شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

بسط مفهوم نژادپرستی

وقتی یک آدم بدبو در اتوبوس کنارم می‌نشیند، طبعاً عذاب می‌کشم. اما اگر این آدم بدبو (برای نمونه) هندی باشد، بیشتر عذاب می‌کشم. وقتی افتخار هم‌صحبتی با یک ابله پرگو نصیبم می‌شود، گاهی می‌خواهم بالا بیاورم، اما وقتی ابله پرگوی مورد نظر هم‌ولایتی خودم باشد، بیشتر عذاب می‌کشم. وقتی یک دانشجو جوری رفتار می‌کند که می‌فهمم تلاش چندانی برای فهمیدن نمی‌کند، اعصابم خرد می‌شود، اما اگر تنبل داستان ما یک دختر سفید جذاب باشد، از انتخاب طبیعی قطع امید می‌کنم. لهجه نامفهوم آزاردهنده است، اما لهجه استرالیایی را با آن که زیاد نمی‌فهمم، بسی دوست دارم. تعصب و خروش توخالی را که از کسی ببینم، غالباً در دل مسخره‌اش می‌کنم، اما اگر طرف عرب باشد قضیه فرق می‌کند. از مردهای زن‌ذلیل منزجرم، اما از مردهای عربی که صاف‌صاف در خیابان‌های کانادا با زن روبنده‌پوش‌شان راه می‌روند بیزارترم.

مطمئنم این داستان‌ها کم و بیش برای بقیه هم برقرار است: این که نژاد یا مذهب یا جنسیت طرف مقابل باعث تشدید واکنش احساسی مثبت یا منفی ما شود. بسیاری از این واکنش‌ها موجه نیستند، مخصوصاً هنگامی که ناشی از پیش‌فرض‌های عمومی و کلیشه‌سازی درباره یک نژاد باشند: این که همه سیاه‌پوست‌ها رفتار زمخت دارند، یا همه هندی‌ها بو می‌دهند، یا همه ایرانی‌ها حسود و پرگو و ناراست‌خو هستند، یا این که از آن طرف، ویژگی‌های مثبتی را برای همه اعضای یک نژاد یا ملیت یا همه پیروان یک آئین مفروض بدانیم.
در عین حال، همه پیچیدگی‌های ترجیح‌های نژادی و قومی را در یک کلمه نژادپرستی جمع کردن، بهترین راه برای حل کردن مسأله نیست. ساده‌انگاری است. اگر نژادپرستی واقعاً منش نادرستی است (که به نظر من، چنین است) ریشه‌های پیدایش آن در بینش و عادت‌های‌مان را باید بجوییم. این جستجو و تأملی که باید در پس آن باشد، نقش کاربردی دارد و نه فقط اهمیت نظری. اگر به ریشه رفتارها و اندیشه‌های نژاد‌گرایانه‌مان توجه نکنیم، تلاش برای تعدیل نمودن‌شان همواره تلاشی کورکورانه و عذاب‌آور خواهدبود. سیاه‌پوست‌ها را شاید به مقام آدمیت ترفیع بدهیم، اما همواره در نقش آدم‌های درجه دو نگه خواهیم‌داشت. این تلاش کورکورانه به اندازه یک مطالعه و چاره‌جویی قدم‌به‌قدم کارساز نخواهدبود و در ضمن همیشه ما را در نارضایتی درونی نگه خواهدداشت.

در سوی دیگر، رفتار دیگران با خودمان را باید بنگریم. این که به عنوان مهاجران خاورمیانه‌ای در سرزمین‌های غربی گاه و بیگاه ممکن است با رفتارهای تبعیض‌آمیز یا حتی تحقیرآمیز مواجه شویم (که باید بگویم برای خودم در کانادا بسیار به ندرت پیش آمده)، در هر صورت به همین ترجیح‌‌های نژادی، زبانی و فرهنگی بازمی‌گردد. مخصوصاً ما ایرانیان زرنگ و بزرگوار که بدمان نمی‌آید در همه ملت‌های دیگر به چشم تحقیر بنگریم، باید متوجه باشیم که این اخلاق بد مانع از آموختن سریع‌ فرهنگ‌های دیگر می‌شود، و نیز مانع از دیدن عیب‌های فرهنگی خود. این لهجه شُل و لوس و آن خنده‌های ساختگی، فقط دو نمونه از ویژگی‌های معمول مهاجران نسل‌ نخست ایرانی هستند که می‌توانند ناخوشایند باشند. بخش مهمی از رفع تبعیض‌نژادی، از نژاد مورد تبعیض آغاز می‌شود: همچنان که سیه‌چردگان محترم امروزه می‌توانند بسیار هم خوشبو باشند، یا چینی‌ها می‌توانند یاد بگیرند انگلیسی را مفهوم بگویند و بنویسند، نژادهای دیگر هم در جامعه مهاجرپذیر (و البته در زادگاه خود) باید به حداقلی از ارزش‌های همگانی جهانی توجه داشته‌باشند. نمی‌توان با بدرفتاری تنفر پراکند و سپس از پژواکش نالید.
این نوشته نیلی انگیزه نوشتن این یادداشت شد.


