چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۰

شمع محفل بشریت

در راستای یادداشت پیش:

کمتر از یک سال پیش بود. شبی بود که فردایش امتحان (به اصطلاح) جامع داشتم و با وجود آن که می‌دانستم همه چیز به خیر و خوشی می‌گذرد، دلهرهٔ ناگزیر امتحان آزارم می‌داد و در آن چرخه ناجور افتاده‌بودم: از دلهره خوابت نمی‌برد و بعد نگران می‌شوی که کم‌خوابی شانس خطا را بیشتر خواهدکرد و این بیشتر نگرانت می‌کند و در این چرخه می‌مانی تا از خستگی و فرسودگی خوابت ببرد، و چه خوابی بشود آن.

واضح بود که به کمی شهامت نیاز داشتم. این جور وقت‌ها همیشه از خودم پرسیده‌ام تو که از یک امتحان این طوری می‌ترسی (ترسی که ناشی از آمیزه غرور و ضعف است)، با دشواری‌های واقعی زندگی چه خواهی‌کرد؟ پاسخش معلوم است، باید کمی قوی‌تر بود، کمی واقع‌بین‌تر. باز از آن ترفند فیزیک‌پیشه‌ها کمک گرفتم: بزرگ‌ترین هراس چیست؟ پاسخ: مرگ (احتمالاً). پرسش: آیا می‌شود از مرگ نترسید؟

واقعاً آیا می‌شود؟

یاد نگاه خیره ندا افتادم به دوربین. می‌دانست که دارد می‌میرد، اما از ترس گذشته‌بود. پاسخ آشکار شد، بر اساس دیده‌ها و نه شنیده‌ها. آرام‌تر شدم.

یک قدم که از داستان فاصله می‌گیرم، برایم شگفت‌انگیز است که ندا در شب امتحان به من کمک کرد. مثل افسانه‌هاست. بعد یاد این جملهٔ معروف از آیت‌اللّه خمینی افتادم: «شهدا شمع محفل بشریتند.». البته خود ایشان در ایجاد فرصت‌های شهادت اسراف کرد و شمع‌سوزی بزرگی راه انداخت، اما این جمله‌اش (و بسیاری گفته‌های دیگرش) کاملاً درست است، و بلکه الهام‌بخش.

برچسب‌ها: , , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home