جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

موری که دانه‌کِش است


عکس را لیلا گرفته. جایی در کرج.


برچسب‌ها:

چهارشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۹

نه خشم و نه هیاهو

سیستم شبکهٔ گروه فیزیک این‌جا عجیب و غریب است. پرینترها همگی آی-پی استاتیک دارند و روی شبکه هستند که چیز مفیدی است، اما پرینتر شخصی اتاق بعضی از استادها هم به همین شکل آی-پی استاتیک دارد و همه به آن‌ها دسترسی دارند که عجیب و غریب است. بعضی وقت‌ها هم سیستم پرنترها به هم می‌ریزد و چندین صفحه حروف در هم و برهم چاپ می‌کنند و این مشکل برای استاد من هم پیش آمده‌است. شکایتش فقط این است که این پرینت‌های خراب مانع انجام شدن پرینت‌های خودش می‌شوند. گاهی کسی می‌خواهد مقاله‌ای را چاپ کند تا بخواند و آن را اشتباهی به پرینتر استادم می‌فرستد که روی شبکه برای همه قابل دسترس است. زیاد اهمیت نمی‌دهد و فقط مقاله مورد نظر را می‌اندازد در سطل زباله‌های بازیافت‌شدنی.
هفته پیش یک نفر مقاله‌ای در مورد احتمال شکل‌گیری سیاه‌چاله در LHC را به اشتباه به پرینتر استادم فرستاد و استادم از مقاله خوشش آمد و برداشت که بخواند. امروز هم یکی مقاله‌ای دربارهٔ فضای de Sitter را باز به اشتباه به پرینترش فرستاده بود. مقاله را نشانم داد و با خنده گفت برایم دوباره جایزه فرستاده‌اند، عیبی ندارد، من جایزه دوست دارم. مقاله را منگنه زد که بعداً بخواند.
به همین سادگی.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

تابلو



برچسب‌ها: , , ,

سه‌شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۹

ضمن عرض سلام ...

نه می‌رسم بخوانم و نه این که بنویسم. نتیجه منطقی جملهٔ پیش این است که فرصت کافی برای فکر کردن ندارم. این جور وقت‌ها آدم باید داس دستش بگیرد و یک مقدار اصلاحات انجام بدهد. بعضی از کارهای عقب‌افتاده را کنسل کند و موقتاً دور و بر بعضی چیزها نرود. نمی‌شود اما. برای نمونه، این سایت دیجیتال کنسرت هال، در سه هفتهٔ متوالی و به طور موقت سه اجرای تابستانی Waldbühne را روی سایتش گذاشت که من را از همان بی‌نظمی قابل کنترل هم به بی‌نظمی کنترل ناشدنی رساند. حالا بماند که نوشتن دربارهٔ خود این سایت و کراماتش یک پروژه‌ای بود که دست‌کم یک سال و نیم عقب افتاده!
الآن تصمیم انقلابی گرفتم که دست‌کم بروم توی گوگل‌خوان و فیدهای انباشته را جمیعاً Read بزنم، اما ... حالا از این جایش را باید به سبک روضه‌خوانی بخوانید... یه وقتی نگاه کردم دیدم اولدفشن قلمبه شده از بس نخوندم. یه صدایی گفت نانجیب مگه اون چه قدر خوندنش وقت مییییییی‌گیره. بعدش رومو گردوندم چشمم افتاد به سه روز پیش. با خودم گفتم دستم بشکنه که فید مرضیه رسولی رو هپلی کنم...
خوب بسه دیگه.
خلاصه این که نمی‌شه.حالا نمی‌دونم ترم پاییز شروع بشه باید چه گِلی به سرم بگیرم!

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

پیشی بیا منو بدزد

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود.
شهرام امیری «دانشمند هسته‌ای» ایرانی بود. او وقتی برای سفر حج به عربستان رفته‌بود توسط عوامل آمریکا دزدیده شد و به آمریکا منتقل شد (انگار که یکی ماشین دزدی را جلوی خانه‌اش پارک کند و سویچ ماشین را شب بگذارد زیر بالشش و بخسبد). از آمریکا و در شرایط دزدیده‌شدگی از طریق اسکایپ با ایران تماس صوتی و تصویری گرفت و پرده از توطئهٔ آمریکا برداشت. الآن هم با استفاده از غفلت مأموران امنیتی آمریکا از دست‌شان فرار کرده و در دفتر حفاظت از منافع ایران پناه گرفته و می‌خواهد به ایران بازگردد.
قصهٔ ما به سر رسید، دانشمند هسته‌ای به مملکت هسته‌ای رسید.


آهای مادربزرگ‌ها، کاش فن داستان‌سرایی را به نوه‌های‌تان یاد می‌دادید.
_______________________

پی‌نوشت: این توضیح از همهٔ داستان‌هایی که تا حالا گفته‌اند باورپذیرتر است.


برچسب‌ها: , , ,

پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۹

دیکتاتوری سلولی - مولکولی

- مامانت هنوز زنت نداده؟
-خانواده‌ات گذاشتن همین‌جوری مجرد بیای این‌جا؟
- بهت نمی‌گن باید زن بگیری؟
- دختر بهت معرفی نمی‌کنن؟
- من دوستم از --- پذیرش داشت، اما چون ازدواج نکرده‌بود مادرش نذاشت بره.
...

**********************************************
دیکتاتوری دو سر دارد و دارم به این نتیجه می‌رسم که سر پذیرنده‌اش مقصرتر است. برای بعضی‌ها پذیرش این جور زورگویی‌ها این قدر طبیعی شده که شرایط طبیعی زندگی برای‌شان باورنکردنی است.


برچسب‌ها: , ,