شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۹

پیوستگی و پایداری

  • دقیقاً یادم هست هراس از ناپیوستگی از کِی در ذهنم پیدا شد. کلاس دوم دبیرستان بودم، و متوجه شدم اگر مطلبی که سر کلاس یاد می‌گیریم را تا جلسهٔ بعد درس مرور نکنم، در جلسهٔ بعد مقدار ناچیزی‌ از آن را به یاد خواهم‌داشت. وقتی حجم و یا پیچیدگی مطلب از حدی مشخص فراتر می‌رود، نیاز به استمرار در آموختنش حتمی است و تجربه و تلاش پیشین، می‌تواند به آسانی در اثر ناپیوستگی از دست برود. بعداً فهمیدم این ناپیوستگی به خیلی چیزها مربوط می‌شود. در سال‌هایی که برای کنکور درس می‌خواندیم (سوم دبیرستان و پیش‌دانشگاهی)، شمار درس‌ها آن قدر زیاد بود که س زدن مداوم به همه‌شان تقریباً ناممکن بود. درس خواندن برای کنکور تقریباً شبیه کار آکروبات‌های چینی بود که چندین بشقاب را با هم بر سر میله‌هایی می‌چرخانند و باید مواظب باشند هیچ کدام از چرخش نایستد و نیافتد.
  • تابستان پیش از سال اول دبیرستان به یک کلاس «تندخوانی» رفتم که شاید فقط برای تند خواندن مفید نبود، اما معلم خیلی خوبی داشتیم که چیزهای زیادی یادمان داد. در یک جلسه مجبورمان کرد روی کاغذ تعهدی بنویسم که تا آخر عمر، هر وقت چیزی را برای یادگرفتن خواندیم، حتماً روز بعد مرورش کنیم و تأکیدش هم دقیقاً بر روز بعد بود که مهم‌ترین نوبت مرور کردن است. بعد هم باید زیر آن تعهدنامه یک خطی را امضاء می‌کردیم. تا چند سالی به این تعهد پایدار بودم، و به نظرم حاصلش را هم دیدم. اما حفظ کردن پیوستگی، نیاز به پایداری دارد و پایداری آدم هم با افزایش سن رو به افول می‌رود، مگر آن که ...
  • چند ماهی است که کنسرت‌های ارکستر فیلارمونیک برلین و آرشیو آنلاینش را تماشا می‌کنم و یکی از بهترین چیزهایی است که در عمرم برایش پول پرداخته‌ام. فقط موسیقی خوب و اجرای عالی نیست، آموزش یک فرهنگ است، چیزی که از نوجوانی در پی آموختنش بوده‌ام و تماس بسیار محدودی با آن داشتم. یک بخش خیلی جالبش، دیدن تماشاچیان اجرا است، آدم‌هایی که در قرن بیست و یکم پول می‌دهند و می‌آیند اجرای زنده برلین فیلارمونیک را تماشا کنند؛ کسانی که معمولاً هر قطعه‌ای که اجرا می‌شود را بارها شنیده‌اند، و باز هم زمان و پول و انرژی‌شان را صرف دیدن آن اجرا می‌کنند. درست است که آن ارکستر بی‌نظیر است، اما بردباری و تمرکز این آدم‌هایی که ارکستر را دوره می‌کنند هم پدیده‌ای است. تصورش را بکنید: سمفونی دوم مالر (برای نمونه) در حدود یک ساعت و چهل دقیقه است. سمفونی‌های بروکنر هم نسبتاً طولانی هستند، و چیزی مثل پاسیون سنت‌ماتیو که دیگر بماند. من ارتباطی میان آن پیوستگی که ابتدا گفتم و این پایداری که در این‌جا هست، می‌بینم. چه چیزی یک شهروند آلمانی را دو ساعت روی یک صندلی نگه می‌دارد، در وضعیتی که مقید است حتی سرفه و عطسه هم نکند، و در عین حال از زمانی که سپری می‌کند لذت هم می‌برد؟ سطح بالاتری از لذت که بیشتر مردم از آن محرومند.
  • از میان چیزهایی که تاکنون تلاش کرده‌ام بیاموزم، نسبیت عام و نظریه کوانتومی میدان‌ها دشوارترین موضوع‌ها بوده‌اند. در مورد این دو شاخه به وضوح دیده‌ام که خواندن پراکنده و ناپیوسته‌شان فایده ندارد. هم حجیم هستند و هم پیچیده. اگر هیچ یک از این دو شاخه را هم به خوبی یاد نگرفتم، دست‌کم از تلاش برای آموختن‌شان بسیار آموختم، و یکی همین که یاد گرفتن این جور چیزها پیوستگی و شدت می‌طلبد، که نیازمند پایداری است. و برای مدت زیادی در این فکر بوده‌ام که منبع این پایداری از کجا باید باشد.
  • تجربه‌های پیوسته و بلندمدت نیاز به شرایطی دارند که برخی درونی‌اند و برخی محیطی. اگر سطح مشخصی از امنیت در محیط نباشد، چنین تجربه‌هایی ناممکن می‌شوند. همان طور که در شرایط بی‌ثباتی اقتصادی و یا اجتماعی، زیرساخت‌های یک جامعه را نمی‌توان رشد داد، و همان طور که در محیط پرآشوب ساختارهای زنده پرسلولی پدید نمی‌آیند، در وضعیتی که حریم فکری و جسمی آدم‌ها هم محترم نیست، تمرکز طولانی‌مدت ناممکن می‌شود. این امنیت را من در ایران دهه اخیر نیافته‌ام. سال‌های پیشین را که مرور می‌کنم، به نظرم می‌رسد سطح این امنیت در زمان کودکی و نوجوانی‌ام بیشتر بود و به تدریج همراه با فرهنگ اجتماعی‌مان افول کرد. هر که گفت ما ایرانی‌ها فرهنگ غنی داریم، اگر توانستید سلام من را به او برسانید و بگوییدش ما میراث فرهنگی غنی داریم، فرهنگ زنده‌مان از قضا بسیار هم فقیر است، حتی در جوار کشت همسایه. ما میلیونرهای زاغه‌نشین فرهنگی هستیم.
  • از شرایط بیرونی که بگذریم، انگیزه‌های درونی برای تمرکز بلندمدت و پیوسته بر روی یک چیز هم باید فراهم باشند. به نظرم این انگیزه‌ها با جهان‌بینی آدم ارتباط مهمی دارند. ایمان به خداوندی که صفات سلبی و ایجابی گسترده دارد، شاید محکم‌ترین نوع انگیزه بلندمدت را ایجاد کند، و دریغ که از ایمان نوشتن برای ما تا چندین نسل دشوار خواهدبود. همیشه مشکل داشته‌ام با مؤمن خواندن آدم‌هایی که زندگی رقیق و «سالم و ساده» دارند. ایمان پویایی بسیار می‌طلبد. و از سوی دیگر، پایداری ورزیدن در هر چیز، نیازمند امید داشتن به موجود بودن ساختاری ژرف‌تر و کلی‌تر است، که بتوان شناخت بیشتر آن یا بهره‌مندی بهتر از آن را هدف گرفت. آگاهی یا باور داشتن به سودمندی این تلاش لازم است.
  • با نگرش مادی‌گرا هم می‌شود به چنین رشدی رسید، اما در هر صورت بعید می‌دانم که بدون داشتن یک جهان‌بینی روشن بشود در زندگی پروژه‌های بزرگ انجام داد. استقامتی لازم است که بدون اعتقاد حاصل نمی‌شود، حال حتی اگر اعتقاد راسخ بر بی‌خدایی و بی‌سرانجامی جهان باشد. بعد از آن می‌توانی به چیزی دل بدهی و در آن غرق بشوی، اعتماد کنی و نقد عمرت را خرج چیزی کنی.
این برنامه من است در سال 90، در سال هولناکی که قرار است 31 ساله بشوم: افزایش پایداری، برای بهتر شدن، برای پیوسته ماندن، لذت عمیق بردن و بزرگ کردن اندازه پروژه‌ها.

