پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

جهت اطلاع عزیزان

وبلاگ‌صاحاب در حال رفتن به سوی بستر به منظور ادای فریضهٔ خواب شبانه است و به جای کتاب یا مقاله‌ای که پیش از خواب بخواند، قفل و زنجیر دوچرخه‌اش را با خود به تخت خواهدبرد تا رمزش را که از پارسال به یاد ندارد پیدا کند.
____________________________________________
پی‌نوشت: باورم نمی‌شه به این زودی پیداش کردم. رمزش ۱۵۵۳ بود. این‌جا نوشتم که هم سال بعد اگر یادم رفت بتونم پیداش کنم و هم اگر شما گذارتون به گوئلف افتاد و دوچرخهٔ وبلاگ‌صاحاب رو دیدید به زحمت نیافتید. شب‌‌خوش.

برچسب‌ها:

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

فارغ‌التحصیل سربلند دانشگاه شهید بهشتی

دوست کاناداییم می‌گه شنیده‌ام توی تهران یه محلهٔ خیلی بدنام هست به اسم اوین که اون زندان معروف هم داخلشه، همون جایی که اعدام‌ها و شکنجه‌ها توش انجام می‌شه!


برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

آقا نظام، بنگر بر احوال خود

کار نظام به کجا رسیده که پلیس و نیروهای اطلاعات باید در هر گوشهٔ نمایشگاه کتاب حاضر باشند و رسماً هم در حالت آماده‌باش؟ آخرین بار کِی بود که حکومتی این‌همه از جماعت کتاب‌خوان هراس داشت؟

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

دربارهٔ اعدام‌‌ها

اعدام‌ها برای شوک دادن بود. در این شکی نیست. جدا از این که جرم پنج نفری که دیروز خبر اعدام‌شان را شنیدیم چه بود، اعدام کردن دسته‌جمعی و ناگهانی آن‌ها برای آزردن ما بود و برای شوک دادن. اگرچه خبر تیز و سرد بود، اما دیدن این واکنش زنده بسیار امیدبخش است. این که می‌بینیم آدم‌هایی در همه جای دنیا به خاطر این اعدام‌ها اعتراض می‌کنند، درد می‌کشند و اشک می‌ریزند، نشان می‌دهد پیکر جمعی ما بی‌حس نشده.

اما یک مسأله را باید گفت و به بحث گذاشت: جرم و وابستگی واقعی این افراد چه بوده؟ به نظر من این مسأله خیلی مهم است و نباید در برابر ستم آشکاری که به آن‌ها شده، بحث جرم‌شان را مسکوت گذاشت. همگی کرد بودند و به اتهام عضویت در پژاک و اقدام تروریستی اعدام شدند. قبول دارم که اتهام‌هایی که به آن‌ها نسبت می‌دهند با عقل جور در نمی‌آید: شیرین علم هولی را در نظر بگیرید. دادسرای انقلاب ادعا می‌کند که وی بمبی در زیر یک خودرو در پارکینگ قرارگاه سپاه در غرب تهران کار گذاشته‌است. نمی‌گنجد خوب. چرا یک زن، حالا بگوییم تروریست، باید برود بمبش را در پارکینگ قرارگاه سپاه کار بگذارد؟ کسی یادش می‌آید در خردادماه ۸۷ خبری از این "اقدام تروریستی" شنیده‌باشد؟ چرا فرزاد کمانگر دبیر باید از کامیاران به تهران بیاید تا بمب بترکاند؟ با عقل جور در نمی‌آید، هرچند ناممکن هم نیست. پنهان‌کاری به نظر من از هر دو سو است. به طور خاص در مورد گروه‌های مسلح قومی (مانند کردها و بلوچ‌ها) اطلاعات موثق خیلی کم است و سابقه تاریخی خشونت‌باری هم دارند. احتمال وابستگی خارجی‌شان هم اصلاً کم نیست. مگر این همه کشورهای دوست و همسایه به همین ترتیب از پیکر ایران جدا نشدند؟ از آن طرف به ادعاها و اطلاعیه‌های حکومتی هم ابداً نمی‌شود اعتماد کرد.

