یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

جملهٔ ناگوارشت ...

یک کاری که چند هفته ذهنم را، و دو هفته کل زمانم را مشغول خودش کرده‌بود تحویل دادم (که نمی‌دانم چه قدر بپسندند، امّا خودم حاصلش را دوست دارم) و بعدش انتظار داشتم این آخر هفته که برای کنفرانس به تورنتو می‌رفتیم، چیزهای جالب ببینیم و خوش باشیم. نشد. نه این که اتفاق بدی بیافتد یا چیزی نامنتظره، امّا نشد. خیلی ساده، سمینارها و پوسترها به خوبی پارسال نبودند، پوستر خودم را با انرژی و حوصله ارائه نکردم و خلاصه دو روز اولش را زور زدم که یاد بگیرم و پول و وقت را حرام نکرده‌باشم. ماسید، به خماری کشید. روز سوم و آخرش را که امروز باشد، دیدیم ارزش رفتن ندارد و نرفتیم. حالا یک روز برای آن خوشی‌ای که منتظرش بودم و شاید فکر می‌کنم احتیاجش داشتم، زمان باقی مانده و ایده‌ای برای خوش بودن ندارم. کتاب و مقاله برای خواندن و فیلم برای دیدن و تلویزیون برای وقت کشتن و پول برای خرج کردن و حتی رفقایی برای گشت و گذار هستند، اما آن خوشی‌ای که آدم موقع کار کردن روی پروژه به خودش وعده می‌دهد، آن سبکی و لذت بعد از تحویل دادن کار، با این چیزها حاصل نمی‌شود.

نباید هم بشود. اشکال از خودم است. اشکال از طمع خوشی داشتن است. انتظار چه داری؟ تخم دوزرده گذاشتی که انتظار بهترین چیزها را داری؟ (به‌تر از حال خوب هم مگر چیزی هست؟) بهترین و مفیدترین دوره‌های عمرم را که مرور می‌کنم، می‌بینم همه چیز از خواستن و نخواستن شروع شده و با همان هم پیش رفته. خواستن این که بهتر باشم (در چیزهایی مشخص) و نخواستن پاداشی جز خود آن بهتر بودن‌ها. طلبیدن حال خوشی که بعد از پایان یک پروژه خود‌به‌خود بیاید، از تنبلی است و آن نیز به نوبه خود از خودبزرگ‌بینی. آدم باش حیوان!

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home