جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۹۰

شهردار افتخاری

از حدود سه سال پیش که آمدم کانادا همیشه هم‌خانه‌ای داشته‌ام. هشت ماه اول را یک جایی بودم که فقط صاحب‌خانه بود و دو فرزندش و بعد همیشه تلاش کردم هم‌خانه‌ای‌هایم دختر باشند. اگر احیاناً ذهن‌تان به جاهایی رفت که نباید، بدانید که آدمی‌زاد برای دختربازی سراغ هم‌خانه‌ای خودش نمی‌رود. شدنی نیست، به هزار و یک دلیل. من دخترها را ترجیح می‌دهم چون معمولاً منضبط‌تر و پاکیزه‌تر از پسرها هستند. چرا؟ نه، به نظر من ربط زیادی به خصلت‌های زیستی و ژنتیک ندارد. بیشتر به فرهنگ همگانی و آموزش ربط دارد. خیلی کوتاه به نظر من دخترهای امروز جوری بار می‌آیند که کمترین شباهت را به دخترهای دیروز داشته‌باشند. دخترهایی که من در این‌جا می‌شناسم (به طور میانگین و با تقریب بسیار خوب) کوشاتر و متمرکزتر از پسرها هستند و برنامه‌ریزی بلندمدت دارند. اما تربیت و آموزش پسرها فرق چندانی با چند دههٔ قبل ندارد. جنس برتر وجود ندارد، اما این نابرابری آموزشی (به نظر من) این زمانه را برای پسر بودن نامناسب کرده‌است.
هم‌خانه‌ای‌های دختری که تا پیش از این تابستان داشتم هرگز برایم دردسر درست نکردند. خیلی کم پیش آمد گندکاری قابل توجهی بکنند و تقریباً همیشه هم سهم خودشان در کارهای مشترک (مانند نظافت کردن) را خوب انجام می‌دادند.
این تابستان از بد حادثه دو هم‌خانه‌ای پسر دارم که یکی دانشجوی لیسانس است و دیگری پژوهش‌گر پسادکتری. به هر دوشان یاد دادم که چه کارهایی باید به طور هفتگی انجام شود، چه کارهایی را نباید کرد و وسایل نظافت خانه کجاست. تا این لحظه سهم هر دو در کارهای خانه تقریباً صفر بوده، و در برابر نسبت به هم‌خانه‌ای‌های دختری که پیش‌تر داشتم، بیشتر کثیف‌کاری می‌کنند. این دو کمتر به پاکیزگی اهمیت می‌دهند و بنابراین نمی‌شود گندکاری‌شان را رها کرد تا خودشان را آزرده کند، چون نمی‌کند. این است که بنده شده‌ام شهردار افتخاری.
از راه که می‌رسم اول آشپزخانه و دستشویی را کنترل می‌کنم، با یک حالت شهرداری. از نظافت دو مکان نامبرده که راضی شدم، تازه می‌روم سراغ کارهای عادی. کم‌کم فهمیدم این برایم تبدیل به یک جور حاکمیت شده، چون به نوعی وضع دل‌خواه خودم را برقرار می‌کنم. پس از مدتی که این وضع تکرار شد، یاد روزهایی افتادم که مامان از سر کار برمی‌گشت و تقریباً هر روز خانه را جاروبرقی می‌کشید. ما هم جملگی شاکی می‌شدیم که آخه این چه وضعیه. واقعیت این است که مامان تقریباً همهٔ کارهای خانه را خودش می‌کرد (و هنوز هم) و ما در حد شستن لیوان آب خوردن هم خاصیت نداشتیم. مامان البته می‌توانست یادمان بدهد، اما به هر دلیل این کار را نکرد. ما هم یاد نگرفتیم خودمان، و من تا از آن خانه جدا نشدم معنی واقعی کار خانه را نفهمیدم. تا این تابستان که افتخار هم‌خانگی با این دو بزرگوار را یافتم هم معنی آن جارو و نظافت هر روزه‌اش را نفهمیدم. مامان می‌توانست ما را شهروندهای بهتری کند در خانه، که نکرد. اما از آن گذشته خودش حاکم خوبی بود. من که راضی‌ام از ولایتش!  :)

برچسب‌ها: , ,

1 Comments:

At شنبه, تیر ۲۵, ۱۳۹۰ ۵:۵۹:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger linus said...

دوستش دارم این پست رو... البته تا به حال که در مقابل هم‌خانه‌ای داشتن مقاومت کردم! احتمالا ادامه دهم به این مقاومت (غم نان اگر که بگذارد)

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home