سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۰

یکی هشتاد سال داشت و دیگری هشتاد و یک. یکی مرگ را برگزید و دیگری آن را از خدا طلبید و به فاصلهٔ یک ماه از هم رفتند. دو تن که عمری را صرف ایران کردند، که از جان و مال و خانواده مایه گذاشتند. سیامک پورزند و عزت‌اللّه سحابی.

برچسب‌ها: ,

جمعه‌شبی بود

اصرار داشت که آن شب حتماً ببیندم. وقتی چیزی را می‌خواهد باید دلیل محکمی داشته‌باشی برای انجام ندادنش. باز هم مشکل کامپیوتر پیدا کرده‌بود، این بار در خانه. جمعه‌شب، که سگ را بزنی از مشغولیت‌های شبانه‌اش نمی‌کَند، باید می‌رفتم خانه‌اش. آن شب را اتفاقاً جایی بودم، یک جور مهمانی، با لباس نیمه‌رسمی، و اتفاقاً باران می‌بارید.
ساعت یازده و نیم شب من را در مرکز شهر سوار کرد. همیشه خودش باید من را ببرد خانه‌اش، چون بیرون شهر زندگی می‌کند، در جاده‌ای که حتی چراغ هم ندارد. به خانه‌اش که رسیدیم تاریکی مطلق بود و من تعجب کردم که چه طور ورودی را پیدا کرد. سگش هم طبق معمول همراهش بود و من سوار ماشین که شدم اول باید آداب احوال‌پرسی با خانم «میکا» را به جا می‌آوردم، وگرنه میکاجون همهٔ هیکلم را می‌لیسید برای آشنایی تازه کردن.
مثل همیشه ماشینش را گذاشت توی پارکینگ و در عقب را باز کرد که خانم میکا بیایند بیرون. خانم میکا انگار بینایی درست و حسابی ندارد و زیاد به در و دیوار می‌خورد، اما ظاهراً دردش نمی‌گیرد.
رفتیم درون خانه و طبق معمول مشکل‌های کامپیوترش به خاطر اشتباه‌های ساده خودش بود. نمی‌توانم بفهمم آدمی که بیش از صد و هفتاد مقاله درست و حسابی چاپ کرده، عضو برجسته انجمن سلطنتی کانادا و دانش‌پیشه‌ای کم‌نظیر است، چرا نمی‌تواند منطق علمی را در کارهای کامپیوتری‌اش به کار ببرد. فکر کنم یکی دو ساعت آن‌جا بودم. نیمه‌شب بارانی جمعه، در خانه‌ای در حومه شهر که با تاریکی نمناک شب محصور شده. خانه‌ای که من را همیشه افسرده می‌کند، چه رسد به این شرایط.
می‌دانستم که چند اتاق پر از کتاب دارد، اما حالا دیدم یکی از اتاق‌ها تقریباً به طور کامل پر از کتاب‌های مربوط به آمار و احتمال و پدیده‌های کاتوره‌ای بود. داشتم کار می‌کردم که صدای پرنده‌ای آمد. عرض کردم آقا، این چه صدایی است؟ فرمودند صدای ساعت است. آهان، راستی ساعت هم زیاد دارند ایشان در خانه. تصویر قلعه هزار اردک کامل شد. خانم میکا آمدند کنار ما آرمیدند و من با یک دست به طور دائم ایشان را نوازش می‌کردم تا ایشان به ساحت مقدس ما زبان نمالند. خانم بسیار پشمالویی هستند ایشان.
خوشبختانه همه مشکل‌ها حل شد، به جز مشکل چاپ‌گر که ممکن است حل نشود! خوب این قدر چاپ نکن آقاجان! بلند شدم و دستم را شستم و آماده شدم که برویم. خودش هنوز نشسته‌بود سر کامپیوتر و داشت ایمیلی می‌نوشت (اگر درست یادم باشد). دیدم روی یخچالش میان همهٔ چیزهایی که چسبانده، برچسبی بود که رویش نوشته‌بود:
Do not go where the path may lead,
go instead where there is no path and leave a trail ...
~ Emerson
 این امرسون کیه دیگه؟ خوش‌مان آمد.
مثل همیشه رساندم به خانه و مثل همیشه از هر در حرف زدیم و مثل همیشه گریزی به تاریخ فیزیک زدیم. خدانگهداری کردیم تا چهارشنبه که دوباره زیارت‌شان کنم. جمعه‌شبی بود در محضر استادمان.