برچسب‌ها: , , ,

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

برقع و صلیب

در آزمایشگاه راه می‌روم و دانشجوها را تماشا می‌کنم. بهترین دانشجوی کلاسم صلیبی به گردن آویخته، و انگار با یکی از دانشجوهای ترم پیشم دوست شده. این دو را بیشتر تماشا می‌کنم، چون خوشم می‌آید، و چون تماشا کردن‌شان آسان است. فقط کنار هم کار می‌کنند و به ندرت حرف می‌زنند، و به ندرت سرشان را بلند می‌کنند که اطراف را ببینند، یا نگاه فضول من را گیر بیاندازند. در بحر معنی غریق. هر دو بچه‌سال هستند طبعاً، به زحمت بیست سال‌شان می‌شود. هر دو لاغرند و کشیده، و ... نمی‌دانم، کنار هم زیباترند، به همین سادگی، و به همین شکنندگی.

و آن صلیب که دختر به گردن آویخته، من را یاد مذهب می‌اندازد (نبوغ را می‌بینید؟ مثلاً صلیب من را یاد فراپوچینو نمی‌اندازد). فکر می‌کنم اگر دانشجوی مسلمانی هم بخواهد نشان مسلمانی به گردن بیاندازد می‌شود؟ بله، حتماً می‌شود، و کم هم ندیده‌ام. اما امروز 27 ژانوسه سال 2011 میلادی، مسلمانی من را به یاد زن و مردی می‌اندازد که در افغانستان سنگسار شدند. خوب، این که در این روز خاص، مسلمانی من را یاد آن دو بیاندازد، بیشتر تصمیم BBC است تا نتیجه اندیشه‌های خودم، اما زیاد هم فرقی به حال مسلمانی نمی‌کند. فکرش را بکن، یکی را، نه، دو تا را از کشوری دیگر با دروغ به زادگاه‌شان بکشانی تا بزنی با سنگ لت و پارشان کنی. چرا؟ چون همدیگر را بی‌اجازه خواسته‌اند. «خوش به حال غیرت‌هاتان». بعد هم دور هم بنشینید و از حکم خدا و احترام پیغمبر حرف بزنید. حالا به جفت دانشجوی خودم نگاه می‌کنم. این‌ها می‌توانستند جای آن‌ها باشند و آن‌ها جای این‌ها. متأسفانه در لحظه نامناسب در جای نامناسب به دنیا آمدند!
کاش برقعش را کنار می‌زدید و به چشم‌هایش نگاه می‌کردید، وقتی سنگش می‌زدید. نه این که فکر کنم دلتان را بلرزاند. فهی کالحجارة او اشد قسوه. اما آن نگاه زمانی اسیرتان می‌کرد، شاید هنگام دم واپسین. دو نفر را به جرم خواستن هم کشتید، نکشتید، که زجرکش کردید. خدای‌تان راضی شد؟ حالا تبر را روی دوشش بگذارید.



«چرا» گفتن بی‌امان را باید پی بگیریم.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

اعتماد به نفس

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

برچسب‌ها:

موسیقی و متن

آدم‌هایی که موقع چیز خواندن موسیقی گوش می‌کنند را نمی‌فهمم، یعنی می‌فهمم. شاید درستش این است که بگویم آن‌ها من را نمی‌فهمند. موسیقی شنیدن و مطالعه برای من جمع‌نشدنی هستند. یکی دو بار امتحان کردم که ببینم می‌شود یا نه، و یک کمی هم شد، اما فهمیدم که من آدمش نیستم. انگاری که m=1 دل و n>1 دلبر.
برای من موسیقی متن معنی چندانی ندارد. موسیقی خودش متن است. زیاد پیش آمده که موسیقی متن یک فیلم بیشتر از خود فیلم من را جذب کند (مثلاً موسیقی متن Atonement) و بارها گوشش می‌کنم، بی آن که دوباره سراغ فیلم بروم.
موسیقی را تبدیل به موسیقی متن کردن، یعنی درجه دو کردن موسیقی. حالا اگر کسی می‌تواند یک چیزی گوش کند و چیزی هم بخواند، دست‌کم یکی را (متن یا موسیقی را) درجه‌ دو می‌کند. ستم‌کارگی است. به نوع موسیقی هم بستگی دارد البته، اما بیشتر برمی‌گردد به این که چه قدر شنونده هستی و چه قدر خواننده.

برچسب‌ها: ,

جمعه، دی ۲۴، ۱۳۸۹

شنیدن و اندیشیدن

از پرحرفی ایرانی‌ها بیزارم، از این که درباره همه‌چیز نظر کارشناسی دارند، یا اصلاحیه، یک خاطره یا یک جوک، و یک‌سره مبتذل، یک‌سره خالی از هوشمندی. بیزارم از هیجانی که برای قطع کردن حرفت دارند و اصلاح کردنت. کانادایی‌ها کمتر این جوری هستند. این‌جا هم خیلی‌ها میان حرفت می‌پرند و نظر کارشناسی می‌دهند، اما رفتار غالب‌شان نیست.
در دنیا کمند آن آدم‌هایی که جرأت دارند خاموش بمانند و حرفت را گوش کنند و همه مدت توی چشمت نگاه کنند. این آدم‌ها را دوست دارم. به این آدم‌ها خیلی بیشتر می‌توانم اعتماد کنم. این‌ها به خودشان فرصت شنیدن و اندیشیدن می‌دهند.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

در ده دقیقه

ده دقیقه فرصت دارم تا اتوبوس بیاید، و این ده دقیقه را صرف نوشتن این پست می‌کنم. حالا ممکن است بگویید خیلی لطف کردی واقعاً، این وبلاگی که دیگر باید هفته‌ای یک بار گردش را تکاند چه حاجت به پست ده دقیقه‌ای دارد. بی راه هم نیست حرفتان و اگر الآن فرصت کوتاه نبود احتمالاً سانسورتان هم می‌کردم و یک چیز دیگر می‌نوشتم. خواستم فقط یک سلامی بکنم، به هر کس که هنوز این‌جا را می‌خواند، و به هر دلیل که می‌خواند. و این وبلاگ و خواننده‌هایش برایم مهم هستند. نوشتن مهم است عزیزان من. نمی‌دانم این‌جا نقل کرده‌ام آن گفته رضا کیانی (حفظه‌اللّه) را که گفت: تا چیزی درون ذهنت است فکر می‌کنی به آن تسلط داری. از ذهنت که درش آوردی و نوشتی، از تو جدا می‌شود و جلویت می‌نشیند. آن وقت می‌توانی نگاهش کنی و می‌بینی آن قدرها هم که فکر می‌کردی کامل نیست (نقل به مضمون طبعاً). این وبلاگ شاید مهم‌ترین جایی بوده که ذهنیت‌های من را جلوی چشمم نشانده. و شمایی که می‌خوانید و نظر می‌دهید و نمی‌دهید، به من لطف می‌کنید. ممنونم.
زندگی بدک نیست. برای اتوبوس پنج دقیقه دیگر باید بروم. کار و بار درس و دانشگاه به راه است. تمرکز باید داشت (به مفهوم ایجابی‌اش، نه سلبی) و نسبتاً هم تمرکز دارم. هوا سرد است، بر قانون خویش و دوستان کم‌شمار خوبی دارم که نزدیک نیستند و دوستان نزدیکی دارم که دورند. «به سلامتی و دل خوش».
هم‌خانه‌ای‌های شلوغم امروز از تعطیلات کریسمس برگشته‌اند و الآن ماشین لباسشویی را که جلوی اتاق من است روشن کرده‌اند. دارم می‌روم بیرون کمی خرید کنم. خدای تعالی به خیر کند.
همین. یک دقیقه مانده تا بروم برای اتوبوس.
_________________________________
پی‌نوشت، پس از بازگشت از خرید: نام رضا کیانیان را آن بالا اشتباه نوشته‌ام. مخصوصاً آن‌جا درستش نکردم، چون این اشتباهم نمونه خوبی از همان گفته اوست که آوردم.


برچسب‌ها: ,

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

 In the plot, people came to the land;  the land loved them; they worked and struggled and had lots of children.
 There was a Frenchman who talked funny and a greenhorn from England who was a fancy-pants but when it came to the crunch he was all courage. Those novels would make you retch.   

~ Canadian novelist Robertson Davies, on the generic Canadian novel

برچسب‌ها: ,