شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۰

ترور

آدم کشتن بد است. بدترین کار است، یا چیزی نزدیک به آن. اگر قرآن خوانده‌‌باشید، می‌دانید که آن‌جا می‌گوید آن که یک نفر را بکشد گویی همه انسان‌ها را کشته‌‌است.
واقعاً هم نمی‌شود گفت کشتن چه کسی بدتر است. یک فیزیک‌پیشه، یا یک کودک، یک ورزشکار، یا یک پیرزن یا یک دانشجو...
اما خبر قتل نباید به آن کاری بیاید که مورد نظر قاتل اصلی (یعنی طراح و آمر قتل) بوده. ترور، به منزلهٔ قتل سیاسی، آغاز یک جنایت است، نه پایان آن. مسعود علی‌محمدی را کشتند، آن طور فجیع و بی‌رحمانه. چه کسی کشت؟ آمریکا و اسرائیل؟ البته از زبان وزیر محترم اطلاعات (وزیر تحمیل شده از رهبر تحمیلی بر دولت تحمیل‌شده از رهبر تحمیلی به مردم) جز این نمی‌تراود. شاید هم واقعاً آن‌ها کشته‌اند، یا هر عامل خارجی دیگر. اما عقل و سوادتان را ندهید دست سپاه و کودتاچی‌ها. الآن می‌دانیم که علی‌محمدی شروع کرده بوده به پرسیدن، به بحث سیاسی کردن، و از سرکوب حکومتی بیزاری جستن. و نیز می‌دانیم که هیچ ربطی به فناوری هسته‌ای نداشت و کار نظری می‌کرد. دست‌کم زیر لب تکرار کنید که مظنون اصلی در قتل او خود حکومت است، نه خرج دارد و نه خطر. بعد هم نام و سابقه و حتی پیکرش را دزدیدند، همان که با صانع ژاله کردند.

امروز یکی دیگر را کشتند که هنوز خبرگزاری‌ها هم نمی‌دانند دانشجوی فوق‌لیسانس برق بوده در دانشگاه خواجه نصیر یا فیزیک‌پیشه و عضو هیأت علمی دانشگاه محقق اردبیلی. هنوز هویت مقتول مبهم است و وزیر اطلاعات می‌گوید ترور «محصول مشترک آمریکا و اسرائیل» بوده. من باور می‌کنم که خود احمدی‌نژاد هم به این حرف مصلحی می‌خندد. احیاناً پیش آمده تا حالا که از این فیلم‌های تحقیق دربارهٔ عاملان ترور را ببنید؟ این تحقیق‌ها آن قدر پیچیده و دامنه‌دار است که دست‌مایه فیلم‌های سینمایی می‌شود. بعد وزیر اطلاعات هنوز خون بر آسفالت خشک نشده عاملان را شناسایی کرده و یک جوری می‌گوید محصول مشترک، انگار که مارک ترور در صحنه جا مانده و روی آن نوشته محصول مشترک این و آن. چگونه کسی می‌تواند این قدر دربارهٔ چنین موضوع پیچیده‌ای مطمئن باشد، جز آن که یک‌راست خالی ببندد، یا این که از پیش بداند واقعاً ماشه را چه کسی چکانده و به دستور چه کسی؟
دیگر این که (برای هزارمین بار) دانشمند نداریم. این اصطلاح مسخره و خجالت‌آور «دانشمند هسته‌ای» ساختهٔ حکومت است و برای مبتذل و یا مبهم کردن وضع و نیز برای بزرگ جلوه دادن قربانی‌ها به کار می‌رود. دانشمند واژه‌ای تاریخ‌گذشته‌است. دانش آن قدر گسترده است که حتی نمی‌توان نام همه شاخه‌‌هایش را آموخت، چه رسد به دریافتن همهٔ آن‌ها. در مورد فیزیک هسته‌ای هم، بیشتر کسانی که در آن کار و پژوهش می‌کنند اصلاً ربطی به فناوری هسته‌ای (نظامی یا غیرنظامی) ندارند. ساختن رآکتور و سانتریفیوژ هم در مقیاس ملی دیگر کار بزرگی نیست. بمب داشتن البته وزن سیاسی دارد، اما اگر هدف این‌ها واقعاً صلح‌آمیز بود، می‌توانستند تا الآن چند نیروگاه ساخته‌باشند و جهان هم برای تأمین سوخت لج‌بازی نمی‌کرد. یادمان باشد که نخستین رآکتور هسته‌ای در حدود شصت سال پیش ساخته شده و دیگر ساختن رآکتور هدف بزرگی نیست. اما جمهوری اسلامی روی چیزی سرمایه‌گذاری می‌کند (غنی‌سازی) که بیشترین فایده را ندارد (از کدام گوری اورانیوم خام می‌آورید که بریزید آن تو؟) و بیشترین حساسیت جهانی را برمی‌انگیزد، چون هدفش خیر نیست و فقط تبلیغات سیاسی داخلی و خارجی برایش مهم است.

