شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۰

از هر در

  • این‌جا در کانادا کمی تب و تاب انتخابات است. تقریباً قطعی است که هیچ حزبی اکثریت را به دست نخواهد‌آورد و محافظه‌کار‌ها دوباره برنده خواهندشد. خیلی بد می‌شود اگر هارپر نخست‌وزیر بماند، اما ظاهراً قرار است خیلی بد بشود.
  • آقای صاحب‌خانه صبح زود می‌رود به شکار بوقلمون، برای چندمین بار در این سال. دوشنبه باید به عنوان عضو هیأت منصفه به جامعه‌اش خدمت کند. یاد عسگر اولادی افتادم که در دادگاه مطبوعات مرتضوی عضو هیأت منصفه بود!
  • «تابستان» شروع شده، اما زمستان سر رفتن ندارد. هوا سرد و مرطوب است و درخت‌ها با احتیاط جوانه می‌زنند. تابستان این‌جا زیبا است، سبز و خنک ...
  • سولوژن نوشته عقایدم تند و خشن‌تر از قبل شده، و البته احتمال نادرست بودن مشاهده‌اش را هم در نظر گرفته. نمی‌دانم، شاید. یکی دو مطلبی که دربارهٔ روبنده نوشتم شاید به نظر تند بیاید، اما تند یا ملایم، نظرم همانی است که نوشتم. فمینیست‌های افراطی تقریباً هر نوع اجبار اجتماعی بر زنان را محکوم می‌کنند و انگار انتظار دارند هزینه‌اش را مردان بپردازند. این، من را عصبانی می‌کند. برابری معنی‌اش این نیست که یکی گاری براند و دیگری گاری بکِشد. غوغای این نوع فمینیست‌ها من را یاد شهیدنمایی صهیونیست‌ها می‌اندازد. بدترین قسمتش هم کینه‌تراشی میان دو جنس است.
  • نزدیک صبح می‌روم که بخسبم و نزدیک ظهر بیدار می‌شوم. دو ساعت هم طول می‌کشد تا دلیلی برای بیرون آمدن از تخت پیدا کنم. ترم پرکار و کم‌بازدهی داشته‌ام. نیاز به یک هفته استراحت دارم، اما در این شرایط برایم مثل پذیرفتن شکست خواهدبود. می‌نویسم که بدانید: این جور وقت‌ها به خودتان رحم کنید، چون بقیه رحم نمی‌کنند.
  • سیامک پورزند مُرد. من نمی‌شناختمش، اما یک سال و خرده‌ای پیش که دخترش جلوی پارلمان آنتاریو سخنرانی کرد به‌اش فکر کردم، و همان موقع به امروز هم فکر کردم: که می‌میرد و خانواده‌اش حتی نمی‌توانند به خاکش بسپرند. از خدا چرا صدا نمی‌رسد؟
  • یک چیزهایی می‌خواستم بنویسم که یادم نمی‌آید، و یک چیزهایی را نمی‌خواستم بنویسم که یادم می‌آید.
  • این نوشتهٔ همایون خیری دربارهٔ مراسم ازدواج سلطنتی را بخوانید. البته بقیهٔ نوشته‌هایش را هم بخوانید. خیلی وقت‌ها دربارهٔ یک چیز حسی داریم که با ذهنیت‌مان و ارزش‌های‌مان نمی‌خواند، و گمان می‌کنم این برای ما «بچه‌های انقلاب» بیشتر پیش می‌آید. این مراسم سلطنتی هم شاید یکی‌اش بود. همایون خیری خوب این شکاف را در این مورد ترمیم کرده به نظر من.
  • یک هم‌خانه‌ای تازه دارم که دانشجوی سال اول مهندسی است و برای کار تابستانی به قریه ما آمده. قرار است یک پست‌داک زیست‌شناسی هم به جمع‌مان افزون شود. جمع جالبی خواهدشد: دانشجوی سال اول لیسانس، دانشجوی سال سوم دکترا، و پست‌داک.
  • یک چیزی می‌خواهم بنویسم که این‌جا جا نمی‌شود. هل نده.
  • حالا واقعاً این دو تا با هم دعواشون شده؟ جالبه ها، مثل اسرائیل که به آمریکا زور می‌گه.
  • در قند قزل‌آلا و چند وبلاگ دیگر. اهمیت این‌ها برای من فقط در خوب نوشتن‌شان نیست، یا در ناب بودن توصیف‌ها و طعنه‌های‌شان. این‌ها مشکل چندین ساله من را حل کرده‌اند: دوباره به زبان پارسی امیدوار شده‌ام.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۰

آشغال‌خور و آشغال‌خر

به نظرم این دو دسته آدم‌ها شبیه هم هستند: آن‌ها که از لذت‌های زندگی ناامیدند و چنگ به پرخوری می‌زنند برای کمی لذت، کمی شهوت، و آن‌ها که از نتیجه دادن کارهای‌شان، از میوه دادن تلاش‌شان ناامیدند و می‌روند بیرون و خرت و پرت بنجل می‌خرند. این شاید تنها کاری است که به ذهن‌شان می‌رسد که جواب می‌دهد: پول را می‌دهی و آن چیز به دست می‌آید؛ برقراری آنی رابطه علت و معلولی، که در همه جای دیگر انگار دچار نقص فنی شده. تأثیر فوری، رضایت لحظه‌ای.
و معمولاً این دو دسته بر هم منطبقند: شکم‌گنده‌هایی که در بنجل‌فروشی‌های ارزان می‌پلکند. رقت‌آور است.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

اهلاً و سهلاً ...

