پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

برقع و صلیب

در آزمایشگاه راه می‌روم و دانشجوها را تماشا می‌کنم. بهترین دانشجوی کلاسم صلیبی به گردن آویخته، و انگار با یکی از دانشجوهای ترم پیشم دوست شده. این دو را بیشتر تماشا می‌کنم، چون خوشم می‌آید، و چون تماشا کردن‌شان آسان است. فقط کنار هم کار می‌کنند و به ندرت حرف می‌زنند، و به ندرت سرشان را بلند می‌کنند که اطراف را ببینند، یا نگاه فضول من را گیر بیاندازند. در بحر معنی غریق. هر دو بچه‌سال هستند طبعاً، به زحمت بیست سال‌شان می‌شود. هر دو لاغرند و کشیده، و ... نمی‌دانم، کنار هم زیباترند، به همین سادگی، و به همین شکنندگی.

و آن صلیب که دختر به گردن آویخته، من را یاد مذهب می‌اندازد (نبوغ را می‌بینید؟ مثلاً صلیب من را یاد فراپوچینو نمی‌اندازد). فکر می‌کنم اگر دانشجوی مسلمانی هم بخواهد نشان مسلمانی به گردن بیاندازد می‌شود؟ بله، حتماً می‌شود، و کم هم ندیده‌ام. اما امروز 27 ژانوسه سال 2011 میلادی، مسلمانی من را به یاد زن و مردی می‌اندازد که در افغانستان سنگسار شدند. خوب، این که در این روز خاص، مسلمانی من را یاد آن دو بیاندازد، بیشتر تصمیم BBC است تا نتیجه اندیشه‌های خودم، اما زیاد هم فرقی به حال مسلمانی نمی‌کند. فکرش را بکن، یکی را، نه، دو تا را از کشوری دیگر با دروغ به زادگاه‌شان بکشانی تا بزنی با سنگ لت و پارشان کنی. چرا؟ چون همدیگر را بی‌اجازه خواسته‌اند. «خوش به حال غیرت‌هاتان». بعد هم دور هم بنشینید و از حکم خدا و احترام پیغمبر حرف بزنید. حالا به جفت دانشجوی خودم نگاه می‌کنم. این‌ها می‌توانستند جای آن‌ها باشند و آن‌ها جای این‌ها. متأسفانه در لحظه نامناسب در جای نامناسب به دنیا آمدند!
کاش برقعش را کنار می‌زدید و به چشم‌هایش نگاه می‌کردید، وقتی سنگش می‌زدید. نه این که فکر کنم دلتان را بلرزاند. فهی کالحجارة او اشد قسوه. اما آن نگاه زمانی اسیرتان می‌کرد، شاید هنگام دم واپسین. دو نفر را به جرم خواستن هم کشتید، نکشتید، که زجرکش کردید. خدای‌تان راضی شد؟ حالا تبر را روی دوشش بگذارید.



«چرا» گفتن بی‌امان را باید پی بگیریم.

برچسب‌ها: , ,

2 Comments:

At پنجشنبه, بهمن ۰۷, ۱۳۸۹ ۸:۳۱:۰۰ بعدازظهر, Anonymous SoloGen said...

فقط می‌خواهم بگویم این‌جا را هم‌چنان می‌خوانم.
خیلی وقت‌ها کامنت نمی‌گذارم چون حرف اضافه‌ای ندارم که بگویم، یا اگر هم که داشته باشم فایده‌ی گفتن‌اش را نمی‌دانم. اما این خرق عادت کنم:

یک سوال فلسفه‌ی علمی: فرض کن نظریه‌ی علمی‌ای (مثلا فیزیک‌ای) داریم که همان‌طور که هر نظریه‌ی علمی انتظار می‌رود قرار است راجع به دنیای خارج حرف‌هایی بزند. ادعای نظریه -مثل هر نظریه‌ی دیگری- این است که اگر صحیح به کارش ببندند و پارامترهای‌اش را مناسب تنظیم کنند دنیا را به خوبی توصیف می‌کند و پیش‌بینی‌های‌اش دقیق است. فرض کن به هر دلیل‌ای این نظریه پیروانی هم پیدا می‌کند و ایشان شروع می‌کنند به اعمال آن نظریه و بسط و گسترش‌اش. یعنی سعی می‌کنند پارامترهای‌اش را تنظیم کنند و چگونه‌گی‌ی به کارگیری‌اش را بشناسند و البته نسل جوان را به نوشتن کتاب‌ها آموزش دهند.
متاسفانه پس از مدتی مشاهده می‌شود که در عمل آن نظریه چندان توصیف‌گر دقیق‌ای از عالم نیست: پیش‌بینی‌های‌اش نادقیق است و با مشاهده نمی‌خواند. خب! چنین چیزی غریب نیست. هر نظریه‌ی تازه‌ای در ابتدای کار الزاما دقت بالایی ندارد. مثلا مدت‌ها طول کشید تا مکانیک نیوتونی بتواند مسیر سیارات را دقیق‌تر از نظریه‌ی پیشین توصیف کند. اما بالاخره چنین کرد و تا مدت‌ها نظریه‌ی غالب بود (این‌ها چیزهایی است که خودت خیلی به‌تر از من می‌دانی).
حال سوال این است: این نظریه‌ی مورد نظر اگر چه مدت «بی‌کارکرد» باشد و با هیچ تغییر مختصری هم مشکل‌اش حل نشود پیروان‌اش باید شروع کنند به شک‌کردن درباره‌اش و از اساس عوض‌اش کردن؟ ده سال؟ صد سال؟ هزار سال؟

 
At پنجشنبه, بهمن ۰۷, ۱۳۸۹ ۸:۴۴:۰۰ بعدازظهر, Blogger Mostafa said...

به نظرم وقتی ناکارآیی نظریه ثابت شود، یک لحظه هم نباید پایبندش ماند. اما ثابت شدنش ممکن است همگانی نباشد، ممکن است شخصی باشد...
و ممنون که هنوز به اینجا سر می‌زنی!

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home