیر هستند که از دایرهٔ این بحث بیرون هستند. موضوع من در این‌جا آنانی هستند که خیر رساندن به بقیه (به هر شکل) را ویژگی خوب و بلکه مهمی می‌دانند، اما در عمل خودشان فقط وقتی چنین می‌کنند که نیازهای خودشان برآورده شده‌باشد، و یا هیچ خوشه‌ای در خرمن نمانده‌باشد که به کار خودشان بیاید. آیا این گونه آدم‌ها (معمولاً) حاضرند بپذیرند که این‌گونه‌اند؟ به نظرم پاسخ منفی است، و در این‌جا یک تضاد اخلاقی پیدا می‌شود: این که خصلتی را داشته‌باشی و آن را ناپسند بداری (و از این رو شاید دیگرانی که چنین خصلتی دارند را نیز نکوهش کنی)، اما آن را در خودت نبینی یا نپذیری. پیچیدگی موضوع در این است که آن خصلت لزوماً ناپسند نیست، و دیگران ممکن است نتوانند تو را به خاطر داشتن آن نکوهش کنند، اما اگر خودت آن را ناخوش می‌داری و در ضمن به آن مبتلا هستی، دست‌کم باید شهامت دیدن آن در خودت را داشته‌باشی، وگرنه خودت را فریفته‌ای و ناراستی کرده‌ای.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۰

پهنای مرام

دوست ندارم ایمیل‌هایی بگیرم که فایل‌های ضمیمه بزرگ داشته‌باشند. اما وقتی یکی از ایران ایمیل می‌زند و یک فایل گنده ویدئو ضمیمه می‌کند شرمنده می‌شوم. انگار که یک نفر برایت یک جفت دست‌کش بافته‌باشد.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۰

کم‌دلهرگی

درست نمی‌دانم این حال به چه چیزی مربوط است، یا از کجا آمده، یا به کجا خواهدرفت، یا چه قدر خواهد ماند، اما می‌دانم که حال خوبی است: بی‌تشویش بودن.
من همیشه دلهره داشته‌ام، برای چیزهای گوناگون، از ساده‌ترین تا دشوارترین. با این دلهره به خودم آسیب زده‌ام، پایین‌تر از توانم زیسته‌ام و نزدیکانم را به زحمت انداخته‌ام. حالا این دلهره رفته‌است، همه‌اش که نه، اما بسیاری‌اش رفته و من تازه دارم نفس می‌کشم. می‌توانم به یک چیزهایی نسبت‌اش بدهم: به این که بالأخره فهمیدم بین کار و علاقه‌ام فاصله بگذارم، که احساس باارزش‌تر از آن است که در کار ماشینی امروزی خرج‌اش کنیم، یا تصویر ذهنی دوستی که همیشه آرام و خوش است، یا به این که دارم کم‌کم از بند فقیهان آزاد می‌شوم (و چه ادعای گزافی در شب نخست رمضان)، یا این که جرأتش را پیدا کرده‌ام که آن جوری که همیشه فکر می‌کرده‌ام درست است فکر و رفتار کنم، و نیز به این پست یک پزشک (نوشتهٔ یک پزشک دیگر) که چند روزی است در ذهنم لانه کرده: گسستن همبستگی میان درد و رنج.
این که این رهایی از کجا آمده مهم است، چون آدم باید تغییر حالش را بپاید و بکاود تا شاید قدری بر آن مسلط شود، اما این هم در جای خود بسی مهم است که من الآن در موقعیتی هستم که بسیار بیش از گذشته احساس قدرت و لذت می‌کنم، بی آن که تغییر بیرونی خاصی روی داده‌باشد. حالا می‌توانم آدم‌ها را در چارچوب خودشان ببینم، از تندی‌شان کینه به دل نگیرم و در لحظه، مقهور چهره دژم‌شان نشوم. می‌توانم چندین کار مختلف را برای روزهای آینده برنامه‌ریزی کنم و بی‌دلهره انجام بدهم. می‌توانم چندین رابطهٔ مختلف را مدیریت کنم (منظورم رابطهٔ نزدیک با جنس دیگر نیست)، و شاید مهم‌تر از همه، وقتی کسی با آب و تاب و هیجان از چیزی تعریف می‌کند و ایراد من را نادیده می‌گیرد، دست‌کم می‌توانم نسبت به هیجانش سرد باشم و این گونه هم از درگیری احساسی دوری کنم و هم در صحنه بمانم و بحث کنم. چه بسیار بدی‌های اخلاقی که از دلهره زاده می‌شوند.
این حال را دوست دارم. استرس بد است، آدم را می‌میراند، همهٔ احساس‌های دیگر را مخدوش می‌کند. با استرس حتی نمی‌توانی بفهمی دلتنگی چیست، خواستن کدام است، یا حتی درد چیست. همه‌شان زیر سلطه تب و تاب مزمن دلهره از ریخت می‌افتند.
جوهر این حال قدری هم بی‌اعتنایی است، و بی‌اعتنایی‌اش قدری خودبینانه است. اما چه باک، اگر بهای نفس کشیدن کمی بالاتر ایستادن است، خوب، برویم بالا.

برچسب‌ها: ,