پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

نَقلی نشی!

یکی از منبع‌های اصلی در فقه شیعه، حدیث است. یعنی اگر «سند محکم» باشد بر این که چیزی را معصوم گفته یا «روایت موثق» از سیرهٔ معصوم در دست باشد، کار تمام است و حتی استدلال منطقی هم بر ضد آن نمی‌شود آورد. حالا البته گرفتاری در این مورد زیاد است: یکی این که تشخیص دادن حدیث معتبر از نامعتبر کار من و شما نیست و فقط علمای اعلام باید به این کار بپردازند و به شما هم اصلاً مربوط نیست. اما همین علمای اعلام وقتی بخواهند چیزی را بکوبند یا تبلیغ کنند، در مورد اعتبار حدیث‌هایی که برای پشتیبانی از موضع خودشان می‌گویند، زیاد وسواس به خرج نمی‌دهند و در برابر وقتی بخواهند موضع مخالف خودشان را بکوبند، اگر احیاناً از حدیثی استفاده شده‌باشد، حسابی دقیق می‌شوند. حالا این که واقعاً ردگیری سخن‌هایی که بین 12 تا 14 قرن پیش گفته شده ممکن است یا نه و با چه دقتی، بماند.
یک دشواری دیگر برای من و شما که این کاره نیستیم، این است که حدیث‌ها بسیار پرشمارند و بیشترشان که لازم نیست ما بدانیم از ما مخفی می‌مانند. برای نمونه، حدیث‌های فراوانی درباره بدن هست که در نسخه بسیار روحانی‌شدهٔ اسلام ما نیازی به آن‌ها نیست و بنابراین مسکوت می‌مانند. البته الآن که آرشیوهای بزرگ و قابل کاویدن حدیث‌ها را درست کرده‌اند، همه می‌توانند سرک بکشند و ناخواندنی‌ها را بخوانند و احتمالاً این اتفاق کم‌کم خواهدافتاد.
یک گرفتاری دیگر با مجموعه حدیث‌ها این است که بعضی‌شان رسماً با عقل جور در نمی‌آید. محمد ری‌شهری مجموعه بزرگی از حدیث‌های پیرامون مسائل پزشکی را در کتابی گرد آورده که جالب است. یکی دو بار آن را نگاه کردم و چیزهای عجیبی دیدم. مثلاً حدیثی آورده که خوردن پیاز را توصیه می‌کند، چون باعث خوش‌بو شدن دهان می‌شود! البته توجیه کردن آن از روحانیت معظم برمی‌آید.
خلاصه این که حدیث و روایت کار ما عوام کالانعام نیست و معمولاً هم به سود ما کار نمی‌کند.

امشب در فیس‌بوک گزارشی دیدم دربارهٔ کشتار سگ‌های ولگرد در ایران و در آن روایتی از خوش‌رفتاری پیامبر اسلام با حیوانات آمده‌بود. ما ایرانی‌ها البته به این نوع محتوا عادت داریم. وقتی می‌خواهیم ستم نظام اسلامی بر شهروندان را نکوهش کنیم، خطبه علی‌ابن‌ابیطالب را یاد می‌کنیم که کشیدن خلخال طلا از پای زنی نامسلمان را مهیب دانسته‌است، و مانند این قیاس‌های وابسته به نَقل به ویژه در ادبیات طبقه سنتی و مذهبی فراوان است.

اگر یک سگ را جلوی شما بکُشند، آزرده می‌شوید؟ برای آزرده شدن آیا نیازی به حدیث و روایت دارید؟ اگر جلوی چشم‌تان مال کسی را بدزدند برآشفته نمی‌شوید؟ اگر خیانت و ناراستی و ستم ببینید، منزجر نمی‌شوید؟ اگر در عمرتان حدیث و آیه و روایت دربارهٔ قتل نشنیده و نخوانده‌بودید، آیا چهره گلگون ندا و چشمانش شما را ناشکیبا نمی‌کرد؟

اصلاً دعوت به اسلام یا هر دین دیگر بر چه اساسی موجه است؟ غیر از این است که همهٔ دین‌ها به همین اصول اخلاقی نسبتاً بدیهی و مستقل از زمان وابسته‌اند؟ دعوت پیامبران آیا از همین اصول بدیهی که برای همه قابل فهم و خواستنی بود شروع نشده؟ و غیر از این است که فراخواندن به این اصول بی‌نیاز از دین است؟

قصدم این نیست که نقش دین را نادیده بگیرم، اما فکر می‌کنم ادبیات نوشتاری و شفاهی ما ایرانیان بیش از حد نَقل‌زده است. یک جور مُد قدیمی است که از آغاز هم درست نبوده و واقعاً الآن دیگر حتی خواستنی هم نیست، اما جسارت پشت سر گذاشتنش را هم نداریم. همین، زبان ما را بیش از حد پرتکلف کرده و حرف زدن‌مان با هم را دشوارتر هم کرده. این اتفاق حتی به حوزه‌های دیگر هم سرایت کرده و نَقلی بودن را به یک امتیاز تقریباً ثابت تبدیل کرده که شرم‌آور است. حتی در دانش‌های طبیعی مانند فیزیک یا در فلسفهٔ غیراسلامی هم نقل کردن از آدم‌های کله‌گنده برای ما اعتبار بیشتری دارد تا استدلال ساده و سرراست، در حالی که این جور حوزه‌ها اصلاً جای نقل نیست و فقط استدلال معتبر است. این جوری با خودمان هم درگیریم و به جای پا گذاشتن بر شانهٔ غول‌ها، زیر پای‌شان جان می‌کنیم.

حرف خودمان را بزنیم، با ساده‌ترین استدلال و با بهره گرفتن از بدیهی‌ترین دانسته‌ها و اصل‌ها. گفتگو از آن‌جا بارور می‌شود. البته یک حدیثی هم در این باره هست که ...

برچسب‌ها: ,

4 Comments:

At جمعه, تیر ۱۷, ۱۳۹۰ ۱:۱۴:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous SoloGen said...

در مورد دلایل دین‌داری و تبعیت از مذهب حرف‌های بسیاری می‌توان زد. در حال حاضر نمی‌خواهم راجع به دلایل متافیزیکی‌ی آن حرف بزنم. می‌خواهم درباره‌ی تبعات اخلاقی‌ی آن بگویم که بحث نوشته‌ات به آن مربوطتر است:

یکی از دلایل‌ بسیاری از طرف‌داران مذهب برای لزوم تبعیت از مذهب این است که مذهب‌داری منجر به اخلاق‌مداری می‌شود و مذهب‌نداری منجر به بی‌اخلاقی. چنین حرف‌ای بعید می‌دانم از هیچ آزمایش تجربی سربلند بیرون بیاید. بدین معنا که در میان مذهبیون به اندازه‌ی کافی بی‌اخلاقی دیده می‌شود که دست‌کم این شک را برانگیزد که مذهب آن‌چنان هم در اخلاق‌مندی‌ی افراد موثر نیست. همین‌طور نمونه‌های افراد بی‌مذهب ولی با اخلاق (با استانداردهای روز جامعه) وجود دارد که این شک ایجاد شود که نه مذهب چند هزار ساله (حال چه اسلام باشد و چه مسیحیت و چه یهودیت) برای اخلاق‌مداری لازم است و نه بی‌مذهبی شرط کافی برای بی‌اخلاقی است. در واقع به نظر می‌آید تکامل قوانین اخلاق روز جامعه کم و بیش مستقل از قوانین مذهبی -که شیوه‌ی تکامل متفاوت‌ای دارند- است. و در نتیجه طبیعی است پس از چند قرن این دو ممکن است کاملا از هم فاصله بگیرند که صحبت از قوانین اخلاقی مبتنی بر مذهب بر هر انسان هوش‌مند روشن‌اندیش‌ای مسخره بیاید (قوانین چشم در برابر چشم، دست در برابر دست شیوه‌ی مناسب جبران خسارت نیست؛ حوزه‌ی اختیار حکومت مدرن مطابق دیدگاه‌های لیبرالی خارج از خانه‌ی افراد است و غیره).

حال سوال‌ای که پیش می‌آید این است که کدامین بخش مذهب هم‌چنان ارزش حفظکردن دارد؟ بخش متافیزیکی‌ی آن؟


، اما دست‌کم بی‌ربط است. اگر به‌شان نشان دهی که در میان مذهبیون انواع بداخلاقی‌ها انجام می‌شود آن‌گاه شروع می‌کنند به تفسیر و بهانه‌تراشیدن که فلان مذهب به صورت اصیل دنبال نمی‌شود و غیره ذلک. در واقع می‌توان تفسیری اجتماعی-اخلاقی از چگونه‌گی‌ی ظهور مذهب ارائه کرد.

 
At جمعه, تیر ۱۷, ۱۳۹۰ ۹:۱۲:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous SoloGen said...

[پاراگراف آخر باید حذف شود.]

 
At جمعه, تیر ۱۷, ۱۳۹۰ ۱۰:۰۵:۰۰ بعدازظهر, Blogger Mostafa said...

با دیدگاهت موافقم سولوژن. برای من چندین سال طول کشید تا بپذیرم که رابطه‌ای شرطی بین دین‌مداری و اخلاق‌مداری وجود ندارد. و پرسشی که مطرح کردی پرسش من هم هست: که کدام بخش دین را باید نگه داشت و کدام را باید به موزه‌ها و کتاب‌ها سپرد.
به نظر من دین‌ها هر کدام در دورهٔ ظهور خودشان دید پیشرفته‌تری نسبت به دید آن زمان را از جهان و زندگی ارائه دادند، و همین هم باعث فراگیر شدن‌شان شده، اما به خاطر این که انسان از آن زمان در حال پیشرفت بوده، بخشی از آن چارچوب کلی هر دینی از رده خارج شده.

 
At دوشنبه, تیر ۲۰, ۱۳۹۰ ۸:۳۸:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

کاشکی این بحث رو ادامه بدی.
ممنونم ازت

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home