سال نوی خوبی داشته‌باشید، سال‌هایی روشن‌تر در پیش، و سال آخرشان باشد که پیام نوروزی می‌دهند.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۹

کتاب‌هایی برای سال نو

به رسمی که چند سالی است از وبلاگ راز آموخته‌ایم، در پایان سال 89 هم برگزیده‌ای از کتاب‌هایی که امسال خواندیم را برای سال نو معرفی می‌کنیم. حالا ممکن است بخواهید این کتاب‌ها را در تعطیلات سال نو بخوانید، یا همین جوری به عنوان گزینه‌های خوب دم دست داشته‌باشید.
کتاب‌های زیر را لیلا معرفی کرده و من دستم کاملاً خالی است، چون امسال هیچ کتابی را تمام نکردم و تازه اگر هم تمام می‌کردم همگی از کلاسیک‌هایی بودند که خودتان بهتر می‌شناسید. با آرزوی درد نکردن دست و پنجول لیلا، توجه شما را به ایشان جلب می‌کنم:
 
من امسال دنبال این بودم که بیشتر از نویسنده‌های ایرانی کتاب بخونم برای همین هم اکثر کتاب هایی که الان معرفی می‌کنم کتاب‌هایی هستند که بیشتر به دلیل ایرانی بودن نویسنده اش انتخابشون کردم، ولی بعد از خوندن اون کتاب دیدم که این قدر خوبه که نه تنها مثل بعضی از کتاب های دیگه از خودم دورشون نمی‌کنم بلکه می‌تونم به دیگران هم توصیه‌شون کنم.


