جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

خواستن

آمده‌بودم به شهر بزرگ دوباره، برای گشتی یک‌روزه. شهر بزرگ نیاز گاه به گاه من است. این‌جا شهر بزرگ، تورنتو است و آن سوی زمین تهران بود. و صد البته که تورنتو از تهران تمیزتر و منظم تر و (در مجموع) ایمن‌تر است و هزار البته که با هزار خوبی‌اش برای ما تهران نمی‌شود.
شهر بزرگ با شهرهای کوچک یک تفاوت مهم دارد، که چیز زیاد دارد. و چیز یعنی هر چیز، آدم، مکان، تاریخ، موقعیت، فضا ...  این چیزها با هم برهمکنش دارند، چون شهر بزرگ گاز ایده‌ال نیست. چیزها با هم کنش دارند و از این کنش‌ها پدیده ایجاد می شود و از برهمکنش پدیده‌ها با هم پدیده‌های درجه چهارم ایجاد می شود و از برهمکنش پدیده ها با چیزها پدیده های درجه سوم. نگران سه و چهار نباشید، کمی نظریه گراف است. مهم این است که آدم از این چیزها و پدیده ها یاد می‌گیرد. بازدید از شهر بزرگ گاهی برایم دوره آموزشی فشرده‌ای است.
یکی از چیزهای شهرهای بزرگ، چیزی که همیشه آزارم داده، بی‌خانمانی است. بی خانمان‌های سه شهر بزرگ را تاکنون دیده‌ام. وقتی چیزی آدم را ازار می دهد، و آدم نمی‌فهمد چرا، لابد مفهومی در آن چیز هست که با وضع حاضر خودمان ارتباط دارد. امروز به ذهنم رسید چیزی که درباره بی خانمان‌ها برایم آزاردهنده است، مفهوم خواستن است، و مرگ آن. یک بی خانمان معتاد و بدسابقه هنوز شانسی برای سر و سامان گرفتن دارد، ولی فاصله بزرگی که میان وضع خود و حال مردم عادی می‌بیند، مانع از جستن و چنگ انداختن به سوی پله بالاتر می‌شود.
من بی‌خانمان‌ها را از کودکی به یاد دارم، که آن وقت‌ها زیاد نبودند و شاید به همین دلیل هر کدام‌شان جداگانه دیده می‌شدند، و از همان موقع برایم آزاردهنده بودند. بدترین تجربه‌اش وقتی نبود که یکی دو تا از آن‌ها را دیدم که مرده‌بودند. بدترینش وقتی بود که یک خانواده بی‌خانمان را دیدم، که معلوم بود تا گذشته‌ای خیلی نزدیک بی‌خانمان نبوده‌اند، و شرم داشتند و نمی‌دانستند چه جوری خودشان را جمع کنند، و برهنه بودند، یعنی نه این که برهنه باشند، اما بی‌خانمانی را و برهنگی‌اش را درک می‌کردند. آن بدترین نمونه‌اش بود که تا امروز دیده‌ام، اما از جهتی هم شاید بهترینش بود، چون آن‌ها به آن وضعیت خو نداشتند و امید بسیاری بود که از آن بیرون بروند.
خواستن. می‌گویند که قدر دو نعمت تا از دست نروند معلوم نمی‌شود: سلامتی و امنیت. من امروز خواستن را به این فهرست کوچک می‌افزایم. آن کس که خواهش چیزی را از دست داده‌باشد، چیزی که علی‌الاصول دست‌یافتنی است، معنی مرگ خواهش را می‌فهمد. هولناکی وضع بی‌خانمان‌ها برای من شاید در این است که از خواستن دست شسته‌اند، از این که بخواهند از وضعیت هولناک‌شان به سطح بعدی بروند. این مرگ را تقریباً در همه طبقه‌های اجتماعی می‌شود دید، اما در بی‌خانمان‌ها ناجورتر است، چون خواستن همه سرمایه آنهاست و از آن هم دست شسته‌اند. مسأله خواستن بنیادی‌تر از امید است. می‌شود ناامیدانه خواست، که دردآور است، یا می‌شود آن خواهش بی‌امید را میراند تا درد نکِشیم. خواستن هرگز بی‌هزینه نیست.
بازتابش را در زندگی خودم می‌بینم، که خواستن چه قدر برایم حیاتی است و گاهی چه قدر به کُشتنش نزدیک می‌شوم. بیش از این نمی‌گویم.

***********

یادداشت بالا را شنبه گذشته در راه بازگشت از تورنتو، وقتی در اتوبوس بین‌شهری نشسته‌بودم نوشتم، و نتوانستم تمامش کنم. در صندلی ردیف اول نشسته‌بودم که جاده را تماشا کنم، و اتوبوس تازه وارد بزرگ‌راه شده‌بود که دختری آمد و از راننده پرسید می‌تواند پیاده‌اش کند یا نه. راننده هم طبعاً نمی‌توانست. دختر گفت راهی جشن تولدی در کیچنر بوده، و حالا فهمیده کیف پولش گم شده و رفتنش بی‌فایده است، و حتی برای برگشتنش پول ندارد و مدرک شناسایی هم ندارد و .... راننده گفت متأسفم، نمی‌توانم این‌جا نگه دارم، و دختر وحشت کرده‌بود و شروع کرد به گریستن، و طبعاً در این شرایط من نمی‌توانستم به کارم ادامه دهم، مخصوصاً که ایشان کنار بنده جلوس فرمودند. خلاصه این که راننده گفت به قریه ما که رسیدیم برایش بلیط برگشت صادر می‌کنند و می‌تواند برگردد به تورنتو (جالب این که دو سال و نیم پیش من اشتباهی سوار اتوبوس همین راننده شدم که بروم کیچنر و داشت می‌رفت تورنتو و همین کار را برای من هم کرد!). خلاصه این که دختر آرام گرفت و به خویشاوندش در تورنتو تلفن زد که شب بتواند برگردد پیش او، و یک خانم محترم هم آمد و به او گفت اگر شب خواست در گوئلف بماند به او بگوید و اوضاع آرام شد، اما دیگر حس تمام کردن مطلب پریده‌بود، و شب که به گوئلف رسیدم هم بیمار شدم تا امروز که آن نوشته را از گوشی تلفنم به آرشیو بلاگر فرستادم تا روی کامپیوتر تمامش کنم. بدین وسیله تمام شد!

برچسب‌ها: , , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home