شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۰

لامصب با جان پیوندی پنهان دارد

نشستم آخرشبی کمی گوگل‌خوانم را سبک کنم و طبق معمول کار به درازا کشید. این دله‌بازی‌های شبانه گاهی کار دست آدم می‌دهد.
من بیست و هشت سالم بود که آمدم اینجا، مثل خیلی‌های دیگر از همسالانم. پیش از آن پایم را از ایران بیرون نگذاشته‌بودم. دو سال و نه ماه گذشته و من از ایران ناامیدم. از نسلی که انقلاب کرد و نعش انقلاب را هنوز دنبال خودش می‌کشد ناامیدم، بلکه رنجیده‌ام. این طرف دنیا؟ بله، اوضاع بد نیست، اما چیزی جای نوجوانی محصور در ممنوعیت‌های نامحدود را نمی‌گیرد که دیگر بازنمی‌گردد. در سی سالگی هنوز دست و پا می‌زنم که معنی شاد بودن را بفهمم، بی آن که آن را موقوف اندوه باوقاری کنم که همیشه یادم داده‌اند. می‌دانم از خیلی‌ها جلوترم که دست‌کم به این مرحله رسیده‌ام، اما نمی‌توانم حسرت بهترین سرمایه‌هایم را نخورم که تباه شده‌اند، و این که تخریب و فساد را در خانه من، در کشورم، برای چندین دهه از پیش تدارک دیده‌اند. مثل موسی که در حسرت روی ارض موعود بر بادیه جان سپرد، ما هم محکومیم که تصفیه تدریجی فساد را فقط با گذشت آهسته زمان ببینیم.
با این همه، این گوگل‌خوانی‌ها کار دست آدم می‌دهد. یاد نمایشگاه کتاب زنده می‌شود، و یاد ناشرهایی می‌افتم که در آن نکبت‌زار هنوز برای یک قدم به پیش برداشتن می‌کوشند. یاد مردمی می‌افتم که هنوز و همیشه حاضرند برای کتاب هن و هن کنند و عرق بریزند، از غرفه‌ای به غرفه‌ای، و اندیشناک. و خود نمایشگاه کتاب، که امسال برگزارکننده‌اش نامحرم‌تر از همیشه بود، در ادامه سیری چندساله. نمایشگاه کتاب شبیه مراسم خواستگاری چندش‌آور سنتی است، با این قید که دختر و پسر همدیگر را دوست دارند. برای به هم رسیدن مجرایی جز این راه پرنکبت سراغ ندارند، اما هزینه‌اش را به جان می‌خرند که دست‌کم یک نظر همدیگر را ببینند. چند روز نمایشگاه همان چند دقیقه صحبت کردن سنتی آن دو مفلوک است، و صدالبته وصلتی در بین نیست. روزهای نمایشگاه کتاب برای من احتمالاً پرهیجان‌ترین روزهای نوجوانی‌ام بوده‌اند، تنها روزهایی که حس بودن در جمعی خودی را داشته‌ام، هرچند آن حس همیشه درونی مانده‌است.
و از خسارت‌های دیگر گوگل‌خوانی، به یاد آوردن دانشگاه‌ها است، و کوشش برای مجسم کردن فضای الآن‌شان، که بی‌شک با هر وضعی که من تجربه کرده‌ام متفاوت است. حس دوگانه‌ای است، حسرت از دست دادن شور مشترکی که زیر پوسته جریان دارد، و از سوی دیگر احساس امنیت و آرامش نسبی از سیستم ولایی دانشگاه، وقتی که این سوی دنیا هستم.
بدبختی الآن من این است که نمی‌دانم به آن مملکت چگونه نگاه کنم. همه چیز وقتی رخ داد که من رفته‌بودم، و دانسته‌ها و تجربه‌های گذشته‌ام فقط داده‌های تاریخی به شمار می‌روند، نه اطلاعات مفید. نه می‌دانم چگونه به ایران فکر کنم و نه می‌توانم حس مشخصی درباره‌اش داشته‌باشم. انگار که سرماخوردگی در تابستان، حال این چند روز خودم.

برچسب‌ها: , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home