نشسته‌بودم توی یک ترمینال اتوبوس بین‌شهری، یک جایی همین نزدیکی‌ها (منظورم این است که در ده خودمان نبودم). منتظر اتوبوس بودم و روی گوشی همراهم داشتم گوگل‌خوانم را می‌خواندم. کسی همراهم نبود. رسیدم به این. در آن ترمینال ناشناس در شهر غریب، آن قدر خندیدم که از چشم‌هایم اشک آمد و آخرش به زحمت خودم را جمع کردم.
شرمنده‌ام که بی‌ادبی است، اما فکر کردم دنیا باید بداند همان چند خط چه بر سر من آورد!

برچسب‌ها: ,

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

بهار

در خیابان قدم می زنم (این گوشی نیم فاصله ندارد یا من بلد نیستم) و هدفون در گوش سمفونی سوم مالر را می شنوم. کمی وقت دارم که باید بکشم تا بعد با دوستان برویم جایی. هوا ابری و سرد است و گاهی چند قطره باران هم می چکد. هوا لطیف و پاک است اما، و ناگهان می بینم از بس درخت های اینجا در جوانه زدن محافظه کارند، تقریباً یادم رفته بود که بهار شده! به خودم می گویم: از کی تا حالا بهار دیگه مهم نیست؟

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۰

روبنده: مغالطه مورد نظر یافت نشد!

از خوبی‌های نوشتن در فضای همگانی یکی آن است که گاهی از نویسندگان مورد علاقه‌ات بازخوردی دریافت می‌کنی، و دیربه‌دیر نوشتن این فرصت را دست‌نیافتنی‌تر می‌کند.
جناب بامدادی یادداشت نسبتاً مفصلی در پاسخ به یادداشت پیشین من نوشته‌اند و آن را مغالطه‌آمیز دانسته‌اند. در زیر خود آن پست هم کامنت‌هایی نوشته‌اند که یکی را پاسخ دادم و بقیه را هم پاسخ می‌دهم.
اگر حوصله‌اش را دارید ادامه این پست طولانی را بخوانید و بحث را دنبال کنید، و شاید هم بخواهید وارد بحث شوید.

