یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

خوب‌ها

آدم‌های خوشگل، خوش‌تیپ، خوش‌هیکل، خوش‌بو، خوش، آن‌هایی که محیط خانه‌شان آرام است و آرام بوده‌است، اجازه دارند خودشان باشند و برای خود بودنشان ستایش می‌شوند، آن‌هایی که از این مدرسه خوب به آن دانشگاه معتبر رفته‌اند و همیشه موفقیت و اطلاعات ارزشمند برای‌شان دست‌یافتنی بوده، آنها که از کودکی یا دست‌کم نوجوانی یاد گرفته‌اند کاریزما بی‌معنی است، که برای ابراز عقیده و بیان احساس نکوهیده و مسخره نشده‌اند ... این‌ها هاله نور واقعی را حمل می‌کنند. اگر از آن‌ها هستی، بدان که بقیه چون تو نیستند، و اگر نیستی، حسودی نکن.
این‌ها کسانی هستند که در رفتارشان زیبایی و راحتی و اطمینان هست. تیرهای‌شان همه به سنگ و در و دیوار نخورده، از هر ده چاهی که زده‌اند شاید یکی دو تا به چیزی نرسیده، اما حدود هفت هشت تا به آب رسیده و یکی هم به نفت. زحمت کشیده‌اند البته، اما همیشه نور امید را به لطف تجربه‌های کامیاب گذشته دارند، نه به یاری ایمیل‌های «الهام‌بخش» گروهی و «ایشاللا درست می‌شه» و «خدا بزرگه» (البته که بزرگ است). آرام و مطمئن حرف می‌زنند، ادب سرشان می‌شود، از هم‌صحبتی نمی‌هراسند، هرچند ممکن است تو را ناخودآگاه کوچک ببینند. پرسشی که پاسخش را ندانند برای‌شان جالب است، نه هراس‌ناک. حتماً از خانواده پول‌دار نیستند، یا تحصیل‌کرده، اما حتماً از خانوادهٔ آرام و باتفاهم هستند، جایی که نعره نمی‌شنوی... تجربه‌های شیرین گذشته مجموعاً باعث شده به ساز و کار جهان اعتماد کنند. اعتماد به نفس‌شان ناخودآگاه است، تا جایی که گاهی می‌پنداری تحقیرت می‌کنند. این‌ها البته همگی شرط‌های لازمند. عقل خودشان هم کار کرده و البته تلاش هم کرده‌اند، وگرنه خیلی‌ها همه آن شرایط را دارند و چیزی بهتر از یک کرم خاکی از آب و خاک درنمی‌آیند.
دیده‌ایدشان؟ همه جا هستند، اما درون جامعه کم‌شمارند. پایت را که درون یک دانشگاه مهم یا شرکت پیش‌رو می‌گذاری، از فراونی‌شان حیرت می‌کنی. دانشگاه‌های خوب را (از جمله) به خاطر همین آدم‌ها دوست دارم. اجتماع‌شان فضا را عوض می‌کند. معنی «خوب بودن» را می‌فهمی. اول‌ها نمی‌فهمیدم، می‌خواستم یکی از آن‌ها باشم و نمی‌شد. بعد فهمیدم نمی‌شود، یعنی راهش این نیست. درون یک بیغوله (بیقوله؟) اگر تابلوی گران‌قیمتی بیاویزی، هنوز همان خرابه است که بود. نمی‌شود ادای خوب بودن را درآورد، که از بد بودن هم بدتر است. اما می‌شود خوب شد.
مثل آن‌ها شدن برای آن که مانندشان نیست، دشوار است. باید پذیرفت که دوره‌ای به تلخی خواهدگذشت، تا شاید شیرینی از پس آید. خیلی چیزها باید جور بشود: پول، رابطه‌ها، دانش، بینش، احساس، تحصیل و کار، هم‌تا، دست‌کم اندکی تجربه‌های خوب و چیزهای دیگر. این چیزها را باید با هم و هماهنگ با هم به کف آورد و این آسان نیست. باید خویشتندار هم بود و خصوصاً زیاد حسرت گذشته‌های بدسپری‌شده و اکنونِ (احیاناً) تلخ را نخورد. این هم خیلی دشوار است. اما به نظرم راهش همین است. برای او که از هر ده چاهش شش تا به پساب رسیده، جور کردن اعتمادی که لازمه این راه است، سخت است، اما باز بر آنم که شدنی است. چرا؟ چون باید باشد. جز این چاره‌ای نیست.

برچسب‌ها: ,

1 Comments:

At دوشنبه, فروردین ۲۲, ۱۳۹۰ ۱۲:۰۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

خیلی خوب گفتید.
اینجا دقیقا پر است از این آدمها. هر چه من با هول و ولا در حال دست و پا زدنم آنها آرام و با وقار کارشان را می کنند.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home