این قتل‌ها چه به دست دولت و سپاه انجام شوند و چه به دست خارجی‌ها، نفرت‌انگیزند. جنایتی است برای مبهم کردن بیشتر فضا، برای ماهی گرفتن از آب خون آلود، که کوسه‌ها را برمی‌انگیزد. «تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک» نشویم.

برچسب‌ها: , , , ,

سه‌شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۰

Ennio Morricone

فقط برای ثبت در تاریخ می‌نویسم که اگر فردا روزی، بعد از دویست سال، این آقا خدای‌ناکرده از دار دنیا رخت بربست، نگویند مُرده‌پرستی که الآن درباره‌اش می‌گویی.


ایشان را خوش‌تر از بسیاری خوشی‌ها می‌داریم. دمش گرم و سرش خوش باد.

برچسب‌ها:

یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۰

شجاعت

شجاعت یعنی این که مثل سگ بی‌صاحاب بترسی و باز هم کاری را که فکر می‌کنی درست است انجام بدهی. شجاعت چیرگی بر رخوت احساس است به یاری عقل.

برچسب‌ها:

معماری متن

یک خبر ناگوار در زمانه منتشر شده از به قتل رسیدن یک ورزشکار پرورش اندام در ایران. روح‌الله داداشی که چند عنوان قهرمانی کشوری را در مسابقه‌های سال‌های گذشته به دست آورده، در یک درگیری خیابانی زخمی می‌شود و در بیمارستان جان می‌سپارد.
کاری به جزئیاتی که نمی‌دانیم و فرض‌های محتملی که می‌شود دربارهٔ درگیری کرد، ندارم. فقط مسأله توضیحی است که زمانه در آخر متن خبر آورده‌است:
روح‌الله داداشی در سال ۱۳۸۸هم‌زمان با اوج گرفتن اعتراضات به نتایج دهمین انتخابات ریاست‌جمهوری، محمود احمدی‌نژاد، رئیس دولت دهم را «قوی‌ترین مرد ایران» دانسته و گفته بود: «من قصد دارم خالصانه کمربند قهرمانی‌ام را به رئیس‌جمهور محترم، دکتر احمدی‌نژاد که در عرصه‌های اقتصاد، سیاست و ورزش به مردم خدمت می‌کند، تقدیم کنم.»
به نظر خیلی عادی می‌رسد، نه؟ اما به پایان بردن خبر با این توضیح، کمی شیطنت‌آمیز است. خوانندهٔ زمانه معمولاً با این دولت، بلکه با این حکومت مشکل دارد. حالا این که در پایان خبر مرگ یک نفر، ارادتش به دولت کودتا را یادآوری کنیم، آیا تنفر خواننده را برنمی‌انگیزد؟ آیا خواننده‌های بسیاری ته دل‌شان نمی‌گویند خوب شد که مُرد، حقش بود؟
همگی می‌دانیم که ورزشکارهای حرفه‌ای سرمایه‌ای از شهرت اجتماعی برای خرج کردن دارند که بسیار وسوسه‌برانگیز است. بعضی از رشته‌ها (مثل همین پرورش اندام) هم اصلاً عرصهٔ نمایش است، و آدم‌های این رشته را بیشتر ترغیب می‌کند که حرکت‌های مثلاً آوانگارد بکنند که یعنی مغز من هم اندازهٔ هیکلم بزرگ است. به نظر من کار رسانه‌ای مانند زمانه آن نیست که این آدم‌ها را تحقیر کند (حتی کسی مثل حسین رضازاده را). چنین آدم‌هایی آیا از ده‌نمکی بدترند؟ اگر به تحقیر کردن‌شان ادامه دهیم و به تنفر از آن‌ها دامن بزنیم، آیا کل جامعه شانسی برای بهتر شدن دارد؟
شاید جای آن توضیح جایی در میانهٔ متن بود. این که مخاطب را (به هر شکل) از مرگ دیگری خشنود کنیم، گامی برای گستراندن خشونت است.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۹۰

