یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

خود خود خود صورت مسأله

چند وقتی است که دوباره خبرهای درگیری و تیراندازی و نهایتاً (با اندوه) کشته شدن کردها و پلیس‌ها را از کردستان می‌شنویم. همین الآن خبر تازه‌ای را روی بی‌بی‌سی فارسی دیدم که باز یک درگیری شده و چند پلیس کشته شده‌اند.
داشتم به این فکر می‌کردم که تا وقتی حکومت با این گروه‌ها (پژاک یا هر چیز دیگر) از موضع انکار برخورد کند، همین آش و همین کاسه برقرار است. کردستان برای نظام مقدس مسأله‌ای کم‌خطر و کم‌هزینه است. در طول دهه‌ها، جمهوری اسلامی یاد گرفته با این منطقه و همچنین با مانندش در شرق (بلوچستان) چگونه تا کند. سطح اقتصادی و رشد آن‌جا را پایین نگه می‌دارد، با قاچاق کالا کج‌دار و مریز تا می‌کند و حرکت‌های قومی را می‌کوبد. این درگیری‌های پراکنده برای حکومت کم‌هزینه است. جان چند پلیس چه ارزشی دارد؟ تازه هدیه به رهبر ماست هم می‌شوند. از آن ناقابل‌تر، جان کردهای سنی‌مذهب و قاچاق‌بر است. «پدرسوخته‌ها»!
مسأله وقتی به سوی حل شدن خواهدرفت که اساساً به رسمیت شناخته شود، و این با تکبر طاغوتی نظام اسلامی ناسازگار است.
در این فکرها بودم که یاد مسأله امروز خودم افتادم: به دشواریِ تنبلی فکر می‌کردم، و این که امروز چه کنم که وقتم را تا شب هدر ندهم. بعدش یاد روزهای دیگر افتادم. تا نیروی خشن فشار زمانی و کارهای پرشمار و متقاطع نباشد، قانون اول نیوتن (قانون لَختی) و قانون دوم ترمودینامیک (افزایش آشوب‌ناکی) بر زندگی فرمانرواست. هر روز باید به یک ترفندی این نفس شوم بدسرشت را فریب داد تا یک کاری از پیش ببریم و آخرش هم او زیرک‌تر از ماست. حالا تنبلی یک نمونه است. مشکل‌های بنیادی‌مان را از سر ضعف یا تکبر کتمان می‌کنیم و می‌خواهیم دورشان بزنیم. بسیاری از ما در زندگی شاد نیستیم و برای شادی لحظه‌ای به سرگرمی‌های ارزان‌قیمت امروزی چنگ می‌زنیم، در حالی که نهایتاً شب بی شادی به بستر می‌رویم (نخند دیگه!) و صبح نشاطی نیست که از جا بکندمان. در عین حال شاد نبودن‌مان را کتمان می‌کنیم و این گونه راه شادی جستن را هم بر خود می‌بندیم و به کپی‌های سنتزی‌اش چنگ می‌اندازیم. چرا؟ چون اقرار به اندوه، در شأن ما نیست. یا بدتر از آن، رفتن به سوی چیزهایی که واقعاً شادمان می‌کند، بیش از اندازه دشوار می‌نماید. فرصت‌ها تباه می‌شوند.

گاهی به یاد ترفند متداول فیزیک نظری می‌افتم. مثل فازمتر است. یک رابطه یا قانون برای پدیده‌ای به دست آورده‌ای، حالا می‌خواهی ببینی اشکال اساسی دارد یا نه. متغیرهای درونش را به حدهای مختلف می‌بری و رفتارش را تماشا می‌کنی. مثلاً قانونی برای انرژی یک جسم بر حسب دمای آن نوشته‌ای. حالا دما را به صفر مطلق ببر و ببین انرژی هم صفر می‌شود یا نه. اگر (برای نمونه) دما را که به صفر می‌بری، انرژی به جای آن که کم شود، افزایش یابد، حتماً یک جای کار می‌لنگد. فوری قانونت را کنار می‌گذاری یا دنبال عیب و علتش می‌روی.
گاهی از بستر که می‌خواهم برخیزم به همین ترفند می‌اندیشم. اگر باقی‌مانده عمرم را (به عنوان یک متغیر) به یک روز میل بدهم، آیا در مسیری بوده‌ام که می‌خواسته‌ام باشم؟ فردا مُردن چه قدر وحشتناک‌تر از 40 سال دیگر مُردن است؟ از عمری که گذرانده‌ام شرمنده نیستم؟ به چیزهایی که داشتن‌شان یا بودن‌شان برایم مهم است، که حالم را بهتر و جانم را گرم و روشن می‌کند مدیون نیستم؟ مهم‌تر از همه، چه کارهایی را در کوتاه‌مدت اخیر می‌توانسته‌ام انجام بدهم که مهم بوده‌اند و انجام نداده‌ام و حالا دریغ‌شان را خواهم‌داشت؟ اگر پاسخ بیشتر این‌ها شرم‌آور باشد (که برای من هست)، فرمالیسم کلی زندگی‌ام مشکل دارد. من دنبال پاسخ بهتری می‌گردم، هر روز. دست‌کم می‌توانم بگویم صورت‌مسأله را می‌بینم و برای حل کردنش می‌کوشم.

برچسب‌ها: , , , , , , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home