شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

شرم

من از این که آن سه کوه‌نورد آمریکایی در ایران زندانی هستند شرمنده‌ام. و از این که قرار بود یکی‌شان آزاد شود شاد شدم (اگرچه به نظر من هر سه باید آزاد شوند.). و از این که می‌دانستم آزادی احتمالی‌اش با یک نمایش تهوع‌آور دیگر همراه خواهدبود نگران و معذب بودم. و از این که شنیدم آزاد شدنش منتفی شد، از این که دنیا فهمید حکومت کنونی کشورم چه آسان با امیدها و احساسات آدم‌ها بازی می‌کند، از این که دیدند از آزاد شدن و نشدن یک آدم چنان حرف می‌زنند که گویی یک گونی سیب‌زمینی را می‌خواهند مبادله کنند، بیش از پیش شرمنده شدم.
من هم مثل بقیه ایرانی‌ها با این سیستم منافق و منافق‌پرور سر و کار داشته‌ام، آزار دیده‌ام، بازی خورده‌ام و فهمیده‌ام که انسان بودن انسان کم‌ترین اهمیت را برای‌شان دارد، که دروغ بر دروغ می‌بندند، که بی‌شرمی‌شان کران ندارد، اما مثل زخمی که زیر لباس پنهان کنیم، لازم نبود دنیا این یکی را هم بفهمد. لازم بود؟

حالا باید بنشینیم و نظریه ببافیم که این ماجرای آزاد شدن و نشدن از پیش طراحی شده‌بود یا نه، که تقابل قوا و رقابت سیاسی بود یا نه؟ چه فرقی می‌کند؟ عمدی یا اشتباهی یا از سر ناهماهنگی، کل ماجرا آن قدر زشت است که آدم از ملیت خودش شرم می‌کند.

برچسب‌ها: , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home