شهردار افتخاری

از حدود سه سال پیش که آمدم کانادا همیشه هم‌خانه‌ای داشته‌ام. هشت ماه اول را یک جایی بودم که فقط صاحب‌خانه بود و دو فرزندش و بعد همیشه تلاش کردم هم‌خانه‌ای‌هایم دختر باشند. اگر احیاناً ذهن‌تان به جاهایی رفت که نباید، بدانید که آدمی‌زاد برای دختربازی سراغ هم‌خانه‌ای خودش نمی‌رود. شدنی نیست، به هزار و یک دلیل. من دخترها را ترجیح می‌دهم چون معمولاً منضبط‌تر و پاکیزه‌تر از پسرها هستند. چرا؟ نه، به نظر من ربط زیادی به خصلت‌های زیستی و ژنتیک ندارد. بیشتر به فرهنگ همگانی و آموزش ربط دارد. خیلی کوتاه به نظر من دخترهای امروز جوری بار می‌آیند که کمترین شباهت را به دخترهای دیروز داشته‌باشند. دخترهایی که من در این‌جا می‌شناسم (به طور میانگین و با تقریب بسیار خوب) کوشاتر و متمرکزتر از پسرها هستند و برنامه‌ریزی بلندمدت دارند. اما تربیت و آموزش پسرها فرق چندانی با چند دههٔ قبل ندارد. جنس برتر وجود ندارد، اما این نابرابری آموزشی (به نظر من) این زمانه را برای پسر بودن نامناسب کرده‌است.
هم‌خانه‌ای‌های دختری که تا پیش از این تابستان داشتم هرگز برایم دردسر درست نکردند. خیلی کم پیش آمد گندکاری قابل توجهی بکنند و تقریباً همیشه هم سهم خودشان در کارهای مشترک (مانند نظافت کردن) را خوب انجام می‌دادند.
این تابستان از بد حادثه دو هم‌خانه‌ای پسر دارم که یکی دانشجوی لیسانس است و دیگری پژوهش‌گر پسادکتری. به هر دوشان یاد دادم که چه کارهایی باید به طور هفتگی انجام شود، چه کارهایی را نباید کرد و وسایل نظافت خانه کجاست. تا این لحظه سهم هر دو در کارهای خانه تقریباً صفر بوده، و در برابر نسبت به هم‌خانه‌ای‌های دختری که پیش‌تر داشتم، بیشتر کثیف‌کاری می‌کنند. این دو کمتر به پاکیزگی اهمیت می‌دهند و بنابراین نمی‌شود گندکاری‌شان را رها کرد تا خودشان را آزرده کند، چون نمی‌کند. این است که بنده شده‌ام شهردار افتخاری.
از راه که می‌رسم اول آشپزخانه و دستشویی را کنترل می‌کنم، با یک حالت شهرداری. از نظافت دو مکان نامبرده که راضی شدم، تازه می‌روم سراغ کارهای عادی. کم‌کم فهمیدم این برایم تبدیل به یک جور حاکمیت شده، چون به نوعی وضع دل‌خواه خودم را برقرار می‌کنم. پس از مدتی که این وضع تکرار شد، یاد روزهایی افتادم که مامان از سر کار برمی‌گشت و تقریباً هر روز خانه را جاروبرقی می‌کشید. ما هم جملگی شاکی می‌شدیم که آخه این چه وضعیه. واقعیت این است که مامان تقریباً همهٔ کارهای خانه را خودش می‌کرد (و هنوز هم) و ما در حد شستن لیوان آب خوردن هم خاصیت نداشتیم. مامان البته می‌توانست یادمان بدهد، اما به هر دلیل این کار را نکرد. ما هم یاد نگرفتیم خودمان، و من تا از آن خانه جدا نشدم معنی واقعی کار خانه را نفهمیدم. تا این تابستان که افتخار هم‌خانگی با این دو بزرگوار را یافتم هم معنی آن جارو و نظافت هر روزه‌اش را نفهمیدم. مامان می‌توانست ما را شهروندهای بهتری کند در خانه، که نکرد. اما از آن گذشته خودش حاکم خوبی بود. من که راضی‌ام از ولایتش!  :)

