شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

خواندنی‌هایی برای سال ۸۹

معرفی کتاب در آستانهٔ سال نو رسمی است که ما از وبلاگ راز آموخته‌ایم و سال قبل هم اجرا کردیم. امسال هم برای هفتمین سال کتاب معرفی کرده‌اند. بروید توی وبلاگشان بخوانید.
رسمش این جوری است که از میان کتاب‌هایی که در سال ایرانی رو به پایان خوانده‌ایم، بهترین‌ها را برای بقیه معرفی کنیم. من امسال فقط یک کتاب خواندم و آمارم مثل همیشه باعث شرمندگی است و راستش اصلاً این «سنت حسنه» را یادم نبود، تا این که لیلا یادآوری کرد و خودش کتاب‌های برگزیدهٔ امسالش را با شرح کوتاه هر کدام فرستاد. ممنونم لیلا. شخصاً انتخاب‌های لیلا را جدی می‌گیرم، چون واقعاً کرم کتاب است و آن موقعی که نمایشگاه کتاب به سرنوشت مهرورزانهٔ سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی دچار نشده‌بود، واقعاً حمل کردن کتاب‌های لیلا از نمایشگاه به خانه کار سختی بود!
این‌ها کتاب‌هایی است که لیلا برای خواندن در سال ۸۹ به شما پیشنهاد می‌کند:

1- سه فنجان چای ـ گرِگ مورتنسون و دیوید الیور رلین. تر جمه‌ی شهرزاد بیات موحد - نشر دُرّ دانش بهمن

بهترین کتابیست که تا حالا در باره کشورهای آسیایی خوندم . بهترین صفت این کتاب اینه که خیلی خیلی صادقانه نوشته شده . قسمت بیشتر حوادث کتاب در پاکستان و افغانستان رخ می دهد و همه‌ی این جریانات از زبان یک آمریکایی این قدر دقیق ودرست بیان شده که خودتون کم کم در کل داستان به خیلی از اطلاعاتش اعتماد می کنید . این کتاب در واقع گزارش یک پروژه‌ی بزرگ خیریه است که توسط آقای مورتنسون در افغانستان و پاکستان انجام شده است . من در پایین قسمتی از متن کتاب را می‌آورم: وقتی فنجان‌های چینی چای کره‌ی داغ در دست آنها قرار گرفت حاجی علی لب به سخن باز کرد. «اگر می‌خواهی در بالتیستان پیشرفت کنی باید به روش‌های ما احترام بگذاری. او در حالی که چای‌اش را فوت می‌کرد ، گفت :نخستین باری که با ما چای می‌خوری یک غریبه هست . دومین باری که چای را برمی‌داری مهمانی عزیز هستی . سومین فنجان چای را که خوردی، تو عضوی از خانواده‌ی ما هستی و ما حاضریم برای اعضای خانواده‌ی خود هر کاری انجام دهیم. حتی جانمان را بدهیم.» او دست‌هایش را با مهربانی روی دست‌های مورتنسون گذاشت و گفت :«دکتر گِرگ ، تو باید برای این سه فنجان چای که همرا ما می‌خوری وقت بگذاری . ما شاید بی‌سواد باشیم ولی احمق نیستیم .مدت‌های مدیدی است که اینجا زندگی کرده‌ایم و زنده مانده‌ایم .» صفحه‌ی 193

خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد می کنم.


2- یعقوب کذاب - یورک بکر - ترجمه‌ی علی اصغر حداد - نشر ماهی

ترکیب انتشارات ماهی و ترجمه‌ی آقای حداد به نظر من به اندازه‌ی کافی قابل اطمینان هست که باعث خواندن یک کتاب بشود. یعقوب کذاب یکی از کتاب های خیلی خوبی بود که در مورد جنگ جهانی نوشته شده است و داستان کتاب بسیار جالب هستش . آنقدر در آن جزئیات دقیق وجود داره که کاملاَ کتاب رو براتون جذاب می کنه. به نظرم اگر فیلمی رو که از روی این کتاب ساخته‌شده ندیده‌اید حتماَ این کتاب رو بخونید. در همین سبک، کتاب بی سرنوشت رو هم از انتشارات شهر خورشید خوندم که اون هم واقعاَ کتاب خوبی بود، هر چند که ترجمه‌اش به پای آقای حداد نمی‌رسید.




