چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

روز نهم

نشسته‌ایم در بار دانشگاه و ورقه تصحیح می‌کنیم، چون همکاران گرامی دوست ندارند بدون آبجو ورقه تصحیح کنند. نور کم است، مثل همهٔ بارها، و همه کم و بیش شادند، بابت پایان ترم و امتحان‌ها. من سخت‌ترین سؤال را برداشته‌ام، چون کمتر از بقیه حواسم پرت این محیط می‌شود و نمی‌خواهم بی‌کار بمانم. یکی‌یکی نمره می‌دهیم، اول آهسته و به تدریج تندتر. اشتباه‌های احمقانه و گاهی هم شوخی‌های دانشجوها که در ورقه امتحانی نوشته‌اند را به هم نشان می‌دهیم و می‌خندیم. و جالب است که اعتماد به نفس دانشجو برای طنز نوشتن در ورقه‌اش تقریباً مستقل از نمره‌ای است که می‌گیرد. زمان آسان می‌گذرد. یک گروه کوچک در آن سوی بار جاز خوبی می‌زنند و این فضا را به‌تر هم می‌کند.
تاسوعا است و من به تو فکر می‌کنم محمد نوری‌زاد. خودت را نکُش. لطفاً.

برچسب‌ها: , , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home