برچسب‌ها: , ,

شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

مهم‌ترین کار


یک چیزی به این مضمون در یکی از کتاب‌های سَلینجر بود که: «مهم‌ترین کار این است که وقت‌مان را صرف آن کنیم که خودمان بشویم.». احتمالاً در فرانی و زوئی بود، یکی از دلپذیرترین کتاب‌های سَلینجر.
این روزها به این جمله زیاد فکر می‌کنم. معنی‌اش را این طور می‌فهمم که تصویری از خودت داری، از چیزی که می‌خواهی باشی، و در ضمن این توان را داری که از بیرون به خودت بنگری و ببینی که آن نیستی. همهٔ چیزها را نمی‌شود از درون فهمید. برای دیدن بعضی چیزها در خودت باید از خودت بیرون بروی. شده صدا یا ویدئوی خودت را که ضبط کرده‌اند ببینی و مبهوت بشوی؟ که این صدای من است؟ من این جوری قوز‌کرده می‌نشینم؟ آن تیک صورتم این قدر ضایع است؟ و مانند آن. مثل همان باید بتوانی از وجود خودت بیرون بروی و خودت را نگاه کنی، همان قدر گستاخ که دیگران را می‌بینی، و بعد باید بتوانی به این خودنگری از بیرون عادت کنی و با چیزی که می‌خواهی باشی (در هر زمینه‌ای) بسنجی. وقت صرف کردن برای خود شدن تازه از آن‌جا شروع می‌شود. وقت! هر کس آن جمله را گفته، از ارزش و کم‌یابی زمان خبر داشته. باید دقیقه‌ها را چنگ بزنی، زمانت را با قلدری از دست دیگران بیرون بکشی تا بتوانی خرج خود شدنت بکنی. انگار که داری از تشنگی می‌میری و بخواهند ذخیرهٔ آب تو را بربایند. زمان مثل آب از میان انگشت‌هایت می‌لغزد و می‌رود. پیر می‌شوی و نه تنها سرمایه‌ات برای رسیدن به خواسته‌ها کم می‌شود، بلکه بدتر از آن خواسته‌هایت پژمرده می‌شوند. چنگ زدن به زمان و تکاپوی پیوسته برای پر کردنش با چیزی که تو را به خودت برساند واجب‌ترین کار است.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

نَقلی نشی!

یکی از منبع‌های اصلی در فقه شیعه، حدیث است. یعنی اگر «سند محکم» باشد بر این که چیزی را معصوم گفته یا «روایت موثق» از سیرهٔ معصوم در دست باشد، کار تمام است و حتی استدلال منطقی هم بر ضد آن نمی‌شود آورد. حالا البته گرفتاری در این مورد زیاد است: یکی این که تشخیص دادن حدیث معتبر از نامعتبر کار من و شما نیست و فقط علمای اعلام باید به این کار بپردازند و به شما هم اصلاً مربوط نیست. اما همین علمای اعلام وقتی بخواهند چیزی را بکوبند یا تبلیغ کنند، در مورد اعتبار حدیث‌هایی که برای پشتیبانی از موضع خودشان می‌گویند، زیاد وسواس به خرج نمی‌دهند و در برابر وقتی بخواهند موضع مخالف خودشان را بکوبند، اگر احیاناً از حدیثی استفاده شده‌باشد، حسابی دقیق می‌شوند. حالا این که واقعاً ردگیری سخن‌هایی که بین 12 تا 14 قرن پیش گفته شده ممکن است یا نه و با چه دقتی، بماند.
یک دشواری دیگر برای من و شما که این کاره نیستیم، این است که حدیث‌ها بسیار پرشمارند و بیشترشان که لازم نیست ما بدانیم از ما مخفی می‌مانند. برای نمونه، حدیث‌های فراوانی درباره بدن هست که در نسخه بسیار روحانی‌شدهٔ اسلام ما نیازی به آن‌ها نیست و بنابراین مسکوت می‌مانند. البته الآن که آرشیوهای بزرگ و قابل کاویدن حدیث‌ها را درست کرده‌اند، همه می‌توانند سرک بکشند و ناخواندنی‌ها را بخوانند و احتمالاً این اتفاق کم‌کم خواهدافتاد.
یک گرفتاری دیگر با مجموعه حدیث‌ها این است که بعضی‌شان رسماً با عقل جور در نمی‌آید. محمد ری‌شهری مجموعه بزرگی از حدیث‌های پیرامون مسائل پزشکی را در کتابی گرد آورده که جالب است. یکی دو بار آن را نگاه کردم و چیزهای عجیبی دیدم. مثلاً حدیثی آورده که خوردن پیاز را توصیه می‌کند، چون باعث خوش‌بو شدن دهان می‌شود! البته توجیه کردن آن از روحانیت معظم برمی‌آید.
خلاصه این که حدیث و روایت کار ما عوام کالانعام نیست و معمولاً هم به سود ما کار نمی‌کند.

امشب در فیس‌بوک گزارشی دیدم دربارهٔ کشتار سگ‌های ولگرد در ایران و در آن روایتی از خوش‌رفتاری پیامبر اسلام با حیوانات آمده‌بود. ما ایرانی‌ها البته به این نوع محتوا عادت داریم. وقتی می‌خواهیم ستم نظام اسلامی بر شهروندان را نکوهش کنیم، خطبه علی‌ابن‌ابیطالب را یاد می‌کنیم که کشیدن خلخال طلا از پای زنی نامسلمان را مهیب دانسته‌است، و مانند این قیاس‌های وابسته به نَقل به ویژه در ادبیات طبقه سنتی و مذهبی فراوان است.

اگر یک سگ را جلوی شما بکُشند، آزرده می‌شوید؟ برای آزرده شدن آیا نیازی به حدیث و روایت دارید؟ اگر جلوی چشم‌تان مال کسی را بدزدند برآشفته نمی‌شوید؟ اگر خیانت و ناراستی و ستم ببینید، منزجر نمی‌شوید؟ اگر در عمرتان حدیث و آیه و روایت دربارهٔ قتل نشنیده و نخوانده‌بودید، آیا چهره گلگون ندا و چشمانش شما را ناشکیبا نمی‌کرد؟

اصلاً دعوت به اسلام یا هر دین دیگر بر چه اساسی موجه است؟ غیر از این است که همهٔ دین‌ها به همین اصول اخلاقی نسبتاً بدیهی و مستقل از زمان وابسته‌اند؟ دعوت پیامبران آیا از همین اصول بدیهی که برای همه قابل فهم و خواستنی بود شروع نشده؟ و غیر از این است که فراخواندن به این اصول بی‌نیاز از دین است؟

قصدم این نیست که نقش دین را نادیده بگیرم، اما فکر می‌کنم ادبیات نوشتاری و شفاهی ما ایرانیان بیش از حد نَقل‌زده است. یک جور مُد قدیمی است که از آغاز هم درست نبوده و واقعاً الآن دیگر حتی خواستنی هم نیست، اما جسارت پشت سر گذاشتنش را هم نداریم. همین، زبان ما را بیش از حد پرتکلف کرده و حرف زدن‌مان با هم را دشوارتر هم کرده. این اتفاق حتی به حوزه‌های دیگر هم سرایت کرده و نَقلی بودن را به یک امتیاز تقریباً ثابت تبدیل کرده که شرم‌آور است. حتی در دانش‌های طبیعی مانند فیزیک یا در فلسفهٔ غیراسلامی هم نقل کردن از آدم‌های کله‌گنده برای ما اعتبار بیشتری دارد تا استدلال ساده و سرراست، در حالی که این جور حوزه‌ها اصلاً جای نقل نیست و فقط استدلال معتبر است. این جوری با خودمان هم درگیریم و به جای پا گذاشتن بر شانهٔ غول‌ها، زیر پای‌شان جان می‌کنیم.

حرف خودمان را بزنیم، با ساده‌ترین استدلال و با بهره گرفتن از بدیهی‌ترین دانسته‌ها و اصل‌ها. گفتگو از آن‌جا بارور می‌شود. البته یک حدیثی هم در این باره هست که ...

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۰

اوه‌ اوه، خطرناکه!