برچسب‌ها:

دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

در ستایش یک نسرین





عکس‌های نسرین ستوده را دیدید؟ مثل بوته نسرینی که از دل سنگ خاره بدهیبت بروید. دیدید دژمی و زشتی‌شان را چه‌طور خوار کرد؟ دیدید درمانده‌شان کرد؟ دیدید چهره خندانش را؟ دیدید دستبند زندان را پرچم کرد؟ دیدید همسرش را چگونه در بر گرفت با همان دستبند؟ دیدید در آستانه دادگاهی که برای لغو پروانه وکالتش بود، انسان بودن و زنده بودن و زن بودن و آزاده بودن و وکیل حرفه‌ای بودنش را چه‌طور یک‌جا به رخ کشید؟ دیدید به روی خورشید نمی‌شود خاک پاشید؟

برچسب‌ها:

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۰

روز تمام شد

یک روزهایی هست که به سر می‌رسد بی آن که توانسته‌باشی کار مفیدی انجام بدهی و تا لحظهٔ آخر هم دست و پا می‌زنی که کاری کرده‌باشی که از زندگی‌ات در آن روز کمی راضی بشوی، و نمی‌شود. انگار که یکی را که برایت خیلی گرامی است بعد از مدت‌ها دیده‌باشی و دو ساعت با هم بنشینید و یک چیزی فضا را سنگین کند و بعد وقت بدرود گفتن برسد و حسرت که از لبانش ... (اذیت نکن حافظ).
بله، خواستم گفته باشم که از این روزها هم هست. به امید فردا نباش. بزرگی کن و همین امروزت را هضم کن. فردایی اگر باشد، نباید تاوان امروز را بدهد. ستم است.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۰

زیبایی ایرانی ناب

وبلاگ‌صاحاب به دبیرستان می‌رفت آن زمانی که به دنبال موسیقی متن فیلم «مادر» علی حاتمی می‌گشت و هنوز هم فکر می‌کند این موسیقی بهترین موسیقی متنی است که بر پایه موسیقی ایرانی برای یک فیلم ساخته شده‌است. خدا کامکارها را زیاد کند و کم نکند.
حالا بعد از این همه سال نشر نی‌داوود موسیقی متن این فیلم را منتشر کرده و من نمی‌توانم هدفون را از روی کله‌ام جدا کنم.
خواستم عرض کنم که آرزوهای‌تان را چال نکنید، حتی آنهایی را که ظاهراً نمی‌توانید برای برآورده شدن‌شان کاری بکنید. چرا که You never know!
در ضمن هر کس در ایران است و این آلبوم را نخرد و دانلود کند، خدایش در دو جهان با ولایت‌مداران محشور نماید.

برچسب‌ها:

شمع محفل بشریت

در راستای یادداشت پیش:

کمتر از یک سال پیش بود. شبی بود که فردایش امتحان (به اصطلاح) جامع داشتم و با وجود آن که می‌دانستم همه چیز به خیر و خوشی می‌گذرد، دلهرهٔ ناگزیر امتحان آزارم می‌داد و در آن چرخه ناجور افتاده‌بودم: از دلهره خوابت نمی‌برد و بعد نگران می‌شوی که کم‌خوابی شانس خطا را بیشتر خواهدکرد و این بیشتر نگرانت می‌کند و در این چرخه می‌مانی تا از خستگی و فرسودگی خوابت ببرد، و چه خوابی بشود آن.

واضح بود که به کمی شهامت نیاز داشتم. این جور وقت‌ها همیشه از خودم پرسیده‌ام تو که از یک امتحان این طوری می‌ترسی (ترسی که ناشی از آمیزه غرور و ضعف است)، با دشواری‌های واقعی زندگی چه خواهی‌کرد؟ پاسخش معلوم است، باید کمی قوی‌تر بود، کمی واقع‌بین‌تر. باز از آن ترفند فیزیک‌پیشه‌ها کمک گرفتم: بزرگ‌ترین هراس چیست؟ پاسخ: مرگ (احتمالاً). پرسش: آیا می‌شود از مرگ نترسید؟

واقعاً آیا می‌شود؟

یاد نگاه خیره ندا افتادم به دوربین. می‌دانست که دارد می‌میرد، اما از ترس گذشته‌بود. پاسخ آشکار شد، بر اساس دیده‌ها و نه شنیده‌ها. آرام‌تر شدم.

