شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

مهم‌ترین کار


یک چیزی به این مضمون در یکی از کتاب‌های سَلینجر بود که: «مهم‌ترین کار این است که وقت‌مان را صرف آن کنیم که خودمان بشویم.». احتمالاً در فرانی و زوئی بود، یکی از دلپذیرترین کتاب‌های سَلینجر.
این روزها به این جمله زیاد فکر می‌کنم. معنی‌اش را این طور می‌فهمم که تصویری از خودت داری، از چیزی که می‌خواهی باشی، و در ضمن این توان را داری که از بیرون به خودت بنگری و ببینی که آن نیستی. همهٔ چیزها را نمی‌شود از درون فهمید. برای دیدن بعضی چیزها در خودت باید از خودت بیرون بروی. شده صدا یا ویدئوی خودت را که ضبط کرده‌اند ببینی و مبهوت بشوی؟ که این صدای من است؟ من این جوری قوز‌کرده می‌نشینم؟ آن تیک صورتم این قدر ضایع است؟ و مانند آن. مثل همان باید بتوانی از وجود خودت بیرون بروی و خودت را نگاه کنی، همان قدر گستاخ که دیگران را می‌بینی، و بعد باید بتوانی به این خودنگری از بیرون عادت کنی و با چیزی که می‌خواهی باشی (در هر زمینه‌ای) بسنجی. وقت صرف کردن برای خود شدن تازه از آن‌جا شروع می‌شود. وقت! هر کس آن جمله را گفته، از ارزش و کم‌یابی زمان خبر داشته. باید دقیقه‌ها را چنگ بزنی، زمانت را با قلدری از دست دیگران بیرون بکشی تا بتوانی خرج خود شدنت بکنی. انگار که داری از تشنگی می‌میری و بخواهند ذخیرهٔ آب تو را بربایند. زمان مثل آب از میان انگشت‌هایت می‌لغزد و می‌رود. پیر می‌شوی و نه تنها سرمایه‌ات برای رسیدن به خواسته‌ها کم می‌شود، بلکه بدتر از آن خواسته‌هایت پژمرده می‌شوند. چنگ زدن به زمان و تکاپوی پیوسته برای پر کردنش با چیزی که تو را به خودت برساند واجب‌ترین کار است.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home