در چنین شرایطی نمی‌توانم فقط محکوم کنم و یک سوی ماجرا را ببینم. اگر این جرم‌ها واقعی باشند، اگر این آدم‌ها واقعاً اقدام به بمب‌گذاری کرده‌باشند، خوب مجازاتشان در سیستم قضائی ایران مشخص است. اعدام مجازات خیلی سنگینی است، اما اعدام شدن این چند نفر (هرچند بدون رعایت حداقل حقوق متهمان و خانواده‌های‌ آن‌ها)، اساساً خیلی هم بدتر از اعدام شدن چند قاچاقچی مواد مخدر در روز قبلش نیست. در مورد جرم‌های تروریستی، من مخالف قطعی اعدام نیستم. جامعه ما فاصله زیادی تا پذیرش آن دارد. مخالفت با اعدام در شرایط اجتماعی کنونی ایران به نظر من همان قدر معقول است که خواهان حکومتی کاملاً سکولار بودن. فاصله‌مان خیلی زیاد است.
برای اعدام‌شدگان، و بیش از آن برای خانواده‌های آنها بسیار متأسفم. و از دیدن حساسیت عمومی نسبت به این مسأله خوشحالم. اما مجهول‌های داستان خیلی زیادند و نمی‌توانم نادیده‌شان بگیرم یا اهمیت‌شان را انکار کنم.


برچسب‌ها: , , , ,

جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۹

برچسب‌ها: ,

۱۷۰ سال پیش در چنین روزی ...


گوگل یادآوری می‌کند که امروز صد و هفتادمین سال‌روز تولد چایکوفسکی است. آمادگی و زمان به تفصیل نوشتن دربارهٔ چایکوفسکی را ندارم. فقط خواستم این مناسبت فرخنده را به هر کس که از موسیقی چایکوفسکی لذت می‌برد تبریک بگویم. چایکوفسکی بیشتر به خاطر باله‌هایش مشهور است که به نظر من بی‌انصافی است. در برابر سه باله مشهورش (فندق‌شکن، زیبای خفته و دریاچهٔ قو) چایکوفسکی شش سمفونی بسیار عالی، یک کنسرتو ویولون وحشتناک (شنیدنش قلب آدم را می‌فشارد، تا چه رسد به نواختنش!)، چند کنسرتو پیانو (مشهورتر از همه کنسرتو پیانوی نخستش) و آثار بزرگ فراوان دیگر دارد. بسیاری از این آثار را در قالب موسیقی‌های دیگر شنیده‌ایم. چایکوفسکی یکی از آهنگ‌سازانی بوده که تم‌های بسیاری را به جهان موسیقی عرضه کرده که دیگران بارها در آثار دیگر از این تم‌ها بهره برده‌اند.
به عنوان نمونه‌ای کم‌تر شناخته‌شده از موسیقی چایکوفسکی، موومان چهارم از یک سکستت (شش‌تایی) زهی به نام Souvenir De Florence را از این‌جا بگیرید و بشنوید.
تولدت مبارک آقای چایکوفسکی. کاش هواپیماهای ساخت کشورت هم کیفیت موسیقی تو را داشتند!

