دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

اهلاً و سهلاً ...

نشسته‌بودم توی یک ترمینال اتوبوس بین‌شهری، یک جایی همین نزدیکی‌ها (منظورم این است که در ده خودمان نبودم). منتظر اتوبوس بودم و روی گوشی همراهم داشتم گوگل‌خوانم را می‌خواندم. کسی همراهم نبود. رسیدم به این. در آن ترمینال ناشناس در شهر غریب، آن قدر خندیدم که از چشم‌هایم اشک آمد و آخرش به زحمت خودم را جمع کردم.
شرمنده‌ام که بی‌ادبی است، اما فکر کردم دنیا باید بداند همان چند خط چه بر سر من آورد!

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home