یک قدم که از داستان فاصله می‌گیرم، برایم شگفت‌انگیز است که ندا در شب امتحان به من کمک کرد. مثل افسانه‌هاست. بعد یاد این جملهٔ معروف از آیت‌اللّه خمینی افتادم: «شهدا شمع محفل بشریتند.». البته خود ایشان در ایجاد فرصت‌های شهادت اسراف کرد و شمع‌سوزی بزرگی راه انداخت، اما این جمله‌اش (و بسیاری گفته‌های دیگرش) کاملاً درست است، و بلکه الهام‌بخش.

برچسب‌ها: , , ,

Deconvoluting the container and content

اوائل تابستان 88 (آن تابستان پایان کودکی ما) بود و شجریان تازه آن تصنیف «تفنگت را زمین بگذار» را خوانده‌بود و رسماً خودش را صدای خس و خاشاک دانسته‌بود. بازار خیلی بحث‌ها گرم بود و خون‌های بسیاری در رگ‌ها می‌جوشید و خون‌هایی نیز (با افسوس) بر آسفالت گرم خیابان‌ها  یا سیمان گرم زندان‌ها. طرف‌داران دولت جعلی، شجریان را «استاد سابق» می‌خواندند. فریادها از همه سو بلند بود و شاید فایده نداشت که آن موقع بگویی چگونه مقام استادی در هنر موقوف به «ولایت‌مداری» آدم‌ها می‌شود. یکی از همان‌ها نوشته‌بود که هرچه نوار کاست از شجریان داشته بیرون ریخته‌است.
بعداً این موقعیت برای ما سبزها تکرار شد، البته در سطحی بسیار ضعیف‌تر. علیرضا افتخاری برای محمود احمدی‌نژاد آغوش گشود و ... . آشکار است که سطح هنری شجریان و افتخاری با هم بسیار فاصله دارد، و من هم هیچ گاه شیفته بی‌قید افتخاری نبوده‌ام، اما برخی آثارش را دوست دارم، و بالاتر از همه نیلوفرانه 1 را بسی خوش می‌دارم که البته قسمت زیادی از آن به خاطر شعرهای قیصر امین‌پور است و بخشی هم زیر تأثیر فیلم لیلای مهرجویی. افتخاری پیش از آن برای من استاد نبود، و با سابقه و روند کار حرفه‌ای‌اش احتمالاً هرگز هم استاد نخواهدشد، اما به یاد همان ماجرای شجریان افتادم. موسیقی افتخاری را هنوز دارم و گاهی ممکن است گوش بدهم. موسیقی مطبوع با صدای انسانی نه چندان مطبوع. علی‌‌ابن‌ابیطالب گفته‌است: کفاک ادباً لنفسک، اجتناباً ما تکرهه من غیرک (در تربیت نفست همین بس که از آن‌چه از دیگری ناپسند می‌داری بپرهیزی.). این جمله برای من بسیار راه‌گشا بوده‌است، بارها و بارها.

چند روز پیش این نوشته را در گوگل‌خوان دیدم که کسی هم‌خوان کرده‌بود. بله، من با گوینده‌اش مشکل دارم (چون یک کمی آدم‌کُش و غاصب و ستمگر است)، اما خود سخن بسیار درست است، به استثنای جملهٔ آخرش که کارکرد ابزاری همیشگی را دارد:

اگر نگاه، «ناامیدانه، بدبینانه و چه فایده‌ای دارد» شد،
به دنبالش بی عملی و بی تجربگی و انزواست.
مطلقاً دیگر حرکت وجود نخواهد داشت.
این همان چیزیست که دشمن میخواهد.
 ~ سید علی خامنه‌ای

اتفاقاً رهنمود خوبی برای همهٔ ما است در این روزها (شاید حتی جملهٔ آخرش نیز!).

مسأله به شکل کلی‌تر، مسأله تقدس است. یک چیز را مقدس می‌کنی و آن چیز برایت می‌شود متر همه چیز. «ولایت‌مداری» را می‌کنی متر هنر و فرهنگ، متر آدم خوب بودن، متر درست بودن سخن‌ها و ارزشمندی کارها. تقدس‌آفرینی شاید وخیم‌ترین گونه تنبلی ذهنی باشد. اما دشمنی کور با آن هم به همان اندازه بد است، اصلاً از همان جنس است. حرف درست را اگر صدام هم زده‌باشد باید شنید و جذب کرد. از آن سو اگر انسان شریفی مانند میرحسین هم سخن نادرستی گفت باید نادرستی سخن را نشانه گرفت. آره خب.

برچسب‌ها: , , ,

شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۰

لامصب با جان پیوندی پنهان دارد

نشستم آخرشبی کمی گوگل‌خوانم را سبک کنم و طبق معمول کار به درازا کشید. این دله‌بازی‌های شبانه گاهی کار دست آدم می‌دهد.
من بیست و هشت سالم بود که آمدم اینجا، مثل خیلی‌های دیگر از همسالانم. پیش از آن پایم را از ایران بیرون نگذاشته‌بودم. دو سال و نه ماه گذشته و من از ایران ناامیدم. از نسلی که انقلاب کرد و نعش انقلاب را هنوز دنبال خودش می‌کشد ناامیدم، بلکه رنجیده‌ام. این طرف دنیا؟ بله، اوضاع بد نیست، اما چیزی جای نوجوانی محصور در ممنوعیت‌های نامحدود را نمی‌گیرد که دیگر بازنمی‌گردد. در سی سالگی هنوز دست و پا می‌زنم که معنی شاد بودن را بفهمم، بی آن که آن را موقوف اندوه باوقاری کنم که همیشه یادم داده‌اند. می‌دانم از خیلی‌ها جلوترم که دست‌کم به این مرحله رسیده‌ام، اما نمی‌توانم حسرت بهترین سرمایه‌هایم را نخورم که تباه شده‌اند، و این که تخریب و فساد را در خانه من، در کشورم، برای چندین دهه از پیش تدارک دیده‌اند. مثل موسی که در حسرت روی ارض موعود بر بادیه جان سپرد، ما هم محکومیم که تصفیه تدریجی فساد را فقط با گذشت آهسته زمان ببینیم.
با این همه، این گوگل‌خوانی‌ها کار دست آدم می‌دهد. یاد نمایشگاه کتاب زنده می‌شود، و یاد ناشرهایی می‌افتم که در آن نکبت‌زار هنوز برای یک قدم به پیش برداشتن می‌کوشند. یاد مردمی می‌افتم که هنوز و همیشه حاضرند برای کتاب هن و هن کنند و عرق بریزند، از غرفه‌ای به غرفه‌ای، و اندیشناک. و خود نمایشگاه کتاب، که امسال برگزارکننده‌اش نامحرم‌تر از همیشه بود، در ادامه سیری چندساله. نمایشگاه کتاب شبیه مراسم خواستگاری چندش‌آور سنتی است، با این قید که دختر و پسر همدیگر را دوست دارند. برای به هم رسیدن مجرایی جز این راه پرنکبت سراغ ندارند، اما هزینه‌اش را به جان می‌خرند که دست‌کم یک نظر همدیگر را ببینند. چند روز نمایشگاه همان چند دقیقه صحبت کردن سنتی آن دو مفلوک است، و صدالبته وصلتی در بین نیست. روزهای نمایشگاه کتاب برای من احتمالاً پرهیجان‌ترین روزهای نوجوانی‌ام بوده‌اند، تنها روزهایی که حس بودن در جمعی خودی را داشته‌ام، هرچند آن حس همیشه درونی مانده‌است.
و از خسارت‌های دیگر گوگل‌خوانی، به یاد آوردن دانشگاه‌ها است، و کوشش برای مجسم کردن فضای الآن‌شان، که بی‌شک با هر وضعی که من تجربه کرده‌ام متفاوت است. حس دوگانه‌ای است، حسرت از دست دادن شور مشترکی که زیر پوسته جریان دارد، و از سوی دیگر احساس امنیت و آرامش نسبی از سیستم ولایی دانشگاه، وقتی که این سوی دنیا هستم.
بدبختی الآن من این است که نمی‌دانم به آن مملکت چگونه نگاه کنم. همه چیز وقتی رخ داد که من رفته‌بودم، و دانسته‌ها و تجربه‌های گذشته‌ام فقط داده‌های تاریخی به شمار می‌روند، نه اطلاعات مفید. نه می‌دانم چگونه به ایران فکر کنم و نه می‌توانم حس مشخصی درباره‌اش داشته‌باشم. انگار که سرماخوردگی در تابستان، حال این چند روز خودم.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

روز

کودک که بودیم در مدرسه برای‌مان دیکته مذهبی می‌گفتند که هر شب که می‌روید بخوابید، روزتان را بازبینی کنید و ببینید (مثلاً) کار خوب به اندازه کافی کرده‌اید یا نه و از این حرف‌ها. بی‌معنی بود و بی‌فایده. ما حتی آزادی تباه کردن یک روز را نداشتیم. حتی ارزش‌های نداشتیم که برای خودمان ارزش باشند. همه چیز دیکته می‌شد.
حالا آن آموزه را برای خودم دوباره کشف کرده‌ام. هر روز یک زندگی است، یک پروژه. باید سهمی از همهٔ چیزهایی داشته‌باشد که می‌خواهیم در زندگی داشته‌باشیم. من راهی جز این برای بهتر زیستن نمی‌شناسم. هر روز را باید زندگی کرد، انگار که همه‌اش همین یک روز است، حتی اگر خود این جمله مبتذل شده‌باشد.

برچسب‌ها: ,

خواستن

آمده‌بودم به شهر بزرگ دوباره، برای گشتی یک‌روزه. شهر بزرگ نیاز گاه به گاه من است. این‌جا شهر بزرگ، تورنتو است و آن سوی زمین تهران بود. و صد البته که تورنتو از تهران تمیزتر و منظم تر و (در مجموع) ایمن‌تر است و هزار البته که با هزار خوبی‌اش برای ما تهران نمی‌شود.
شهر بزرگ با شهرهای کوچک یک تفاوت مهم دارد، که چیز زیاد دارد. و چیز یعنی هر چیز، آدم، مکان، تاریخ، موقعیت، فضا ...  این چیزها با هم برهمکنش دارند، چون شهر بزرگ گاز ایده‌ال نیست. چیزها با هم کنش دارند و از این کنش‌ها پدیده ایجاد می شود و از برهمکنش پدیده‌ها با هم پدیده‌های درجه چهارم ایجاد می شود و از برهمکنش پدیده ها با چیزها پدیده های درجه سوم. نگران سه و چهار نباشید، کمی نظریه گراف است. مهم این است که آدم از این چیزها و پدیده ها یاد می‌گیرد. بازدید از شهر بزرگ گاهی برایم دوره آموزشی فشرده‌ای است.
یکی از چیزهای شهرهای بزرگ، چیزی که همیشه آزارم داده، بی‌خانمانی است. بی خانمان‌های سه شهر بزرگ را تاکنون دیده‌ام. وقتی چیزی آدم را ازار می دهد، و آدم نمی‌فهمد چرا، لابد مفهومی در آن چیز هست که با وضع حاضر خودمان ارتباط دارد. امروز به ذهنم رسید چیزی که درباره بی خانمان‌ها برایم آزاردهنده است، مفهوم خواستن است، و مرگ آن. یک بی خانمان معتاد و بدسابقه هنوز شانسی برای سر و سامان گرفتن دارد، ولی فاصله بزرگی که میان وضع خود و حال مردم عادی می‌بیند، مانع از جستن و چنگ انداختن به سوی پله بالاتر می‌شود.
من بی‌خانمان‌ها را از کودکی به یاد دارم، که آن وقت‌ها زیاد نبودند و شاید به همین دلیل هر کدام‌شان جداگانه دیده می‌شدند، و از همان موقع برایم آزاردهنده بودند. بدترین تجربه‌اش وقتی نبود که یکی دو تا از آن‌ها را دیدم که مرده‌بودند. بدترینش وقتی بود که یک خانواده بی‌خانمان را دیدم، که معلوم بود تا گذشته‌ای خیلی نزدیک بی‌خانمان نبوده‌اند، و شرم داشتند و نمی‌دانستند چه جوری خودشان را جمع کنند، و برهنه بودند، یعنی نه این که برهنه باشند، اما بی‌خانمانی را و برهنگی‌اش را درک می‌کردند. آن بدترین نمونه‌اش بود که تا امروز دیده‌ام، اما از جهتی هم شاید بهترینش بود، چون آن‌ها به آن وضعیت خو نداشتند و امید بسیاری بود که از آن بیرون بروند.
خواستن. می‌گویند که قدر دو نعمت تا از دست نروند معلوم نمی‌شود: سلامتی و امنیت. من امروز خواستن را به این فهرست کوچک می‌افزایم. آن کس که خواهش چیزی را از دست داده‌باشد، چیزی که علی‌الاصول دست‌یافتنی است، معنی مرگ خواهش را می‌فهمد. هولناکی وضع بی‌خانمان‌ها برای من شاید در این است که از خواستن دست شسته‌اند، از این که بخواهند از وضعیت هولناک‌شان به سطح بعدی بروند. این مرگ را تقریباً در همه طبقه‌های اجتماعی می‌شود دید، اما در بی‌خانمان‌ها ناجورتر است، چون خواستن همه سرمایه آنهاست و از آن هم دست شسته‌اند. مسأله خواستن بنیادی‌تر از امید است. می‌شود ناامیدانه خواست، که دردآور است، یا می‌شود آن خواهش بی‌امید را میراند تا درد نکِشیم. خواستن هرگز بی‌هزینه نیست.
بازتابش را در زندگی خودم می‌بینم، که خواستن چه قدر برایم حیاتی است و گاهی چه قدر به کُشتنش نزدیک می‌شوم. بیش از این نمی‌گویم.

***********

یادداشت بالا را شنبه گذشته در راه بازگشت از تورنتو، وقتی در اتوبوس بین‌شهری نشسته‌بودم نوشتم، و نتوانستم تمامش کنم. در صندلی ردیف اول نشسته‌بودم که جاده را تماشا کنم، و اتوبوس تازه وارد بزرگ‌راه شده‌بود که دختری آمد و از راننده پرسید می‌تواند پیاده‌اش کند یا نه. راننده هم طبعاً نمی‌توانست. دختر گفت راهی جشن تولدی در کیچنر بوده، و حالا فهمیده کیف پولش گم شده و رفتنش بی‌فایده است، و حتی برای برگشتنش پول ندارد و مدرک شناسایی هم ندارد و .... راننده گفت متأسفم، نمی‌توانم این‌جا نگه دارم، و دختر وحشت کرده‌بود و شروع کرد به گریستن، و طبعاً در این شرایط من نمی‌توانستم به کارم ادامه دهم، مخصوصاً که ایشان کنار بنده جلوس فرمودند. خلاصه این که راننده گفت به قریه ما که رسیدیم برایش بلیط برگشت صادر می‌کنند و می‌تواند برگردد به تورنتو (جالب این که دو سال و نیم پیش من اشتباهی سوار اتوبوس همین راننده شدم که بروم کیچنر و داشت می‌رفت تورنتو و همین کار را برای من هم کرد!). خلاصه این که دختر آرام گرفت و به خویشاوندش در تورنتو تلفن زد که شب بتواند برگردد پیش او، و یک خانم محترم هم آمد و به او گفت اگر شب خواست در گوئلف بماند به او بگوید و اوضاع آرام شد، اما دیگر حس تمام کردن مطلب پریده‌بود، و شب که به گوئلف رسیدم هم بیمار شدم تا امروز که آن نوشته را از گوشی تلفنم به آرشیو بلاگر فرستادم تا روی کامپیوتر تمامش کنم. بدین وسیله تمام شد!

برچسب‌ها: , , ,

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۰

صدمین سال‌روز خاموشی مالر


گوستاو مالر
17 جولای 1860 - 18 می 1911

«راست می‌گفت. می‌گفت زمان من خواهد رسید. فقط پنجاه سال طول کشید. برای آهنگ‌سازان بسیاری پنجاه سال طول کشید. [آثار] برخی آهنگ‌سازان بلافاصله درک شدند، اما برای بسیاری از آن‌ها زمان لازم بود تا مردم بفهمند.»
~ سایمون رتل

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۰

ورزشکاران، دیریم دارام، دیریم دارام ...

رفتیم فوتبال بازی کردیم، و تیم ما چهار تا گل زد، و یکی‌اش را من زدم و دو تایش را یک ایرانی دیگر که در تیم‌مان بود، و حس کردم چیزی درونم وول می‌خورد. جواد خیابانی درونم بود.

برچسب‌ها: ,