اگر شما به هر راه و در هر زمان این نوشته را می‌خوانید، یعنی لابد به وب دسترسی دارید، حالا حتی شده دسترسی ذغالی اسلامی تفکیک (حذف) جنسیتی شدهٔ حکومت اسلامی ایران. و اگر چنین است، لابد دست‌کم یک آدرس ایمیل هم دارید و باز هم اگر چنین باشد، حکماً شما هم از این دست ایمیل‌های جورواجور گروهی که دوستان‌تان می‌فرستند دریافت می‌کنید.
یک دسته از این ایمیل‌ها که به نظرم تازگی‌ها فراگیرتر شده، دربارهٔ خطر چیزهای سادهٔ اطراف‌مان هشدار می‌دهند و معمولاً یک گزارش‌های عجیب و غریبی از حادثه‌های خطرناک می‌دهند که آدم با خودش فکر می‌کند اگر درصدی هم احتمال درست بودنش باشد، باید به همه خبر بدهم که یک وقت برای گرم کردن یک لیوان آب در اجاق مایکروفر یا جواب دادن به موبایلی که به شارژر وصل است، جان‌شان به خطر نیافتد!
امروز یک ایمیل از همین گونه به دستم رسید که ادعا می‌کند نوعی عنکبوت خطرناک آفریقایی (چون همهٔ چیزهای خطرناک از آفریقا می‌آیند، به جان آقا) در سراسر جهان پراکنده شده که نیشش تا چهار روز اثر نمی‌کند و بعدش محل نیش ورم می‌کند و متلاشی می‌شود مثل جگر زلیخا. چند تا عکس هم از مراحل پیشرفت آسیب بافتی ضمیمه کرده‌اند که دل اژدهای کومودو را آب می‌کند. این ایمیل که معلوم نیست چند بار دست به دست شده، ادعا می‌کند که صلیب سرخ جهانی دربارهٔ این عنکبوت هشدار داده و آدم را یاد فیلم‌های ترسناک حمله حشره‌ها می‌اندازد. یک عکس زپرتی از عنکبوت نام‌نبرده اما خطرناک ضمیمه کرده که به همهٔ عنکبوت‌های اطراف من شبیه است و اگر بخواهم آن را مبنا بگیرم، از امشب دیگر از ترس نیش عنکبوت خواب نخواهم‌داشت. حالا من هم لابد باید ایمیل را به هر چند نفر که می‌توانم بفرستم.
کمی در وب می‌گردم و معلوم می‌شود نام عنکبوت بدبخت مورد نظر، Brown recluse است و اتفاقاً بومی آمریکای جهان‌خوار است (تا این‌جا یعنی دست‌کم پاسپورتش خیلی بیشتر از پاسپورت ایرانی من به درد می‌خورد). ایشان عنکبوت گوشه‌گیری هستند، چنان که بیشتر عنکبوت‌ها، و مگر این که به پوست مبارک‌تان فشارش بدهید که نیش بزند. خوب فشارش نده، مگر مرض داری؟
اما داستان به همین‌جا پایان نمی‌یابد. کمی جستجوی بیشتر نشان می‌دهد که آن عکس‌ها اصلاً مربوط به نیش عنکبوت نیست و مربوط به نیش نوعی مار است. ربط دادن کل داستان به عنکبوت هم خالی‌بندی است، و مهم‌تر از همه، فرایند چندروزه اسرارآمیزی در کار نیست و این آسیب بافتی به سرعت ایجاد می‌شود. این‌جا را ببینید. خوب شد؟ حالا راحت بخسبید، عنکبوت‌های بدبخت را هم بی‌جهت نکُشید.
این جور ایمیل‌ها خرافات را می‌گسترانند و فربه می‌کنند. فقط به خاطر این که ما جلوی کامپیوتر می‌نشینیم و به «دریایی از اطلاعات» دسترسی داریم، نباید فکر کنیم کمتر از قدیمی‌ها استعداد خرافه ساختن و پروراندن داریم. وقتی این جور ایمیل‌ها را بدون چند تا جستجوی ساده باور می‌کنیم و برای دیگران می‌فرستیم، بهتر از نیاکان بزرگوارمان نیستیم که میراث بزرگ خرافی‌شان (و از جمله بخش بزرگی از دین) را به ما بخشیدند.

برچسب‌ها: , ,