جناب «بامدادی» نوشته‌اند:
اول این‌که نویسنده انگشت اتهامش را به سمت کسی که از روی انتخاب و اصرار شخصی‌اش پوشش روبنده را انتخاب کرده گرفته است. از این نکته بگذریم که بهتر بود نویسنده اتهام را متوجه افرادی که زن‌ها را مجبور به پوشیدن پوشش مخالف تمایل شخصی‌شان می‌کنندُ می‌کرد و در این مورد صحبت کنیم که نویسنده به کدام دلیل پوشیدن روبنده که یک خصوصیت فرهنگی است را به اهانت و تبعیض علیه مردان ترجمه کرده است. بنا به همین شیوهٔ استدلال لابد باید پوشیدن شلوار توسط مردها را هم نوعی توهین و تبعیض علیه زنان ترجمه کنیم چرا که مرد پوشندهٔ شلوار، خانم‌ها را به اندازهٔ کافی محرم ندانسته‌ که ناحیه‌ای را که آن مرد خصوصی تلقی می‌کند، مشاهده کنند! از نویسنده باید پرسید که آیا پوشیدن سوتین توسط خانم‌ها نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی علیه مردهاست و اگر نیست چطور می‌تواند آن‌را از شمول استدلالی که آورده‌ است خارج کند؟
از این گذشته‌اند که بهتر بود من چه کسی را متهم بدانم، اما من از اشاره‌شان نمی‌گذرم. یادداشت من دقیقاً دربارهٔ زنانی بود که خودخواسته همه‌جای‌شان را در عرصه عمومی جامعه‌ای غربی (به مفهوم گستردهٔ غرب) می‌پوشانند. نادرست بودن کردار آن‌هایی که زن یا مردی را وادار به برگرفتن پوشش بسیار ویژه‌ای می‌کنند، چنان روشن است که نیاز به گفتن ندارد. هدف من اتفاقاُ نوشتن دربارهٔ آن‌هایی بود که مختارانه بر پوشیه‌پوشی اصرار دارند.
پوشیدن روبنده دقیقاً نماد فرهنگی نیست. اگر هست، نماد کدام فرهنگ است؟ فرهنگ اسلامی، عربی، کجایی؟ بیش از نیم میلیارد زن مسلمان در جهان هست و روبنده پوشیدن فرهنگ آنان نیست. اقلیتی می‌خواهند یا مجبورند روبنده بپوشند. این که روبنده را پوشش فرهنگی اسلامی بدانیم، به نظرم همان قدر درست است که چادر را (آن هم سیاه‌رنگش را) بخشی از لباس فرهنگی زن ایرانی بدانیم، سخنی که آقای خامنه‌ای می‌گوید (منبع: تابلویی کنار عوارضی اتوبان تهران-قم!). اگر هم فرض کنیم روبنده یک پوشش فرهنگی است (که باز تأکید می‌کنم، نیست)، نمی‌شود هر چیزی را زیر نام فرهنگ برد و از نقد مصون داشت. زنده‌به‌گور کردن نوزادان دختر و بت‌پرستی هم بخشی از فرهنگ اعراب بود. واقعاً هم رفتار فرهنگی بود و انجام ندادنش دردسرساز بود. آیا منسوخ شدن‌شان را باید ضایعهٔ فرهنگی بدانیم؟ یا محکوم کردن‌شان را مغایر با آزادی‌های فردی بدانیم؟ احساس مالکیت مرد عرب بر نوزاد دخترش که کمتر از حکومت انسان مدرن بر تن خویش نبود، پس آزادی داشت با شن بپوشاندش.
این که زن یا مرد هر یک (و در چه سنی و چه موقعیتی) کدام بخش بدن را بپوشانند و کدام را نه، همه تابع یک قانون نیست. مثال‌هایی که شما زده‌اید، جناب بامدادی، تعمیم دادن نادرست است. مگر من خواستم همه برهنه بگردند؟ پوشاندن دائمی صورت ناپسند است. از پنج حسی که ما داریم، مرکز اصلی چهار تای آن‌ها در سر است و از این چهارتا سه تا در صورت است. برهمکنش‌های انسانی بیش از هر جای دیگر از راه حرکت‌ها و حالت‌های صورت انجام می‌گیرند. این که کسی خود را مجاز بداند بقیه را از پشت پنجرهٔ بسته تماشا کند و در جعبهٔ سیاه پنهان شود، قطعاً بی‌حرمتی است. در چارچوب جامعه‌ای که مردها باید کلاشینکوف تمیز کنند و تریاک بفروشند و زنان برده‌های جنسی‌اند به حکم شریعت، این پوشش را می‌شود تحمل کرد (هرچند خود آن جامعه را نمی‌شود)، اما من به روشنی نوشته‌ام که در چارچوب جامعهٔ مدرن سخن می‌‌گویم. نمی‌پرستمش، اما بسیاری از دستاوردهای گوناگونش را صمیمانه می‌ستایم.
دوم این‌که برفرض هم که حق با نویسنده باشد و پوشیدن روبنده به ذات خود عملی تبعیض‌آمیز باشد، آیا روش برخورد با پدیده‌های تبعیض‌آمیز نرم (مثل پوشش) دستگیر کردن و بازداشت کردن فرد است؟ آیا این است روش برخورد با رفتارهای فرهنگی‌ای که اکثریت جامعه به هر دلیل نمی‌پسندد؟ دستگیر کردن و برخورد خشونت‌آمیز؟
سوم این‌که این چه نوع صحبت کردن دربارهٔ دستگیر شدن افراد است؟ نویسنده توضیح نداده که آن زن بازداشت شده چطور قرار است به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببرد؟ همین‌طور توضیحی داده نشده که بازداشت شدن و تحمل تحقیر و خشونتی که لازمهٔ بازداشت شدن است چطور می‌تواندن فردی را متوجه مفهوم پوشش مورد علاقهٔ خود کند. آیا واقعا از دید نویسنده «خیلی خوب» است که پلیس با یک نفر چنین برخوردی کند، فقط به خاطر نوع پوشش‌اش؟
شاید در این باره زیاده‌روی کرده‌باشم و می‌پذیرم. خشونت ناروا محکوم است، هرچند دربارهٔ جزئیات این دستگیری چیزی نمی‌دانیم. اما یک‌سره هم نمی‌شود هر بازداشتی را برخورد خشن دانست. این رخداد به ویژه از آن جهت برای من جذاب است که ایمنی کاذب روبنده را دریده‌است. سرکار خانمی که با روبنده به تظاهرات می‌رود، باید خود را به اندازه هر کس دیگری که چنین می‌کند در معرض برخورد پلیس بداند، و کم‌ترین معنی این، لمس شدن به دست پلیس است و احیاناً کنار رفتن آن نقاب در ادارهٔ پلیس برای چهره‌نگاری. اعتراض اجتماعی، یک رفتار مدرن است و کسی که می‌خواهد از آن بهره‌مند شود، باید بپذیرد که ممکن است با برخورد پلیس هم روبه‌رو شود و حجاب مصونیت مدنی نمی‌آورد. کسی هم که بازداشت شد (حتی به ناحق) روندی را طی می‌کند که برای تبه‌کاران طراحی شده. در این‌جا شاید بفهمد که پوشیده‌تر بودنش ربط چندانی به این ندارد که چه قدر آدم خوب یا شهروند خوبی است، هرچند خودش غالباً جز این می‌پندارد.

نویسنده «زندگی کردن در جامعهٔ مدرن» را با خوش‌اقبالی مترادف می‌کند که مغالطه‌ اکولوژیک است. چرا که اگر میانگین یا اکثریت یک جامعه خصوصیتی (مثلا قد مردها بلندتر از قد زن‌ها) داشته باشد دلیلی نمی‌شود که تک‌تک افراد آن جامعه نیز چنان خصوصیتی داشته باشند (تک‌تک مردها قد بلندتر از تک‌تک زن‌ها باشند). نویسنده فرض کرده که هر زن روبنده پوشی که در یک جامعهٔ مدرن زندگی کند به اندازهٔ کافی خوش‌اقبال بوده است.
نویسنده توضیح نمی‌دهد که چطور پوشیدن برقع تجاوز به آزادی همگانی است؟ و اگر چنین پوششی را تجاوز به آزادی دیگران تلقی کنیم، آیا نباید از خیلی مرزهای دیگر هم عبور کنیم؟
نوشته‌ شده که «سراسر پوشیده گشتن عقلانی نیست». چه کسی گفته که همهٔ حرکت‌های ما باید «عقلانی» باشد؟ و بر فرض هم که چنین باشد انتخاب پوشش کجا در حوزهٔ مطلق عقل‌گرایی قرار گرفته است؟ مگر پوشش صرف‌نظر از ماهیت کاربردی‌ای که دارد یک پدیدهٔ عقلی است؟ پوشش صرف‌نظر از کاربرد آن که با توجه به شرایط اقلیمی مختلف تغییر می‌کند به شدت فرهنگی است (چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی) بنابراین چطور می‌توانید انتخاب نوع پوشش را با «عقل» بسنجید؟ آیا نویسنده می‌تواند ثابت عقلی کند که این پیراهن قرمز که بر تن من است «درست» است یا «نادرست» است؟ و تازه کدام عقل؟ عقل یک مفهوم مجرد آسمانی که نیست. عقل وجوه اجتماعی و فرهنگی دارد و «عاقل» مفهومی است که در مکان‌ها و زمان‌های مختلف  متغییر است.
 زیستن در یک جامعهٔ مدرن قطعاً خوش‌اقبالی است، برای تک‌تک اعضای آن. عمر اجتماعی هیچ کس یک روز نیست، و من می‌توانم ادعا کنم هر کس در جامعه‌ای مدرن به دنیا آمده و زیسته حتماً به طور میانگین خوش‌اقبال‌تر از کسی بوده و هست که (برای نمونه) در سایه حکومت طالبان ایرانی یا افغانی نفس می‌کشد.
من هرگز نگفتم پوشیدن روبنده تعدی به آزادی دیگران است. به طور دقیق نوشته‌ام: «برای من مهم است که آدم‌ها در انتخاب‌های‌شان تا جایی که آزادی همگانی اجازه می‌دهد، آزاد باشند. اما همان طور که برهنه گشتن در عرصهٔ همگانی ناموجه است (به چندین دلیل)، سراسر پوشیده گشتن هم عقلانی نیست.». کجای این جمله‌ها گفته‌ام روبنده بستن مغایر آزادی است؟ من گفته‌ام بُرد آزادی اجتماعی در جامعهٔ مدرن آن قدر نیست که پوشیدن روبنده را هم در بر بگیرد. گفته‌ام که پوشیدن روبنده را نمی‌شود با آزادی‌های فردی توجیه کرد، چرا که عقلانی نیست. جناب بامدادی چنین برداشت کرده‌اند که آن را مغایر آزادی دانسته‌ام، و فرض کرده‌اند در غیرعقلانی دانستنش هم دستم از استدلال تهی است. پیش‌تر در همین یادداشت نوشتم که به چه دلایلی این انتخاب را غیرعقلانی می‌دانم. اکنون می‌افزایم (در پاسخ به پاراگراف بالا) که همه چیز را نمی‌توان با عقل امروزین در یکی از دو ردهٔ درست یا نادرست قرار داد، هم‌چنان که رنگ پیراهن قرمز ایشان به احتمال بسیار بیرون از دایرهٔ داوری عقل است. اما اگر چیزی را غیرعقلانی تشخیص دادیم چه؟ آیا می‌شود پا پس کشید (مخصوصاً با گریختن به زیر نام فرهنگ) و گفت حالا کی گفته باید همه چیز عقلانی باشد؟ به نظر من، نه. من به دلایلی که شرح دادم، این پوشش و نماد و رفتار اجتماعی همراه آن را غیراخلاقی و غیرعقلانی می‌دانم. پس تا جایی که استدلالم استوار بماند، بر اساس آن با استواری می‌گویم که این رفتار را باید ترک کرد. به نظرم شیوهٔ بنیادین تشخیص هر ناهنجاری دیگری در جامعه نیز همین گونه است.

از بخشی که جناب بامدادی من را (البته در گیومه) به «غرب پرستی» متهم کرده‌اند می‌گذرم، چون با استدلالی (درست یا غلط) همراه نیست که احیاناً بتوان پاسخش داد. در ادامه نوشته‌اند:
نویسنده به راحتی نوع پوشش‌ها را به جدید و قدیم، مدرن و بدوی تقسیم کرده است بدون این‌که در نظر بگیرد که چنین تفکیک‌ کردن‌هایی ناممکن و غیرعملی است و حتی اگر هم ممکن باشد ارزش‌گذاری آن‌ها (مثلا کدام بهتر و کدام بدتر است) بدون به مخاطره انداختن بنیان‌ ارزش‌های انسانی و حقوق بشر شدنی نیست. آیا بر اساس استدلالی مشابه، نویسنده کسی را که لباس‌های از مد افتاده مثلا متعلق به دو سال قبل بپوشد سرزنش می‌کند؟ آیا مشکل نویسنده فقط با کسانی است که پوشش غالب غربی ندارند؟ آیا مشکل نویسنده با مهاجرانی است که به دلایل مختلف هنوز با جامعهٔ هدف هماهنگ نشده‌اند (اگر اصولا هدف ایجاد چنین هماهنگی‌ای باشد)؟ حتی اگر فرض را بر این بگیریم که همه (صرف‌نظر از خاستگاه فرهنگی‌شان) باید پوشش مدرن داشته باشند و این بهتر است، پوشش مدرن را چطور تعریف می‌کنیم؟ پوشش بدوی را چطور تعریف می‌کنیم؟ آیا پوشش مردی که حلقهٔ مسی از لب‌هایش عبور داده یا روی تن‌اش خال‌کوبی کرده مدرن است یا بدوی‌‌؟ و در صورتی که مدرن یا بدوی باشد آیا باید این نوع پوشش را ممنوع اعلام کرد و فرد را زندانی نمود؟

