پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹

تولید بی‌رویه تقدس و نیاز به مصرف‌کننده

من همهٔ عمرم با چیزهای مقدس بزرگ شدم: آدم‌های مقدس، مکان‌های مقدس، زمان‌های مقدس، موقعیت‌های مقدس، ترکیب‌های مقدس و مقدس‌های دیگر. هر چیزی یا مقدس بود یا بی‌ارزش. الآن فکر می‌کنم از دیدگاه مقدس‌گرایی می‌شود مذهبی‌ها را به دو دسته تقریبی تقسیم کرد: مقدس‌گراهای افراطی و بقیه! مقدس‌گرایی محور همه چیزهایی بود که به من یاد دادند و من هم (از روی خنگی یا هر چیز دیگری) جذبش کردم. بعداً که چیزهای غیرمقدس را یاد می‌گرفتم، همین نگرش را به هر چیزی تعمیم دادم و دوستانی داشتم که کم و بیش همین کار را کردند. مقدس‌گرایی افراطی ما بدون شک از اعتقاد سفت و سخت خانواده‌های‌مان به جمهوری اسلامی و آدم‌هایش ناشی می‌شد، چون اگر نمودها و نمادهای زنده‌ای برای یک نوع تفکر وجود نداشته‌باشد، نمی‌توان آن را مدت زیادی در ذهن و زندگی یک خانواده نگه داشت.
مقدس‌گرایی متضاد انسان‌گرایی است. مقدس‌گرایی هرگز فرد را ارج نمی‌نهد، چون همیشه به تقدیس‌گران ترسان و نگران نیاز دارد. وقتی بزرگ‌تر شدیم و این نگرش منحط را به چیزهای معمولی بسط دادیم، خودمان شروع به تخریب خودمان کردیم. مرور که می‌کنم، می‌بینم چه قدر چیزهای معمولی را که مردم در سراسر جهان عادی می‌گیرند، با مقدس کردن برای خودم بزرگ و دست‌نیافتنی و غیرقابل‌هضم کردم و این که دیگران آسوده در موردش حرف می‌زدند و از عهده‌اش برمی‌آمدند برایم عجیب و دلهره‌آور بود. فهرست مقدس‌های تحمیلی و خودساخته‌ام طولانی است، از کتاب‌هایی مثل این بگیر، تا شخصیت‌های علمی و هنری (مثل کارایان، یا اویستراخ) و خیلی از موضوع‌های علمی. خجالت‌آور است، اما حقیقت دارد که چیزی مثل تابع گرین برای من نوعی تقدس داشت، گرچه هرگز آگاهانه متوجه این مسأله نبودم. این تقدس ناخودآگاه، فاصله‌گذاری ناخودآگاه را ایجاب می‌کرد، چون اگر به چیزی توانستی کم و بیش احاطه پیدا کنی، فاصله‌ات با آن کم می‌شود و نزدیکی با تقدس سازگار نیست. وقتی نزدیک شدی، کرک و پشم تقدس می‌ریزد (مثل مفهوم آزادی مجانبی که خودش از مقدس‌های محبوبم بوده‌است!). پس ناگزیری که همیشه خودت را دور از ادراک آن موضوع یا مقام آن شخص، یا حتی خواندن آن کتاب ببینی. مثل ابله‌های فیلم‌های مجید مجیدی که همیشه توی کف معشوقه عفیفه داستان هستند و هیچ وقت به‌اش نمی‌رسند. من هم یکی از همان ابله‌ها بودم و چه بسا که اگر از ایران خارج نمی‌شدم همیشه این بلاهت با من می‌ماند (منظورم البته این نیست که الآن عاری از هر گونه بلاهت هستم!). آخر خوش داستان تنها در صورتی متصور بود که آدم خودش هم مقدس بشود، مثل این که آن قدر در یک موضوع جان بکنی که «خفن» بشوی، و شاید آن وقت از انسان بودنت فاصله می‌گرفتی!
شیفتگی را نباید با تقدس اشتباه گرفت یا تعویض کرد. چیزی یا کسی را دوست داری، بدان که بخشی از ارزش آن چیز از همین دوستی تو می‌آید. این سرمایه را صرف تصاحب آن چیز یا شخص کن (اگر تصاحب موضوعیت دارد) و ارزش افزوده ایجاد کن. اگر تصاحب معنی ندارد (مانند دوستی یک‌طرفه)، دست‌کم بدون قید و بند تقدس راحت‌تر می‌شود دل کند و آزادتر می‌شود زندگی کرد. شیفتگی یک‌باره احتمالاً نادرست است و نسبت نزدیکی با همان تقدس‌گرایی مفرط دارد. اگر تقدسی در کار هست، ارزش واقعی‌اش با شناختی معلوم می‌شود که با گذشت زمان کم‌کم به دست می‌آید. تقدس کور ضدانسان است. چیزهای خیلی کمی واقعاً مقدس هستند. بقیه چیزهای اطراف‌مان را نباید آن قدر بزرگ و مهم ببینیم که موجب هراس شوند. نمونه اعلای تقدس‌گرایی کور، همین‌هایی هستند که بت‌های زنده‌ای ساخته‌اند و نه در زمان حیات و نه حتی پس از مرگ بت‌ها اجازه نقد شدن‌شان را نمی‌دهند. ببینیم‌شان و مانند آن‌ها نباشیم.

*************************************

پی‌نوشت: یادم رفت بنویسم که مقدس‌گرایی کور، مخالف به پرسش گرفتن است و پرسش به نوبهٔ خود یکی از مهم‌ترین ابزارهای شناخت است. مفهوم‌هایی بعضاً پوشالی و بیشتر نیمه‌دروغLink که در سیستم جمهوری اسلامی به ذهن‌مان تزریق کردند، بیشتر با تکیه بر همین تقدس و گریز از پرسیده شدن توانسته‌اند برجای بمانند. باید پرسید، بیشتر از خود و کمی هم از دیگران.

برچسب‌ها: , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home