1- شهری چون بهشت _سیمین دانشور _نشر خوارزمی 
به نظرم خانم دانشور یک رده از تعداد کمی از نویسنده های ایرانی  و چندین درجه نسبت به اکثر نویسنده های فارسی زبان، بالاتر هستند . داستان‌هاشون کاملاً ملموسه . تشبیهات ظریف و دقیقی دارن که برخلاف اکثر نویسندگان ایرانی حوصله را سر نمی‌برد. قصه‌هاش کشش دارن و مهم‌تر از همه اینه که پشت هر کدومشون کلی شعور هست ولی بعد از خوندن قصه از زیادی درک و شعور احساس روشنفکری به آدم دست نمی‌ده. به نظر من «شهری چون بهشت» کتابیه که اگه حوصله داستان کوتاه و فضای ایرانیش رو داشته باشید حتماً باید بخونید.



  شاید من آدم سخت گیری باشم ولی واقعاً کتاب ایرانی دیگه ای به نظرم نمیاد که نویسنده‌ی ایرانی داشته باشه و من بتونم از همه نظر اون رو تایید کنم و به دیگران پیشنهاد کنم. گزینه‌ی دوم پیشنهادی من اینه:

اگه از داستان کوتاه خوشتون میاد ماهنامه‌های داستان همشهری رو از دست ندین. این مجله پر از داستان‌های کوتاه واقعاً خوب هستش. نویسنده‌هایی ایرانی هستند که از کتاباشون خوشم نیومده ولی داستانی که در مجله داشتن واقعاً خوب بوده . همچنین کلی هم داستان‌های کوتاه خارجی با ترجمه‌های واقعاً خوب داره و کلی چیزای خوب دیگه. خلاصه اگه مثل من نیستین و اعصاب اینو دارین که اکثر وقت‌ها داستان کوتاه بخونین گزینه واقعاً خوبیه.




ولی اگه در گروه افرادی هستین که از زویا پیرزاد با کمی طعم فهیمه رحیمی خوشتان می‌آید بهتون «به وقت بهشت» رو پیشنهاد می‌کنم که خانم نرگس جورابچیان اونو نوشتن و نشر آموت هم چاپش کرده. البته از همین حالا هشدار میدم که ته‌مزه فهیمه رحیمی‌اش گاهی غلیظ می‌شود.






 آخرین پیشنهادم در مورد نویسندگان ایرانی هم «این مردم نازنین» نوشته‌ی رضا کیانیانه که نشر مشکی چاپش کرده . این کتاب شرح خاطرات آقای کیانیان در برخوردهاشون با مردمه .مسلماً علت این که این کتاب تو ایران در عرض یک سال به چاپ ششم رسیده صرفاً محتوای اون نبوده ولی در هر صورت خوندن این کتاب رو بهتون توصیه می کنم هر چند که فکر می‌کنم اگه قرار باشه خوندن چیزی به آدم دید بازتری نسبت به مردم رو بده، خوندن خیلی از وبلاگ ها به خواندن این کتاب ترجیح داره.





3- آکواریوم های پیونگ یانگ - نوشته‌ی کانگ چول - هوان، پیر ریگولت - ترجمه‌ی بیژن اشتری - نشر ثالث
این کتاب خاطرات یک پسر ساکن کره‌ی شمالی است . کتاب نثر روانی داره و به خوبی هم ترجمه شده، ولی نکته مهمش داستانشه که برای من خیلی عجیب بود . بیشتر کتاب‌هایی که من تا حالا در مورد کره خوندم مربوط به جنگ جهانی دوم می‌شد و من از دوران بعد از اون هیچ اطلاعی نداشتم. نسخه‌ای از این کتاب رو که من دارم چاپ سال 85 هستش و فکر هم نمی‌کنم بعد از اون اجازه تجدید چاپ گرفته باشه، ولی می‌تونید اسمش رو به یاد بسپارید ، شاید یه روزی توی یه کتاب‌فروشی اون پایینا چشمتون بهش خورد.






4- دختری در غبار خاطره ها - کیم ادواردز - اصغر اندرودی - نشر درّ دانش بهمن
کتاب خوبیه . خیلی تنش نداره و در عین حال اون قدر کشش داره که خواندنی بشود . جذابه و داستانش هم نسبتاً جدیده . کلاً از اون دسته کتاب‌هائیه که با خوندنش دنیا تکون نمی‌خوره، ولی به خود آدم خوش می گذره . با این محتوا امسال کتاب «کجا میریم بابا؟» نوشته‌ی ژایی لون فورنیه رو هم خوندم که سعیده بوغیری ترجمه‌اش کرده و نشر نکوراد اونو چاپ کرده. این کتاب به شدت تلخه ولی در کل یه کتاب طنز به حساب میاد. به هر حال کتابیه که می‌تونم توصیه‌اش کنم.




بر حسب اتفاقی مبارک، این پست هزارمین پست «مسیر یک ذره» است. وبلاگ‌صاحاب از این فرصت استفاده نموده و در برابر خوانندگان این وبلاگ کرنش می‌نماید.

برچسب‌ها: