چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۰

Deconvoluting the container and content

اوائل تابستان 88 (آن تابستان پایان کودکی ما) بود و شجریان تازه آن تصنیف «تفنگت را زمین بگذار» را خوانده‌بود و رسماً خودش را صدای خس و خاشاک دانسته‌بود. بازار خیلی بحث‌ها گرم بود و خون‌های بسیاری در رگ‌ها می‌جوشید و خون‌هایی نیز (با افسوس) بر آسفالت گرم خیابان‌ها  یا سیمان گرم زندان‌ها. طرف‌داران دولت جعلی، شجریان را «استاد سابق» می‌خواندند. فریادها از همه سو بلند بود و شاید فایده نداشت که آن موقع بگویی چگونه مقام استادی در هنر موقوف به «ولایت‌مداری» آدم‌ها می‌شود. یکی از همان‌ها نوشته‌بود که هرچه نوار کاست از شجریان داشته بیرون ریخته‌است.
بعداً این موقعیت برای ما سبزها تکرار شد، البته در سطحی بسیار ضعیف‌تر. علیرضا افتخاری برای محمود احمدی‌نژاد آغوش گشود و ... . آشکار است که سطح هنری شجریان و افتخاری با هم بسیار فاصله دارد، و من هم هیچ گاه شیفته بی‌قید افتخاری نبوده‌ام، اما برخی آثارش را دوست دارم، و بالاتر از همه نیلوفرانه 1 را بسی خوش می‌دارم که البته قسمت زیادی از آن به خاطر شعرهای قیصر امین‌پور است و بخشی هم زیر تأثیر فیلم لیلای مهرجویی. افتخاری پیش از آن برای من استاد نبود، و با سابقه و روند کار حرفه‌ای‌اش احتمالاً هرگز هم استاد نخواهدشد، اما به یاد همان ماجرای شجریان افتادم. موسیقی افتخاری را هنوز دارم و گاهی ممکن است گوش بدهم. موسیقی مطبوع با صدای انسانی نه چندان مطبوع. علی‌‌ابن‌ابیطالب گفته‌است: کفاک ادباً لنفسک، اجتناباً ما تکرهه من غیرک (در تربیت نفست همین بس که از آن‌چه از دیگری ناپسند می‌داری بپرهیزی.). این جمله برای من بسیار راه‌گشا بوده‌است، بارها و بارها.

چند روز پیش این نوشته را در گوگل‌خوان دیدم که کسی هم‌خوان کرده‌بود. بله، من با گوینده‌اش مشکل دارم (چون یک کمی آدم‌کُش و غاصب و ستمگر است)، اما خود سخن بسیار درست است، به استثنای جملهٔ آخرش که کارکرد ابزاری همیشگی را دارد:

اگر نگاه، «ناامیدانه، بدبینانه و چه فایده‌ای دارد» شد،
به دنبالش بی عملی و بی تجربگی و انزواست.
مطلقاً دیگر حرکت وجود نخواهد داشت.
این همان چیزیست که دشمن میخواهد.
 ~ سید علی خامنه‌ای

اتفاقاً رهنمود خوبی برای همهٔ ما است در این روزها (شاید حتی جملهٔ آخرش نیز!).

مسأله به شکل کلی‌تر، مسأله تقدس است. یک چیز را مقدس می‌کنی و آن چیز برایت می‌شود متر همه چیز. «ولایت‌مداری» را می‌کنی متر هنر و فرهنگ، متر آدم خوب بودن، متر درست بودن سخن‌ها و ارزشمندی کارها. تقدس‌آفرینی شاید وخیم‌ترین گونه تنبلی ذهنی باشد. اما دشمنی کور با آن هم به همان اندازه بد است، اصلاً از همان جنس است. حرف درست را اگر صدام هم زده‌باشد باید شنید و جذب کرد. از آن سو اگر انسان شریفی مانند میرحسین هم سخن نادرستی گفت باید نادرستی سخن را نشانه گرفت. آره خب.

برچسب‌ها: , , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home