نویسنده «بهانه به دست سیستم‌های مختلف دادن» را دلیل یا توجیهی برای برخورد «قانونی» با افراد می‌داند و این‌که فرضا کسی (طالبان) ممکن است از این بهانه‌ها سوءاستفاده کند را دلیلی بر ناموجه بودن آن کار (پوشیدن برقع) می‌داند.  بر اساس همین شیوه استدلال لابد می‌توانیم بگوییم که پارتی گرفتن در تهران باید ممنوع شود چرا که تندروهای غربی که اتفاقا آن‌ها هم «از تعمیم دادن پروایی ندارند» ممکن است بگویند «تمام مردم تهران» می‌خواهند مثل غرب زندگی کنند و با چنگ و دندان هم بر شیوهٔ زندگی غربی‌شان پامی‌فشارند. شاید به همین دلیل وبلاگ‌نویسی در ایران هم  باید ممنوع شود،‌ چرا که ممکن است برخی جناح‌های تندروی داخلی نوشتهٔ چند وبلاگ‌نویس را به کل وبلاگستان فارسی تعمیم دهند و به این ترتیب بهانه به دستشان بیفتند برای آن‌چه نباید بکنند. یادم هست به دنبال سوزاندن قرآن توسط یک آمریکایی و کشتار چند مامور سازمان ملل در افغانستان به دست مسلمانان خشمگین عده‌ای در آمریکا درخواست کرده‌ بودند که کنگره آمریکا موضع رسمی‌ای در قبال حرکت تحریک‌آمیز آن کشیش بگیرد. یک وبلاگ‌نویس آمریکایی توضیح داده بود که آزادی بیان را نمی‌شود به بهانهٔ سوءاستفادهٔ عده‌ای در افغانستان تحدید کرد. چرا مشابه چنین استدلالی را در این مورد نیاوریم؟
روبنده به وضوح یک پوشش بدوی است، و سخن از قرن‌هاست، نه دو سال یا دو دهه. بدوی بودنش را هم به چیزی تعمیم ندادم. معمولاً در سخن دقت می‌کنم که تعمیم‌گرایانه نباشد، اما جناب بامدادی در چندین مورد انگار کوشیده‌اند من را به سوی این رفتار هل بدهند تا بتوانند مغالطه‌اش بنامند. نه! من تقریباً با هیچ پوششی مشکل ندارم. طبقه‌بندی شخصی دارم (چرا که ابزار ناگزیر شناخت است)، اما برایم مبنای ارزش‌گذاری نیست، و دلیلی هم نمی‌بینم وارد بحث انواع پوشش و آرایش بشوم. من این پوشش مشخص را بدوی می‌دانم. حتی بدوی بودنش را دلیل بد بودنش نمی‌دانم. بد است، چون تناقض توهین‌آمیز و آزاردهنده‌ای دارد. کسی هم که با اختیار خود و در جامعه‌ای مدرن (باز هم بر هر دوی این شرط‌ها تآکید می‌کنم) این پوشش را برمی‌گیرد، به نظر من رفتاری غیراخلاقی مرتکب می‌شود و شایستهٔ برخورد مدنی است. اما چنین کسی در یک جامعهٔ مدرن حتماً می‌داند که تابلوی تبلیغاتی کدام گروه است، و باز چنین می‌کند. رنج زنان و مردان دربند را می‌بیند و آگاهانه وسیله‌ای برای استمرار آن می‌شود. رفتارش تبلیغ موذیانهٔ حکومت و ایدئولوژی طالبانی است. این از نظر من بدیهی است، اگر هر دو شرطی که گفتم (انتخاب آزادانه و زیستن در جامعه‌ای مدرن) برقرار باشند. از این جنبه، آن زن همانند یک تابلوی تبلیغاتی سیار است که (برای نمونه) ختنه کردن زنان را تبلیغ می‌کند، مختارانه. اختیار هم مسؤولیت‌آفرین است.
نویسنده مغالطهٔ دیگری انجام می‌دهد یعنی گفتهٔ قبلی‌اش مبنی بر «پوشش برقع معنای تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد» را تبدیل می‌کند به «پوشندهٔ برقع نیت تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد». طبیعتا به دنبال این مغالطه، حالا که زن برقه‌پوش [برقع‌پوش] موجودی است که همهٔ مردها را پلید می‌داند لحن نویسنده تندتر می‌شود و حق حضور آن زن در جامعه را زیر سوال می‌برد و به صورت زشت و تحقیرآمیزی زن را به «خدمت‌گذار محارمش» تقلیل می‌دهد.
چرا رفتار تبعیض‌آمیز بد است؟ دست‌کم می‌شود گفت نمی‌خواهیم با خودمان تبعیض‌آمیز رفتار شود، پس نباید چنین کنیم. سال‌ها پیش، یک بار فامیل روبنده‌پوشی را برای نخستین بار دیدم، از آن نوعی که حتی چشمانشان را می‌پوشانند. با دست‌پاچگی سلام کردم، چون واقعاً نمی‌دانستم باید به کجایش سلام کنم، و سپس نمی‌دانستم آیا باید انتظار پاسخ داشته‌باشم، و اگر آری، به چه شکلی.
به طور معمول، اگر کسی به شما سلام کند و بداند که شنیده‌اید، اما پاسخش را ندهید، رفتارتان بی‌ادبانه انگاشته می‌شود. اگر یک زن به من سلام کند و پاسخش را ندهم، فرقی در قضیه ایجاد نمی‌شود. کسی که به من سلام می‌کند یا با من هم‌سخن می‌شود، بخشی از وجود خود را بر من می‌گشاید، و به طور معمول انتظار می‌رود من نیز گشودگی متناسبی نشان دهم. اگر حاصل چند میلیون سال تکامل زیستی و چند هزار سال تکاپوی اجتماع انسانی آن است که امروزه پذیرفته‌ایم هنگام صحبت کردن با هم، توجه و احترام متقابل و همسانی داشته‌باشیم، و از جمله، به صورت هم بنگریم، پنهان کردن خود در پس دیواری متحرک در عرصهٔ عمومی نادرست است. اگر انسانی می‌خواهد به مقام لاک‌پشت هبوط کند، پروا نمی‌کنم که او را به درون لاکش بفرستم. و چون آن لاک را به نشانهٔ گرگ بودن من برگرفته، بی‌انصافی نیست که برای او چوپانی فرض کنم. باز هم تأکید می‌کنم که این برداشت‌ها فقط به زنانی مربوط می‌شوند که با انتخاب خود و در عرصهٔ همگانی یک جامعهٔ مدرن (نه در دهکده‌ای طالبانی) این پوشش را برگرفته‌اند.
«آیا نوشتن چنین مطلب پرمغالطه‌ای که در بهترین حالت توهین به اولیه‌ترین اصول آزادی است را پیمودن درست یک مسیر درست می‌دانید؟»
کوشیدم نشان دهم که چرا آن نوشته‌ام را مغالطه‌آمیز نمی‌دانم. اصول آزادی فردی و اجتماعی انسان برای من بسیار محترمند و فقط امیدوارم از توهین کردن به آن‌ها مبرا باشم. سکوت کردن دربارهٔ مسألهٔ روبنده‌پوشی در کشورهای غربی، فقط به دلیل دردسرساز بودنش و متهم شدن به انواع بداخلاقی‌ها و کج‌اندیشی‌ها، به نظرم مسیر درستی نیست. امیدوارم آدم‌های بیشتری در این باره بنویسند، و به درستی، هر گونه که درستش هست.

ارادت داریم.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۰

روبنده

سرکار خانمی که اصرار داری با روبنده در یک مکان آموزشی\خدماتی\اجتماعی مدرن ظاهر شوی، چه در ایران، چه عربستان، چه فرانسه، یا در همین کانادا یا هر جای دیگر،
تو که احتمالاً این‌جا را نمی‌خوانی، اما برای من چندان فرقی هم ندارد. کاش به معنی پوششت بیاندیشی. با آن نقاب به همهٔ مردها داری می‌گویی شما پلیدتر\خطرناک‌تر از آن هستید که روی من را ببینید. پوشش تو (اگر با انتخاب و اصرار خودت باشد)، نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی بر ضد مردان است. توهین‌آمیز است. تو در جامعه‌ای با آن پوشش می‌گردی که نیمی مرد است، و آن نیمه را مطلقاً نامحرم می‌شماری. از دید من خیلی هم خوب است که پلیس فرانسه دستگیرت کرده. 
 امیدوارم در دوره‌ای که در بازداشت هستی تا حدی به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببری.
می‌توانم تصور کنم که اصرارت شاید به اجبارها یا فشارهای درون خانه مربوط باشد، اما اگر آن قدر خوش‌اقبال هستی که در جامعه‌ای مدرن زندگی کنی، حتماً می‌توانی برای چیره شدن بر آن‌ها هم کمک بگیری.
برای من مهم است که آدم‌ها در انتخاب‌های‌شان تا جایی که آزادی همگانی اجازه می‌دهد، آزاد باشند. اما همان طور که برهنه گشتن در عرصهٔ همگانی ناموجه است (به چندین دلیل)، سراسر پوشیده گشتن هم عقلانی نیست. افزون بر آن، زنی که در یک جامعه مدرن بر پوشش بدوی داشتن اصرار می‌ورزد، بهانه‌ای مضاعف هم به سیستم‌های طالبانی می‌دهد: ببینید «زنان مسلمان در جامعهٔ غرب» را (آن‌ها که از تعمیم دادن پروایی ندارند). با چنگ و دندان می‌خواهند حجاب‌شان را حفظ کنند. پس شما هم باید چنین کنید. نمی‌گویند شما هم خوب است چنین برگزینید، چون خودشان حق انتخاب را به رسمیت نمی‌شناسند، اما آن را به رخ می‌کشند. نمی‌گویند در همان جامعهٔ غربی دست‌کم امکان اعتراض کردن به قانون، زیر پرسش بردن و در معرض چراگویی نهادن قانون وجود دارد. فقط همان یک تکه‌ای را که می‌خواهند می‌گویند. این سوءاستفادهٔ کثیف، خودش دلیل دیگری است برای ناموجه بودن برقع‌طلبی در غرب.
تو ای زن برقع‌خواه، تو که همهٔ مردها را پلید می‌دانی، به چه جرأت در جامعه‌ای ظاهر می‌شوی که دست‌کم نیمی از آن و دستاوردهایش ساختهٔ دست و ذهن مردان است؟ در خانه بمان و به محارمت خدمت کن.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

خوب‌ها

آدم‌های خوشگل، خوش‌تیپ، خوش‌هیکل، خوش‌بو، خوش، آن‌هایی که محیط خانه‌شان آرام است و آرام بوده‌است، اجازه دارند خودشان باشند و برای خود بودنشان ستایش می‌شوند، آن‌هایی که از این مدرسه خوب به آن دانشگاه معتبر رفته‌اند و همیشه موفقیت و اطلاعات ارزشمند برای‌شان دست‌یافتنی بوده، آنها که از کودکی یا دست‌کم نوجوانی یاد گرفته‌اند کاریزما بی‌معنی است، که برای ابراز عقیده و بیان احساس نکوهیده و مسخره نشده‌اند ... این‌ها هاله نور واقعی را حمل می‌کنند. اگر از آن‌ها هستی، بدان که بقیه چون تو نیستند، و اگر نیستی، حسودی نکن.
این‌ها کسانی هستند که در رفتارشان زیبایی و راحتی و اطمینان هست. تیرهای‌شان همه به سنگ و در و دیوار نخورده، از هر ده چاهی که زده‌اند شاید یکی دو تا به چیزی نرسیده، اما حدود هفت هشت تا به آب رسیده و یکی هم به نفت. زحمت کشیده‌اند البته، اما همیشه نور امید را به لطف تجربه‌های کامیاب گذشته دارند، نه به یاری ایمیل‌های «الهام‌بخش» گروهی و «ایشاللا درست می‌شه» و «خدا بزرگه» (البته که بزرگ است). آرام و مطمئن حرف می‌زنند، ادب سرشان می‌شود، از هم‌صحبتی نمی‌هراسند، هرچند ممکن است تو را ناخودآگاه کوچک ببینند. پرسشی که پاسخش را ندانند برای‌شان جالب است، نه هراس‌ناک. حتماً از خانواده پول‌دار نیستند، یا تحصیل‌کرده، اما حتماً از خانوادهٔ آرام و باتفاهم هستند، جایی که نعره نمی‌شنوی... تجربه‌های شیرین گذشته مجموعاً باعث شده به ساز و کار جهان اعتماد کنند. اعتماد به نفس‌شان ناخودآگاه است، تا جایی که گاهی می‌پنداری تحقیرت می‌کنند. این‌ها البته همگی شرط‌های لازمند. عقل خودشان هم کار کرده و البته تلاش هم کرده‌اند، وگرنه خیلی‌ها همه آن شرایط را دارند و چیزی بهتر از یک کرم خاکی از آب و خاک درنمی‌آیند.
دیده‌ایدشان؟ همه جا هستند، اما درون جامعه کم‌شمارند. پایت را که درون یک دانشگاه مهم یا شرکت پیش‌رو می‌گذاری، از فراونی‌شان حیرت می‌کنی. دانشگاه‌های خوب را (از جمله) به خاطر همین آدم‌ها دوست دارم. اجتماع‌شان فضا را عوض می‌کند. معنی «خوب بودن» را می‌فهمی. اول‌ها نمی‌فهمیدم، می‌خواستم یکی از آن‌ها باشم و نمی‌شد. بعد فهمیدم نمی‌شود، یعنی راهش این نیست. درون یک بیغوله (بیقوله؟) اگر تابلوی گران‌قیمتی بیاویزی، هنوز همان خرابه است که بود. نمی‌شود ادای خوب بودن را درآورد، که از بد بودن هم بدتر است. اما می‌شود خوب شد.
مثل آن‌ها شدن برای آن که مانندشان نیست، دشوار است. باید پذیرفت که دوره‌ای به تلخی خواهدگذشت، تا شاید شیرینی از پس آید. خیلی چیزها باید جور بشود: پول، رابطه‌ها، دانش، بینش، احساس، تحصیل و کار، هم‌تا، دست‌کم اندکی تجربه‌های خوب و چیزهای دیگر. این چیزها را باید با هم و هماهنگ با هم به کف آورد و این آسان نیست. باید خویشتندار هم بود و خصوصاً زیاد حسرت گذشته‌های بدسپری‌شده و اکنونِ (احیاناً) تلخ را نخورد. این هم خیلی دشوار است. اما به نظرم راهش همین است. برای او که از هر ده چاهش شش تا به پساب رسیده، جور کردن اعتمادی که لازمه این راه است، سخت است، اما باز بر آنم که شدنی است. چرا؟ چون باید باشد. جز این چاره‌ای نیست.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

اخلاق خوراک‌خوانی

هر لایکی را share نباید، و هر shareی را لایک نشاید، وگرنه برای دوتاش با هم یه دگمه می‌ذاشتن (در مورد فیس‌بوک هم درسته).
در ضمن بعضی چیزها را همه می‌خوانند (مثلاً توکا را)، چون در فطرت (نا؟)پاک بشر فیدباز است، و آنها که نمی‌خوانند بی‌خود می‌کنند گوگل‌خوان باز می‌کنند. این جور چیزها share کردن نداره، چون فقط دوباره‌کاری می‌شه توی خوراک مردم. دوست داری خودت چاق بشی\بمونی؟ نکن دیگه. میانه نگه دار.

