سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۰

جمعه‌شبی بود

اصرار داشت که آن شب حتماً ببیندم. وقتی چیزی را می‌خواهد باید دلیل محکمی داشته‌باشی برای انجام ندادنش. باز هم مشکل کامپیوتر پیدا کرده‌بود، این بار در خانه. جمعه‌شب، که سگ را بزنی از مشغولیت‌های شبانه‌اش نمی‌کَند، باید می‌رفتم خانه‌اش. آن شب را اتفاقاً جایی بودم، یک جور مهمانی، با لباس نیمه‌رسمی، و اتفاقاً باران می‌بارید.
ساعت یازده و نیم شب من را در مرکز شهر سوار کرد. همیشه خودش باید من را ببرد خانه‌اش، چون بیرون شهر زندگی می‌کند، در جاده‌ای که حتی چراغ هم ندارد. به خانه‌اش که رسیدیم تاریکی مطلق بود و من تعجب کردم که چه طور ورودی را پیدا کرد. سگش هم طبق معمول همراهش بود و من سوار ماشین که شدم اول باید آداب احوال‌پرسی با خانم «میکا» را به جا می‌آوردم، وگرنه میکاجون همهٔ هیکلم را می‌لیسید برای آشنایی تازه کردن.
مثل همیشه ماشینش را گذاشت توی پارکینگ و در عقب را باز کرد که خانم میکا بیایند بیرون. خانم میکا انگار بینایی درست و حسابی ندارد و زیاد به در و دیوار می‌خورد، اما ظاهراً دردش نمی‌گیرد.
رفتیم درون خانه و طبق معمول مشکل‌های کامپیوترش به خاطر اشتباه‌های ساده خودش بود. نمی‌توانم بفهمم آدمی که بیش از صد و هفتاد مقاله درست و حسابی چاپ کرده، عضو برجسته انجمن سلطنتی کانادا و دانش‌پیشه‌ای کم‌نظیر است، چرا نمی‌تواند منطق علمی را در کارهای کامپیوتری‌اش به کار ببرد. فکر کنم یکی دو ساعت آن‌جا بودم. نیمه‌شب بارانی جمعه، در خانه‌ای در حومه شهر که با تاریکی نمناک شب محصور شده. خانه‌ای که من را همیشه افسرده می‌کند، چه رسد به این شرایط.
می‌دانستم که چند اتاق پر از کتاب دارد، اما حالا دیدم یکی از اتاق‌ها تقریباً به طور کامل پر از کتاب‌های مربوط به آمار و احتمال و پدیده‌های کاتوره‌ای بود. داشتم کار می‌کردم که صدای پرنده‌ای آمد. عرض کردم آقا، این چه صدایی است؟ فرمودند صدای ساعت است. آهان، راستی ساعت هم زیاد دارند ایشان در خانه. تصویر قلعه هزار اردک کامل شد. خانم میکا آمدند کنار ما آرمیدند و من با یک دست به طور دائم ایشان را نوازش می‌کردم تا ایشان به ساحت مقدس ما زبان نمالند. خانم بسیار پشمالویی هستند ایشان.
خوشبختانه همه مشکل‌ها حل شد، به جز مشکل چاپ‌گر که ممکن است حل نشود! خوب این قدر چاپ نکن آقاجان! بلند شدم و دستم را شستم و آماده شدم که برویم. خودش هنوز نشسته‌بود سر کامپیوتر و داشت ایمیلی می‌نوشت (اگر درست یادم باشد). دیدم روی یخچالش میان همهٔ چیزهایی که چسبانده، برچسبی بود که رویش نوشته‌بود:
Do not go where the path may lead,
go instead where there is no path and leave a trail ...
~ Emerson
 این امرسون کیه دیگه؟ خوش‌مان آمد.
مثل همیشه رساندم به خانه و مثل همیشه از هر در حرف زدیم و مثل همیشه گریزی به تاریخ فیزیک زدیم. خدانگهداری کردیم تا چهارشنبه که دوباره زیارت‌شان کنم. جمعه‌شبی بود در محضر استادمان.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home