دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۹

عقده دیروز، روزمرگی امروز

پابلیشَ
پابلیشا
پابلیشو
پابلیشَت
پابلیشَتا
پابلیشنَ

پابلیشتَ
پابلیشتما
پابلیشتُم
پابلیشتِ
پابلیشتُما
پابلیشتُنّ

پابلیشتُ


برچسب‌ها:

یکشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۹

پروژه‌های یک‌ساعته

یک کارهایی را می‌خواهی بکنی و عقب می‌اندازی. نه این که خیلی زیادی دشوار باشد و تو ناتوان، فقط حس انجام دادن‌شان نیست. منتظری امروز یا فردا آن حس محترم بیاید تو، بنشیند روی میزت و بگوید من این‌جا هستم، منی که چشم در راهم بودی. اما خوب نمی‌آید دیگر، آمدن حس مخالف قانون دوم ترمودینامیک است.

در عین حال انجام شدن این جور کارهای کهنه‌شده که مثل موش مرده گوشهٔ ذهنت در حال بو گرفتنند، یک حس خوبی به آدم می‌دهد. شاد می‌شوی اساسی. چرا؟ چون حال آدم مثل پتانسیل الکتریکی است. اختلافش معنی دارد نه مقدار مطلقش. خوبی جهان همین است که بدبخت‌ترین آدم‌ها هم شانسی برای شاد شدن دارند!

حالا از این کارهایی که مانده‌اند برای انجام شدن، بعضی‌شان اساساً ناشناخته‌اند. مثلاً یک مسأله‌ای را باید حل کنی که ژرفا و درازای پیچیدگی‌اش را نمی‌دانی. با این‌ها نمی‌شود شوخی کرد و باید کم‌کم درگیرشان شوی و از زمان بهره ببری. یک خوبی دیگر جهان این است که این جور کارها کم‌شمارند!

یک سری کارهای دیگر هستند (جناح اکثریت موش‌های مرده) که می‌دانی باید یک روز بنشینی و با حوصله انجام‌شان بدهی. حالا ممکن است کار واجبی هم نباشد، اما اگر برای تو این قدر مهم هستند که دارند بو می‌گیرند و نمی‌توانی به سادگی یک خاک‌انداز زیرشان بزنی، یعنی محکومی که آن کار را به پایان ببری.
تجربه خودم می‌گوید که بسیاری از این نوع کارها را می‌شود در نیم ساعت یا یک ساعت کار متمرکز به پایان رساند و بو گرفتن‌شان ما را از این واقعیت غافل کرده. نمونه‌هایش کم نیستند: می‌خواهی در یک جایی، چیزی ثبت نام کنی، یا رَوش انجام دادن کاری را یاد بگیری (که ممکن است شامل پیدا کردن مرحله‌ها و پرکردن چند فرم و پیدا کردن آدرس و ... باشد)، یا می‌خواهی یک نامه مهم بنویسی، یا یک متن را ویرایش کنی (بپیرایی؟)، یا حتی اتاق خراب‌شده‌ات را تمیز کنی. نمونه‌های فراوانی دارد و نمونه‌های شحصی‌ترش بیشترند. حالا واقعیت این است که آن یک ساعت را در بیشتر روزهای هفته می‌شود کنار گذاشت برای خلاص شدن از لاشه جناب موش. اما فایده بیشترش در واقع در شادمانی‌ای است که بعدش پیدا می‌کنی. آن آسودگی ناشی از تغییر حال، و شاید یکی از بهترین وقت‌هایش عصر روز تعطیل آخر هفته باشد، وقتی که تراکم ناخوشی به طور آماری بیشینه است!
مسأله دیگر این است که بسیاری از این موش‌های مرده مهلت دارند (deadline) و بالأخره آن فشار بیرونی زمانی مجبورت می‌کند بروی سراغش. حالا بیا و پیش از سر رسیدن مهلت بیرونی، یک ساعت وقت دل‌مرده‌ات را بگذار برای خلاص شدن از شر آن کار. چرا واکنش‌گر به deadline باشی؟ کنش‌گر باش: الآن ساعت 4 است و ساعت 5 من این کار را تمام کرده‌ام و شاد خواهم‌بود. مبتذل است، نه؟ اما بهتر از دست و پا زدن در دوقدمی deadline است. باور کن.

این را به عنوان یک تجربه‌نوشتم، نه به عنوان راهنمای شادی در نیم ساعت! 

برچسب‌ها: ,