شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۰

از هر در

  • این‌جا در کانادا کمی تب و تاب انتخابات است. تقریباً قطعی است که هیچ حزبی اکثریت را به دست نخواهد‌آورد و محافظه‌کار‌ها دوباره برنده خواهندشد. خیلی بد می‌شود اگر هارپر نخست‌وزیر بماند، اما ظاهراً قرار است خیلی بد بشود.
  • آقای صاحب‌خانه صبح زود می‌رود به شکار بوقلمون، برای چندمین بار در این سال. دوشنبه باید به عنوان عضو هیأت منصفه به جامعه‌اش خدمت کند. یاد عسگر اولادی افتادم که در دادگاه مطبوعات مرتضوی عضو هیأت منصفه بود!
  • «تابستان» شروع شده، اما زمستان سر رفتن ندارد. هوا سرد و مرطوب است و درخت‌ها با احتیاط جوانه می‌زنند. تابستان این‌جا زیبا است، سبز و خنک ...
  • سولوژن نوشته عقایدم تند و خشن‌تر از قبل شده، و البته احتمال نادرست بودن مشاهده‌اش را هم در نظر گرفته. نمی‌دانم، شاید. یکی دو مطلبی که دربارهٔ روبنده نوشتم شاید به نظر تند بیاید، اما تند یا ملایم، نظرم همانی است که نوشتم. فمینیست‌های افراطی تقریباً هر نوع اجبار اجتماعی بر زنان را محکوم می‌کنند و انگار انتظار دارند هزینه‌اش را مردان بپردازند. این، من را عصبانی می‌کند. برابری معنی‌اش این نیست که یکی گاری براند و دیگری گاری بکِشد. غوغای این نوع فمینیست‌ها من را یاد شهیدنمایی صهیونیست‌ها می‌اندازد. بدترین قسمتش هم کینه‌تراشی میان دو جنس است.
  • نزدیک صبح می‌روم که بخسبم و نزدیک ظهر بیدار می‌شوم. دو ساعت هم طول می‌کشد تا دلیلی برای بیرون آمدن از تخت پیدا کنم. ترم پرکار و کم‌بازدهی داشته‌ام. نیاز به یک هفته استراحت دارم، اما در این شرایط برایم مثل پذیرفتن شکست خواهدبود. می‌نویسم که بدانید: این جور وقت‌ها به خودتان رحم کنید، چون بقیه رحم نمی‌کنند.
  • سیامک پورزند مُرد. من نمی‌شناختمش، اما یک سال و خرده‌ای پیش که دخترش جلوی پارلمان آنتاریو سخنرانی کرد به‌اش فکر کردم، و همان موقع به امروز هم فکر کردم: که می‌میرد و خانواده‌اش حتی نمی‌توانند به خاکش بسپرند. از خدا چرا صدا نمی‌رسد؟
  • یک چیزهایی می‌خواستم بنویسم که یادم نمی‌آید، و یک چیزهایی را نمی‌خواستم بنویسم که یادم می‌آید.
  • این نوشتهٔ همایون خیری دربارهٔ مراسم ازدواج سلطنتی را بخوانید. البته بقیهٔ نوشته‌هایش را هم بخوانید. خیلی وقت‌ها دربارهٔ یک چیز حسی داریم که با ذهنیت‌مان و ارزش‌های‌مان نمی‌خواند، و گمان می‌کنم این برای ما «بچه‌های انقلاب» بیشتر پیش می‌آید. این مراسم سلطنتی هم شاید یکی‌اش بود. همایون خیری خوب این شکاف را در این مورد ترمیم کرده به نظر من.
  • یک هم‌خانه‌ای تازه دارم که دانشجوی سال اول مهندسی است و برای کار تابستانی به قریه ما آمده. قرار است یک پست‌داک زیست‌شناسی هم به جمع‌مان افزون شود. جمع جالبی خواهدشد: دانشجوی سال اول لیسانس، دانشجوی سال سوم دکترا، و پست‌داک.
  • یک چیزی می‌خواهم بنویسم که این‌جا جا نمی‌شود. هل نده.
  • حالا واقعاً این دو تا با هم دعواشون شده؟ جالبه ها، مثل اسرائیل که به آمریکا زور می‌گه.
  • در قند قزل‌آلا و چند وبلاگ دیگر. اهمیت این‌ها برای من فقط در خوب نوشتن‌شان نیست، یا در ناب بودن توصیف‌ها و طعنه‌های‌شان. این‌ها مشکل چندین ساله من را حل کرده‌اند: دوباره به زبان پارسی امیدوار شده‌ام.

برچسب‌ها: ,

1 Comments:

At جمعه, اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۰ ۱۲:۰۴:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous سولوژن said...

و احتمال هم دارد که random fluctuation باشد یا مثلا نمونه‌ای معوج از روزگارت. برای من که این طور است: خیلی وقت‌ها آن‌چه در وبلاگ می‌نویسم نمایی کم و بیش صحیح از روزگارم نیست. ممکن است عصبانی به نظر بیایم و واقعا نباشم و غیره.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home