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

از لایحهٔ دفاعیهٔ مجید توکلی

...
پیرامون توهین به رهبری به چند جمله از صحبت‌های من در جمع دانشجویان در تجمع ۱۶ آذر دانشگاه امیرکبیر اشاره شده است. اما اساساً آنچه مربوط به رهبری بوده است در بازجویی‌ها و بازپرسی و دادرسی در دادگاه انقلاب هم به صراحت بیان شد؛ یکی شعار دانشجویان در خلال و ساعتی پس از سخنرانی من بوده است و دیگر چند عبارت روشن با ذکر نام آقای خامنه‌ای. در مورد شعارها باید گفت که هیچ یک از شعارهای توهین به رهبری، ارتباط و پیوستگی مستقیم با صحبت‌های من نداشته است و نمی‌تواند شعار جمعی دیگر که من هیچ مشارکتی در آن نداشته‌ام ملاکی برای انتساب این اتهام باشد. اما در مورد سخنرانی من آنچه که در سخنان من وجود داشته تنها جمله‌ای بوده است که بافراخواندن دیکتاتورها و مستبدان به شنیدن صدای دانشجویان (به نمایندگی از مردم ایران) از آقای خامنه‌ای خواسته‌ام که این صدای آزادی‌خواهی دانشگاه را بشنود. جمله مورد استناد دادستانی عبارت بود از این‌که «همه دیکتاتورها و مستبدین به خصوص آقای خامنه‌ای بشنوند» و اما آنچه که من در دفاع از خود برای تبری از اتهام مورد اشاره دادستانی و رأی دادگاه انقلاب ذیل ماده ۵۱۴ قانون مجازات اسلامی به اتهام توهین به رهبری بیان می‌کنم این است که اساساً لفظ «دیکتاتور» لفظی توهین‌آمیز نیست. بسا این‌که بسیاری از نحله‌ها و جریان‌های سیاسی و فلسفی به ستایش از اقسامی از دیکتاتوری پرداخته‌اند. چنان‌که در آثار افلاطون (و افلاطونی‌ها) به ستایش از حکومت‌های دیکتاتوری (استبدادی) فلاسفه و طبقه کارگر (دیکتاتوری پرولتاریا) برمی‌خوریم و حتی در اندیشه اسلامی با اندیشه فارابی درباره رییس اول در مدینه فاضله مواجه می‌شویم که مه این جریان‌ها شخصی دیکتاتور صالح را بهترین حاکم و حاکم واقعیِ خیر ِ جامعه و جمعیت آن جامعه می‌دانند که این اندیشه در حکومت‌های دیگر نیز یافت می‌شود و مخلص کلام این‌که دیکتاتوری لفظی خالی از توهین است. اما در مورد انتساب دیکتاتوری که در واقع هم‌تراز کردن رهبری با دیکتاتوری در سخنرانی‌ام بوده است این مطلب را باید گفت که آنچه دیکتاتوری است جمع انحصارطلبی (مطلق بودن) و اقتدارگرایی است که نمی‌توان هردو را نیک دانست و دیکتاتوری را بد. نمی‌توان فصل‌الخطاب بودن به این معنا که دیگر پس از آن سخنی نباشد و هرچه گفته شد، فقط پاسخ چشم آید، را پذیرفت و دیکتاتوری را نه. که خود کلمه فصل الخطاب معنایی از دیکتاتوری است و اساساً نمی‌شود کسی اوامر را دیکته و دیگران تقریر نمایند و گفت دیکتاتوری نیست که در واقع پذیرش امر دیکتاتوری در ساختار فعلی محقق است و نمی‌توان ذکر کلامی را ناپسند دانست و وصف حالش را نه. اگر به زعم ضابطین قضایی تحت امر حاکمیت و مدعی‌العموم (دادستانی) و دستگاه قضا (که به امر قانون اساسی منفک از سایر قوا و – تنها و تنها – حافظ و مجری عدالت است) دیکتاتوری بد و توهین است، باید اوصاف دیکتاتوری و اعمال دیکتاتورمآبانه نیز بد و توهین‌آمیز تلقی شود که چنین به نظر نمی‌آید. پس آنچه که در مقام دفاع در برابر اتهام توهین به رهبری لازم به ذکر می‌دانم این است که توهینی صورت نگرفته است که این بند را وارد بدانید و آنچه که من نیز در سخنانم بیان کرده‌ام مدخلی تخصصی در باب شناخت از اوصاف دیکتاتوری و فارغ از ارزش‌گذاری و داوری بلکه فقط مشابهتی در حیطه معرفت‌شناسی زبانی و عرصه تحققی عمل مخاطب بوده است. و دیگر سخن مدعی‌العموم نیز مخاطب بودن رهبری در سخنرانی بوده است که دیگر سخنانی را نیز متوجه ایشان می‌نماید که من در دفاع در برابر این ادعای دادستانی اضافه می‌نمایم که آن‌جا که رهبری در سخنرانی من مخاطب بوده‌اند از ایشان نام برده‌ام و در جاهای دیگر نامی نرفته است و اگر ایراد بر خطاب کردن است باید گفت؛ اگر ایشان را به عنوان شخص اول حاکمیت ایران فرض بدانیم و مشکلات عدیده‌ای در عرصه کلان مملکت به وضوح دیده شود، نگفتن و انتقاد نکردن جنایت و خیانت است که گفتن نه تنها اتهام و جرم نیست بلکه خدمتی بزرگ، اخلاقی و انسانی به مردم و آینده‌ی کشور می‌باشد. حال آن‌که در ادامه سخن اینجانب فقط مخاطب بودن ایشان مدنظر بوده است و نه پاسخگویی؛ هرچند پسندیده است ایشان در مقام رهبر و شخص اول حاکمیت ایران پاسخگو، مدیر و مدبری نیک نیز باشند.
...