3- ژان دو فلورت و دختر چشمه - مارسل پانیول - ترجمه‌ی سروش حبیبی - نشر چشمه

داستان کتاب خیلی روان و راحت نوشته و البته ترجمه شده است . کتاب این قدر کشش دارد که چند روزی آدم را از کار و زندگی‌اش بیاندازد و این قدر خوب ترجمه شده است که بتوانید یک نفس بخوانیدش. در کل اگر دنبال یه کتاب ساده‌ی خوب برای سرگرمی می‌گردید، این کتاب گزینه‌ی مناسبیه.




4- ماجرای عجیب سگی در شب - مارک هادون - ترجمه‌ی شیلا ساسانی نیا - نشر افق

کتاب از زبان یک پسر حدوداَ پانزده ساله مبتلا به اوتیسم روایت می‌شه. به نظرم بهترین وجه این کتب شعور نویسنده‌اش هستش و این که کتاب رو جوری نقل می‌کنه که شما کاملاَ با راوی هم‌ذات‌پنداری داشته‌باشید و راوی را اصلاَ مثل یک آدم بیمار یا دیوانه نشناسید .فکر می‌کنم کتاب خوبی بود و حتماَ ارزش یک بار خواندن را داشت.




خوب، این بود پیشنهاد‌های لیلا.

حالا من چه کتابی خواندم، و آیا ارزش پیشنهاد کردن دارد؟

تنها کتابی که من امسال به طور کامل خواندم، «لولیتا‌خوانی در تهران»، نوشتهٔ آذر نفیسی بود. خواندن این کتاب برای خودم یک کشف شخصی محسوب می‌شود. یک روز بد تابستان با دوچرخه‌ام در شهر پرسه می‌زدم و دنبال چیزی بودم که کمکم کند حالم بهتر شود. فکر کردم اگر کتاب‌خوان خوبی بودم (آن جوری که سال‌ها پیش بودم)، خریدن یک کتاب خوب و خواندنش می‌توانست کمکم کند. رفتم به کتاب‌فروشی Chapters و گفتم یک کتاب می‌خرم همین جوری، حالا یا می‌توانم بخوانمش یا نه. رفتم در قسمت بیوگرافی‌ها پرسه زدم (قسمت‌های مختلف کتاب‌فروشی‌های بزرگ این‌جا واقعاً هم آن قدر بزرگند که باید درونشان پرسه زد!) و این کتاب را دیدم و تصمیم گرفتم بخرمش. خواندنش البته طول کشید (آدم‌های عادی باید حداکثر دوهفته‌ای تمامش کنند)، اما بسیار بسیار لذت‌بخش بود.

لولیتا‌خوانی در تهران روایتی نسبتاً شخصی از دههٔ نخست انقلاب است. خیلی‌ها (از جمله حمید دباشی) به این کتاب تاخته‌اند و تصویرگری کتاب را با اتهام‌هایی از «سیاه‌نمایی» تا «تصویر ناقص بودن» نکوهیده‌اند. از دیدگاه شخصی خودم می‌گویم: من این کتاب را دوست دارم، چون تصویرگر بدترین چیزهایی است که در جامعهٔ ایران پس از انقلاب رخ داده‌اند و به طور خاص آثار آن‌ها را در سال‌های نوجوانی‌ام به شدت حس کردم. آذر نفیسی تعریف می‌کند که چگونه اجباری شدن حجاب، نفی شادمانی و زندگی، افزایش خرافه‌گرایی، سانسور، اخراج استادها و دانشجویان، شکستن حریم خصوصی، قتل‌های سیاسی و بسیاری چیزهای دیگر به تدریج در کالبد جامعهٔ ایران نفوذ کرد و همهٔ مردم و خصوصاً قشر فرهیخته‌تر را از داشتن حداقل‌های زندگی عادی، بلکه از سلامت روانی و اجتماعی خود نیز محروم کرد.

نگاه و لحن نویسنده جهت‌دار است، اما خصمانه نیست. جهت‌دار بودنش به نظر من ناشی از صادق بودن نویسنده در بیان افکار و دلبستگی‌های شخصی خود است، در حالی که نسل ما عادت کرده خواسته‌های خود را پنهان کند تا مثلاً موقر جلوه کند. کسانی که دکتر آذر نفیسی (که در زمان رخ دادن وقایع کتاب استادیار ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران بوده، به خاطر نپذیرفتن حجاب اجباری اخراج می‌شود و پیش از ترک کردن ایران مدتی در دانشگاه علامه و دانشگاه آزاد درس می‌داده) را محکوم می‌کنند که تصویرگری‌اش غیرمنصفانه است، به نظر من متوجه ارزش اصلی این کتاب نشده‌اند. لولیتاخوانی در تهران همان طور که گفتم، روایتی نسبتاً شخصی است و به نظر من در مواردی بسیار هم دقیق است. در عین حال این کتاب گزارش کاملی از ایران دههٔ نخست پس از انقلاب نیست و قرار هم نیست باشد (به یاد بیاورید که کتاب را از قفسهٔ زندگی‌نامه‌ها برداشتم)، بلکه بر عوارض تغییرهای سیاسی ایدئولوژیک بر زندگی فردی و اجتماعی نویسنده و آشنایان و شاگردانش متمرکز است. خواندن این کتاب خصوصاً در جریان ناآرامی‌های پس از کودتای خرداد امسال برای من بسیار لذت‌بخش و تسکین‌دهنده و البته گاهی هم دردناک بود. نگاه و برداشت دکتر نفیسی را غیرمنصفانه یا دشمنانه ندیدم.

محور اصلی وقایع کتاب، یک جور باشگاه کتاب‌خوانی است که آذر نفیسی پس از ترک کردن کامل تدریس دانشگاهی در خانه‌اش دایر می‌کند و هفته‌ای یک بار شماری از دانشجویان دختر برگزیده‌اش را در خانه‌اش گرد هم می‌آورد تا با هم کلاسیک‌های ادبیات انگلیسی را بخوانند و بررسی کنند.

لولیتا‌خوانی در تهران به انگلیسی دلپذیری نوشته شده و فکر نمی‌کنم ترجمه‌ای از آن به فارسی موجود باشد. البته این روزها بازار خواندن کتاب‌های خارجی هم در ایران کم‌رونق نیست و یافتن نسخه‌ای از این کتاب نباید خیلی دشوار باشد. خواندنش را به شدت توصیه می‌کنم.

الآن که نوشتن این پست را به پایان می‌برم، حدود نیم ساعت به پایان سال ۸۸ باقی است. نمی‌توانم به شهدای امسال نیاندیشم و این که آمران قتل آن‌ها الآن دارند پیام نوروزی ضبط می‌کنند...

سال نوی همه‌تان مبارک باشد. باشد که در سال ۸۹ انتقام سختی از اندوه‌ها بکشیم.

***********************************

پی‌نوشت: محمد فایل کتاب لولیتا‌خوانی را به دست آورده و روی وبلاگش گذاشته که راحت بتوانید بگیرید. خیلی ممنون محمد!


برچسب‌ها:

1 Comments:

At پنجشنبه, فروردین ۱۲, ۱۳۸۹ ۶:۵۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger محمد said...

خواهش می‌کنم. قابلی نداشت
ممنون

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home