شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۰

تقسیم کار

جوان‌تر که بودم، برای هر چیز کوچکی که می‌خواستم و نمی‌دانستم به دست می‌آید یا نه، از خدا کمک می‌خواستم. مثلاً صبحی که دیر از خانه بیرون می‌رفتم و نمی‌دانستم به موقع به کلاس می‌رسم یا نه، و فقط توالی خوش‌شانس اتوبوس‌ها می‌توانست من را به موقع برساند. آدم تنبل یا ضعیفی نبودم (دست‌کم نسبت به اکنون!)، اما این طور آموخته‌بودم که دست خدا را در همه چیز دیدن لازمه‌اش این نوع نگاه و کمک خواستن است.
حالا با گذشت سال‌ها و تجربه کردن با خدا، وقتی عجله دارم که به اتوبوس برسم، می‌گویم خدایا اگر به این اتوبوس هم نرسم خودم یک غلطی می‌کنم. تو لطفاً به کارهای مهم‌تر برس.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home