متن کامل


برچسب‌ها: , , ,

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

ستیزه‌جویی

نوشتهٔ کذائی شادی صدر به قدر کافی در اطراف وبلاگستان مورد نقد منصفانه و نامنصفانه قرار گرفته (برای نمونه‌ای از خوب‌هایش، ببینید این‌جا، این‌جا، این‌جا و مخصوصاً این یکی را). فکر نمی‌کنم حرفی برای اضافه کردن داشته‌باشم که در همین چهار مطلب و کامنت‌های‌شان نباشد. با این حال هنوز چیزی در این میان، بالاتر از خود این مسأله هست که هر بار به شکلی تکرار می‌شود.
نوشتهٔ خانم صدر مطلق‌گرا و مغالطه‌آمیز است. نکته یا نگرش جدیدی ندارد و نقطهٔ عطفش همان تعمیم نابخردانه است. در مورد ریشه و انگیزه‌هایش حرفی نمی‌زنم، چون اساساً روا نیست. اما پیامد ناجورش، هیاهوی بسیاری است که بر سر هیچ به راه انداخته. این یادداشت را می‌شد آدم‌های کم‌تر شناخته‌شده‌ای بنویسند و به جایی هم برنخورد. کم نیستند زنانی که به هر دلیل، همه مردان را خلاصه‌شده در آلت تناسلی‌شان می‌دانند و از آن سو هم مردان بسیاری نگرش مشابهی به زنان دارند.
درد از آنجاست که شادی صدر این حرف را زده، کسی که در همین سال گذشته سه جایزه بین‌المللی در زمینه حقوق‌بشر دریافت کرده‌است. درد از این است که این آدم به زعم ما از کسانی بوده که برای بهتر شدن کشورمان تلاش می‌کرده. آیا در تمام این مدت چنین ذهنیتی داشته‌است؟ باید نامش را از فهرست آدم‌های تأثیرگذار و قابل اعتنای ایران پاک کنیم؟ من منتظرم که از بخش توهین‌آمیز و نادرست نوشته‌اش بازگردد و پوزش بخواهد. من منتظرم که این خودسوزی اجتماعی ترمیم شود.

و آن چیز تکراری عذاب‌آور که در ماجرای نقد این مقاله بروز کرده، نیاز همیشگی ما به سنگربندی و تیرپرانی است، و عقده‌هایی که در صورت مجال یافتن، بی‌محابا می‌گشاییم. می‌دانم و خوب هم می‌دانم آزار جنسیتی بر زن ایرانی فراوان و همیشگی است. بیان درست ادعای خانم صدر آن است که هیچ زنی در ایران بدون دریافت آسیب جنسیتی به سن بلوغ نمی‌رسد، نه این که همه مردان ایران کاظم صدیقی هستند.
به یاد نمی‌آورم که خودم چنین آزاری به کسی رسانده‌باشم، حتی یک موردش را، و می‌دانم که مانند و بهتر از من بسیارند که آزار نمی‌رسانند و تلاش می‌کنند که آزاررسانی نباشد. اما وقتی خانم صدر آن‌گونه تعمیم می‌دهد، خیلی‌ها حمایتش می‌کنند و طبیعی هم هست. هر کس درباره این گونه مسائل تند حرف بزند، بالأخره گروهی برایش سوت می‌کشند. تلخی ماجرا در دامنه‌دار بودن این سنگربندی است. ما می‌گوییم سخن خانم صدر مغالطه‌آمیز، و به نادرستی کلی‌گرایانه است و چندین نوشتهٔ خوب در دلایلش هست. چرا عده‌ای از دوستان‌مان می‌خواهند به هر قیمت از خانم صدر (و تازه نه از نوشته‌اش، بلکه بیشتر از خودش) دفاع کنند؟ چرا از چنین خطای آشکاری حمایت می‌کنید؟ چه نیازی هست و چه انگیزه‌ای؟ این حمایت‌های نادرست خود سدی می‌شوند در برابر برگشتن احتمالی نویسنده از نظر نادرستش. چنین اظهار نظرهایی و چنان حمایت‌های ناصوابی کم‌ضررتر از قانون‌ها و رفتارهای تبعیض‌آمیز نیستند، و بلکه ضررشان بیشتر است، چرا که از جانب کسانی ابراز و حمایت می‌شوند که مثلاً قرار است در این زمینه‌ها روشن‌بین‌تر و مطلع‌تر و در نهایت خیرخواه و خیراندیش باشند.
در سوی دیگر بحث، چه حقی داریم که بر اساس یک نوشتهٔ ناجور، بیاییم و شخصیت کسی را «تحلیل» کنیم و بلکه در مورد پیشینه‌اش نظریه ببافیم؟

مصرف دوست و دشمن‌مان بالاست. زود قطبیده، بل‌که یونیده می‌شویم. بهانه که پیش بیاید، زود آرایش جنگی می‌گیریم، حتی اگر شده پشت کسی که فرماندهی‌اش را قبول نداریم و بدتر از آن، زود در برابر دوستان‌مان آرایش جنگی می‌گیریم.


برچسب‌ها: , ,

برچسب‌ها: ,

طفلی به نام شادی ...

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده‌ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

محمدرضا شفیعی کدکنی

(با سپاس از او که این را به گوش من رساند.)

برچسب‌ها: , , ,