برچسب‌ها: ,

خودآزمایی

- کدام کارها را باید بحول اللّه و قوّته انجام بدهیم؟

[مرکز بازپروری جوانان تارک‌الصلاة]

برچسب‌ها:

خود خود خود صورت مسأله

چند وقتی است که دوباره خبرهای درگیری و تیراندازی و نهایتاً (با اندوه) کشته شدن کردها و پلیس‌ها را از کردستان می‌شنویم. همین الآن خبر تازه‌ای را روی بی‌بی‌سی فارسی دیدم که باز یک درگیری شده و چند پلیس کشته شده‌اند.
داشتم به این فکر می‌کردم که تا وقتی حکومت با این گروه‌ها (پژاک یا هر چیز دیگر) از موضع انکار برخورد کند، همین آش و همین کاسه برقرار است. کردستان برای نظام مقدس مسأله‌ای کم‌خطر و کم‌هزینه است. در طول دهه‌ها، جمهوری اسلامی یاد گرفته با این منطقه و همچنین با مانندش در شرق (بلوچستان) چگونه تا کند. سطح اقتصادی و رشد آن‌جا را پایین نگه می‌دارد، با قاچاق کالا کج‌دار و مریز تا می‌کند و حرکت‌های قومی را می‌کوبد. این درگیری‌های پراکنده برای حکومت کم‌هزینه است. جان چند پلیس چه ارزشی دارد؟ تازه هدیه به رهبر ماست هم می‌شوند. از آن ناقابل‌تر، جان کردهای سنی‌مذهب و قاچاق‌بر است. «پدرسوخته‌ها»!
مسأله وقتی به سوی حل شدن خواهدرفت که اساساً به رسمیت شناخته شود، و این با تکبر طاغوتی نظام اسلامی ناسازگار است.
در این فکرها بودم که یاد مسأله امروز خودم افتادم: به دشواریِ تنبلی فکر می‌کردم، و این که امروز چه کنم که وقتم را تا شب هدر ندهم. بعدش یاد روزهای دیگر افتادم. تا نیروی خشن فشار زمانی و کارهای پرشمار و متقاطع نباشد، قانون اول نیوتن (قانون لَختی) و قانون دوم ترمودینامیک (افزایش آشوب‌ناکی) بر زندگی فرمانرواست. هر روز باید به یک ترفندی این نفس شوم بدسرشت را فریب داد تا یک کاری از پیش ببریم و آخرش هم او زیرک‌تر از ماست. حالا تنبلی یک نمونه است. مشکل‌های بنیادی‌مان را از سر ضعف یا تکبر کتمان می‌کنیم و می‌خواهیم دورشان بزنیم. بسیاری از ما در زندگی شاد نیستیم و برای شادی لحظه‌ای به سرگرمی‌های ارزان‌قیمت امروزی چنگ می‌زنیم، در حالی که نهایتاً شب بی شادی به بستر می‌رویم (نخند دیگه!) و صبح نشاطی نیست که از جا بکندمان. در عین حال شاد نبودن‌مان را کتمان می‌کنیم و این گونه راه شادی جستن را هم بر خود می‌بندیم و به کپی‌های سنتزی‌اش چنگ می‌اندازیم. چرا؟ چون اقرار به اندوه، در شأن ما نیست. یا بدتر از آن، رفتن به سوی چیزهایی که واقعاً شادمان می‌کند، بیش از اندازه دشوار می‌نماید. فرصت‌ها تباه می‌شوند.

گاهی به یاد ترفند متداول فیزیک نظری می‌افتم. مثل فازمتر است. یک رابطه یا قانون برای پدیده‌ای به دست آورده‌ای، حالا می‌خواهی ببینی اشکال اساسی دارد یا نه. متغیرهای درونش را به حدهای مختلف می‌بری و رفتارش را تماشا می‌کنی. مثلاً قانونی برای انرژی یک جسم بر حسب دمای آن نوشته‌ای. حالا دما را به صفر مطلق ببر و ببین انرژی هم صفر می‌شود یا نه. اگر (برای نمونه) دما را که به صفر می‌بری، انرژی به جای آن که کم شود، افزایش یابد، حتماً یک جای کار می‌لنگد. فوری قانونت را کنار می‌گذاری یا دنبال عیب و علتش می‌روی.
گاهی از بستر که می‌خواهم برخیزم به همین ترفند می‌اندیشم. اگر باقی‌مانده عمرم را (به عنوان یک متغیر) به یک روز میل بدهم، آیا در مسیری بوده‌ام که می‌خواسته‌ام باشم؟ فردا مُردن چه قدر وحشتناک‌تر از 40 سال دیگر مُردن است؟ از عمری که گذرانده‌ام شرمنده نیستم؟ به چیزهایی که داشتن‌شان یا بودن‌شان برایم مهم است، که حالم را بهتر و جانم را گرم و روشن می‌کند مدیون نیستم؟ مهم‌تر از همه، چه کارهایی را در کوتاه‌مدت اخیر می‌توانسته‌ام انجام بدهم که مهم بوده‌اند و انجام نداده‌ام و حالا دریغ‌شان را خواهم‌داشت؟ اگر پاسخ بیشتر این‌ها شرم‌آور باشد (که برای من هست)، فرمالیسم کلی زندگی‌ام مشکل دارد. من دنبال پاسخ بهتری می‌گردم، هر روز. دست‌کم می‌توانم بگویم صورت‌مسأله را می‌بینم و برای حل کردنش می‌کوشم.

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مسیر فیلم‌یابی یک ذره

گوگل‌خوان* --> گوگل --> IMDB --> تورنتز

______________________________
«گودر» برایم نچسب است.

برچسب‌ها: