شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

Slava

When I arrived at the Hotel Windsor in Paris, it just happened that David Oistrakh was there at the same time. David said to me: "Slava, let's take a stroll."
As we walked through the streets, he made a confession of sorts. He said to me: "Slava, I have the highest regard for your purity, for your daring and for everything you do. I'm ready to get down to my knees in front of you. But tomorrow if you read a letter full of accusations about you in 'Pravda', and it's signed by me, don't condemn me. Find the strength to forgive me. I'm going to tell you a story about something that happened to me, after which I was no longer really a human being. I was thrown off balance, I'm a man with a huge complex.
It happened in 1937 or 1936. My wife Tamara and I were living in a building where all men were arrested, except in one of the apartments that was across from ours, on the floor above or below, whatever, but across from mine. There was just one other apartment where they had not taken away the head of the family.
My wife Tamara had packed a little bag with clothes and biscuits. We didn't sleep for months. we were waiting for them to come and take us away. The arrests usually took place around four or five in the morning. One night at four in the morning we heard someone banging on the front door of the building. Tamara and I were in bed. Of course the knocking gave us a frightful start. A few seconds, perhaps one, perhaps two minutes, seemed to me like an eternity. We were waiting for them to come upstairs, and wondering whose bell they'd ring, ours, or that of the only other apartment where a head of the family was still left. They rang the bell of the other apartment."
That's the key for understanding what the Soviet regime did to people. This system forced them to be two-faced. Think one thing and say another.

‍~ Mstislav Rostropovich - Form the documentary film "David Oistrakh: Artist of the People?"

امروز، بیست و هفتم ماه مارس، زادروز جناب روستروپویچ است که سه سال پیش بدرود زندگانی گفت. خیال داشتم به همین مناسبت یادداشت مفصلی دربارهٔ زندگی و هنر این مرد بزرگ بنویسم که متأسفانه ممکن نشد. همین قدر که در بالا درباره‌ٔ او و اویستراخ آمد را داشته‌باشید و این قطعهٔ کوتاه را هم به عنوان گوشه‌ای طرب‌انگیز از هنرش ببینید تا (به امید خدا) در فرصتی دیگر درباره‌اش بنویسم.


برچسب‌ها: ,

قطع کردن چرخهٔ درد

این را خواندم و از خودم جمله‌های حکیمانه‌ای تراوش کردم:
شاید نتوانیم جوری زندگی کنیم که بعداً حسرت گذشته را نخوریم، امّا باید حسرت گذشته را نخوریم تا بتوانیم زندگی کنیم.


(تکبیر فراموش نشود.)


برچسب‌ها: ,

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

خوب‌سازی

باید چیزهای خوب ساخت. همیشه و پیوسته، حتی وقتی درد داری، حتی وقتی مریضی. حال‌های خوب، تغییرحال‌های خوب، جاهای خوب، متن‌های خوب، اثرهای خوب، رنگ‌های خوب. بعدش باید مدتی که گذشت، از هر چیز خوبی گذر کرد و خوبی تازه‌ای ایجاد کرد (این مرحلهٔ مهمی است.). بعدش می‌توانی گاهی (و فقط گاهی) که خیلی خسته شدی، سری به گذشته‌ات بزنی و چیزهای خوبی را ببینی که اصلاً به یادشان نداشتی. چیزهایی که شاید مستقل از تو به حیات‌شان ادامه داده‌باشند. آن وقت شاد می شوی، باور کن...

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

عذر نیمه موجه

به خیلی‌ها باید سال نو را تبریک می‌گفتم که نگفتم. بعضی‌شان این‌جا را می‌خوانند. بدانید و آگاه باشید که حس سال نو امسال نیامد که نیامد. اگر تبریک نگفتم (و دور باد از من که ایمیل فله‌ای بفرستم) فقط به خاطر تنبلی نبود، بل‌که حس عید نیامد که بخواهم تبریکش بگویم. سال ۸۸ توی گلویم گیر کرده و پایین نمی رود. سال ۸۹ خوبی داشته‌باشید.

برچسب‌ها: ,

when you realize

I came here tonight because when you realize you want to spend the rest of your life with somebody, you want the rest of your life to start as soon as possible.

When Harry Met Sally...

#########################

Disclaimer: The above quote has nothing to do with the present mood of the weblog-sahaab. It's just nice on its own and I had the fear that if I wait for the "appropriate time" to quote that words here, they would most likely never be mentioned on this blog!
#########################
By the way, that movie worths watching if you haven't done so before, and especially if you are in Iran right now and have nothing better to do than watching "Daara va Nadaar". Meg Ryan is absolutely fantastic...


برچسب‌ها:

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

پدیده‌های کم‌یاب

آدم‌ها عوض می‌شوند. هر کس این واقعیت ساده و در عین حال غیربدیهی را در نظر نگیرد، دست‌کم به طور دوره‌ای دچار سرخوردگی شدید می‌شود. آدم‌ها همانی نمی‌مانند که زمانی پیش‌تر، در شرایطی دیگر، پیش از تجربه‌ها، دردها و لذت‌هایی دیگر بودند. این را، هم در مورد خود و هم در مورد دیگران باید بدانیم و بفهمیم و انتظار‌های‌مان را واقعی کنیم.
اما آدم‌ها کم‌کم عوض می‌شوند. به خاطر همین است که تغییر نزدیکان‌مان و بدتر از همه، تغییر کردن خودمان را نمی‌فهمیم، تا آن که بزنگاهی برای مقایسه پیش می‌آید.
گاهی هم آدم‌ها ناگهانی عوض می‌شوند. این یکی زیاد پیش نمی‌آید، اما همان موردهای کم‌شمارش هم معمولاً خوب نیستند. خیلی کم پیش می‌آید که کسی یک دفعه خیلی بهتر شود، اما زیاد پیش می‌آید که کسی ناگهان خیلی بدتر شود. مثال‌های مبتذلش را همه می‌دانیم.
باز در میان همان معدود موردهایی که می‌بینیم کسی ناگهان یک تغییر خوب می‌کند، معمولاً عاملی خارجی باعث آن تغییر می‌شود، مثل رفع یا ایجاد شدن یک رنج بزرگ، یا (مثال همیشگی‌اش) دل‌بستهٔ کسی شدن. همین باعث می‌شود که آن چرخش خوب ناگهانی، موقوف به عامل خارجی و اثرگذاری‌اش بر آن آدم باشد. اگر آن عامل برداشته شد، یا حنایش برای آن آدم کم‌رنگ شد، آن اثر هم رنگ می‌بازد.
اما خیلی به ندرت هم پیش می‌آید که کسی واقعاً به طور ناگهانی تغییر مثبت بزرگی کند. هرچند این یکی بسیار کم پیش می‌آید، امّا حقیقتاً رخ می‌دهد و فکر می‌کنم آگاهی دربارهٔ ممکن بودنش، یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که می‌تواند ما را آدم‌های بهتری کند و نگه دارد. تنها عاملی که برای چنین تحولی و به این شکل می‌شناسم، رسیدن به یک مکاشفه است، معرفتی که شخص خودش بعد از مدت‌ها در اثر مشاهده و تحلیل به دست بیاورد و بی آن که بتواند با کسی قسمتش کند، موجب وجد او شود. تأثیر این معرفت وجدآور بر روان و رفتار انسان سریع، عمیق و ماندگار است.

برچسب‌ها: ,

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

سال نو مبارک

The De Lesseps Dance از موسیقی متن فیلم شکسپیر عاشق.
از این‌جا بگیرید و بشنوید.

برچسب‌ها:

خواندنی‌هایی برای سال ۸۹

معرفی کتاب در آستانهٔ سال نو رسمی است که ما از وبلاگ راز آموخته‌ایم و سال قبل هم اجرا کردیم. امسال هم برای هفتمین سال کتاب معرفی کرده‌اند. بروید توی وبلاگشان بخوانید.
رسمش این جوری است که از میان کتاب‌هایی که در سال ایرانی رو به پایان خوانده‌ایم، بهترین‌ها را برای بقیه معرفی کنیم. من امسال فقط یک کتاب خواندم و آمارم مثل همیشه باعث شرمندگی است و راستش اصلاً این «سنت حسنه» را یادم نبود، تا این که لیلا یادآوری کرد و خودش کتاب‌های برگزیدهٔ امسالش را با شرح کوتاه هر کدام فرستاد. ممنونم لیلا. شخصاً انتخاب‌های لیلا را جدی می‌گیرم، چون واقعاً کرم کتاب است و آن موقعی که نمایشگاه کتاب به سرنوشت مهرورزانهٔ سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی دچار نشده‌بود، واقعاً حمل کردن کتاب‌های لیلا از نمایشگاه به خانه کار سختی بود!
این‌ها کتاب‌هایی است که لیلا برای خواندن در سال ۸۹ به شما پیشنهاد می‌کند:

1- سه فنجان چای ـ گرِگ مورتنسون و دیوید الیور رلین. تر جمه‌ی شهرزاد بیات موحد - نشر دُرّ دانش بهمن

بهترین کتابیست که تا حالا در باره کشورهای آسیایی خوندم . بهترین صفت این کتاب اینه که خیلی خیلی صادقانه نوشته شده . قسمت بیشتر حوادث کتاب در پاکستان و افغانستان رخ می دهد و همه‌ی این جریانات از زبان یک آمریکایی این قدر دقیق ودرست بیان شده که خودتون کم کم در کل داستان به خیلی از اطلاعاتش اعتماد می کنید . این کتاب در واقع گزارش یک پروژه‌ی بزرگ خیریه است که توسط آقای مورتنسون در افغانستان و پاکستان انجام شده است . من در پایین قسمتی از متن کتاب را می‌آورم: وقتی فنجان‌های چینی چای کره‌ی داغ در دست آنها قرار گرفت حاجی علی لب به سخن باز کرد. «اگر می‌خواهی در بالتیستان پیشرفت کنی باید به روش‌های ما احترام بگذاری. او در حالی که چای‌اش را فوت می‌کرد ، گفت :نخستین باری که با ما چای می‌خوری یک غریبه هست . دومین باری که چای را برمی‌داری مهمانی عزیز هستی . سومین فنجان چای را که خوردی، تو عضوی از خانواده‌ی ما هستی و ما حاضریم برای اعضای خانواده‌ی خود هر کاری انجام دهیم. حتی جانمان را بدهیم.» او دست‌هایش را با مهربانی روی دست‌های مورتنسون گذاشت و گفت :«دکتر گِرگ ، تو باید برای این سه فنجان چای که همرا ما می‌خوری وقت بگذاری . ما شاید بی‌سواد باشیم ولی احمق نیستیم .مدت‌های مدیدی است که اینجا زندگی کرده‌ایم و زنده مانده‌ایم .» صفحه‌ی 193

خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد می کنم.


2- یعقوب کذاب - یورک بکر - ترجمه‌ی علی اصغر حداد - نشر ماهی

ترکیب انتشارات ماهی و ترجمه‌ی آقای حداد به نظر من به اندازه‌ی کافی قابل اطمینان هست که باعث خواندن یک کتاب بشود. یعقوب کذاب یکی از کتاب های خیلی خوبی بود که در مورد جنگ جهانی نوشته شده است و داستان کتاب بسیار جالب هستش . آنقدر در آن جزئیات دقیق وجود داره که کاملاَ کتاب رو براتون جذاب می کنه. به نظرم اگر فیلمی رو که از روی این کتاب ساخته‌شده ندیده‌اید حتماَ این کتاب رو بخونید. در همین سبک، کتاب بی سرنوشت رو هم از انتشارات شهر خورشید خوندم که اون هم واقعاَ کتاب خوبی بود، هر چند که ترجمه‌اش به پای آقای حداد نمی‌رسید.




3- ژان دو فلورت و دختر چشمه - مارسل پانیول - ترجمه‌ی سروش حبیبی - نشر چشمه

داستان کتاب خیلی روان و راحت نوشته و البته ترجمه شده است . کتاب این قدر کشش دارد که چند روزی آدم را از کار و زندگی‌اش بیاندازد و این قدر خوب ترجمه شده است که بتوانید یک نفس بخوانیدش. در کل اگر دنبال یه کتاب ساده‌ی خوب برای سرگرمی می‌گردید، این کتاب گزینه‌ی مناسبیه.




4- ماجرای عجیب سگی در شب - مارک هادون - ترجمه‌ی شیلا ساسانی نیا - نشر افق

کتاب از زبان یک پسر حدوداَ پانزده ساله مبتلا به اوتیسم روایت می‌شه. به نظرم بهترین وجه این کتب شعور نویسنده‌اش هستش و این که کتاب رو جوری نقل می‌کنه که شما کاملاَ با راوی هم‌ذات‌پنداری داشته‌باشید و راوی را اصلاَ مثل یک آدم بیمار یا دیوانه نشناسید .فکر می‌کنم کتاب خوبی بود و حتماَ ارزش یک بار خواندن را داشت.




خوب، این بود پیشنهاد‌های لیلا.

حالا من چه کتابی خواندم، و آیا ارزش پیشنهاد کردن دارد؟

تنها کتابی که من امسال به طور کامل خواندم، «لولیتا‌خوانی در تهران»، نوشتهٔ آذر نفیسی بود. خواندن این کتاب برای خودم یک کشف شخصی محسوب می‌شود. یک روز بد تابستان با دوچرخه‌ام در شهر پرسه می‌زدم و دنبال چیزی بودم که کمکم کند حالم بهتر شود. فکر کردم اگر کتاب‌خوان خوبی بودم (آن جوری که سال‌ها پیش بودم)، خریدن یک کتاب خوب و خواندنش می‌توانست کمکم کند. رفتم به کتاب‌فروشی Chapters و گفتم یک کتاب می‌خرم همین جوری، حالا یا می‌توانم بخوانمش یا نه. رفتم در قسمت بیوگرافی‌ها پرسه زدم (قسمت‌های مختلف کتاب‌فروشی‌های بزرگ این‌جا واقعاً هم آن قدر بزرگند که باید درونشان پرسه زد!) و این کتاب را دیدم و تصمیم گرفتم بخرمش. خواندنش البته طول کشید (آدم‌های عادی باید حداکثر دوهفته‌ای تمامش کنند)، اما بسیار بسیار لذت‌بخش بود.

لولیتا‌خوانی در تهران روایتی نسبتاً شخصی از دههٔ نخست انقلاب است. خیلی‌ها (از جمله حمید دباشی) به این کتاب تاخته‌اند و تصویرگری کتاب را با اتهام‌هایی از «سیاه‌نمایی» تا «تصویر ناقص بودن» نکوهیده‌اند. از دیدگاه شخصی خودم می‌گویم: من این کتاب را دوست دارم، چون تصویرگر بدترین چیزهایی است که در جامعهٔ ایران پس از انقلاب رخ داده‌اند و به طور خاص آثار آن‌ها را در سال‌های نوجوانی‌ام به شدت حس کردم. آذر نفیسی تعریف می‌کند که چگونه اجباری شدن حجاب، نفی شادمانی و زندگی، افزایش خرافه‌گرایی، سانسور، اخراج استادها و دانشجویان، شکستن حریم خصوصی، قتل‌های سیاسی و بسیاری چیزهای دیگر به تدریج در کالبد جامعهٔ ایران نفوذ کرد و همهٔ مردم و خصوصاً قشر فرهیخته‌تر را از داشتن حداقل‌های زندگی عادی، بلکه از سلامت روانی و اجتماعی خود نیز محروم کرد.

نگاه و لحن نویسنده جهت‌دار است، اما خصمانه نیست. جهت‌دار بودنش به نظر من ناشی از صادق بودن نویسنده در بیان افکار و دلبستگی‌های شخصی خود است، در حالی که نسل ما عادت کرده خواسته‌های خود را پنهان کند تا مثلاً موقر جلوه کند. کسانی که دکتر آذر نفیسی (که در زمان رخ دادن وقایع کتاب استادیار ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران بوده، به خاطر نپذیرفتن حجاب اجباری اخراج می‌شود و پیش از ترک کردن ایران مدتی در دانشگاه علامه و دانشگاه آزاد درس می‌داده) را محکوم می‌کنند که تصویرگری‌اش غیرمنصفانه است، به نظر من متوجه ارزش اصلی این کتاب نشده‌اند. لولیتاخوانی در تهران همان طور که گفتم، روایتی نسبتاً شخصی است و به نظر من در مواردی بسیار هم دقیق است. در عین حال این کتاب گزارش کاملی از ایران دههٔ نخست پس از انقلاب نیست و قرار هم نیست باشد (به یاد بیاورید که کتاب را از قفسهٔ زندگی‌نامه‌ها برداشتم)، بلکه بر عوارض تغییرهای سیاسی ایدئولوژیک بر زندگی فردی و اجتماعی نویسنده و آشنایان و شاگردانش متمرکز است. خواندن این کتاب خصوصاً در جریان ناآرامی‌های پس از کودتای خرداد امسال برای من بسیار لذت‌بخش و تسکین‌دهنده و البته گاهی هم دردناک بود. نگاه و برداشت دکتر نفیسی را غیرمنصفانه یا دشمنانه ندیدم.

محور اصلی وقایع کتاب، یک جور باشگاه کتاب‌خوانی است که آذر نفیسی پس از ترک کردن کامل تدریس دانشگاهی در خانه‌اش دایر می‌کند و هفته‌ای یک بار شماری از دانشجویان دختر برگزیده‌اش را در خانه‌اش گرد هم می‌آورد تا با هم کلاسیک‌های ادبیات انگلیسی را بخوانند و بررسی کنند.

لولیتا‌خوانی در تهران به انگلیسی دلپذیری نوشته شده و فکر نمی‌کنم ترجمه‌ای از آن به فارسی موجود باشد. البته این روزها بازار خواندن کتاب‌های خارجی هم در ایران کم‌رونق نیست و یافتن نسخه‌ای از این کتاب نباید خیلی دشوار باشد. خواندنش را به شدت توصیه می‌کنم.

الآن که نوشتن این پست را به پایان می‌برم، حدود نیم ساعت به پایان سال ۸۸ باقی است. نمی‌توانم به شهدای امسال نیاندیشم و این که آمران قتل آن‌ها الآن دارند پیام نوروزی ضبط می‌کنند...

سال نوی همه‌تان مبارک باشد. باشد که در سال ۸۹ انتقام سختی از اندوه‌ها بکشیم.

***********************************

پی‌نوشت: محمد فایل کتاب لولیتا‌خوانی را به دست آورده و روی وبلاگش گذاشته که راحت بتوانید بگیرید. خیلی ممنون محمد!


برچسب‌ها:

پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۸

نهضت سوادآموزی در صدر اسلام

گاهی یک چیزهایی که به اسم دین یادمان داده‌اند اصلاً منطقی جلوه نمی‌کند و زیاد هم پیش می‌آید. اما گاهی چیزهایی که به اسم تاریخ دین یادمان داده‌اند منطقی جلوه نمی‌کنند و این خیلی بدتر است، چون توجیه‌پذیری دین تا حد زیادی از تاریخش می‌آید. یک نمونه‌اش امشب به ذهنم رسید:
  1. در مدرسه دائم به ما گفته‌اند (و جاهای دیگر هم لابد، امّا همان مدرسه کافی است) که در زمان بعثت پیامبر اسلام، شمار کسانی که سواد خواندن و نوشتن داشتند، در همهٔ عربستان به اندازهٔ تعداد انگشت‌های دو دست نبود. اگر فرض کنیم عرب‌های جاهلی هم در هر دست حدوداً پنج تا انگشت داشتند، این یعنی حدود ده نفر و به نوبهٔ خودش معنی‌اش این است که سواد‌آموزی کار متداولی نبوده و به نوبهٔ خود باز مفهومش این است این تعداد نباید مثلاً تا حدود ده پانزده سال بعد که اولین جنگ‌های اسلام رخ دادند، زیاد تغییر کرده‌باشد.
  2. حالا چرا شمار پایین باسوادهای عربستان را به ما می‌گفتند؟ برای این که بگویند اسلام به آموزش اهمیت می‌داده و باعث گسترش سوادآموزی شده. قبول. اما بر این اساس و نیز بر پایهٔ آن گزارهٔ اول، باید فرض کنیم بعد از بعثت هم گسترش سوادآموزی بین مسلمان‌ها بوده، وگرنه برای غیرمسلمان‌ها چه چیزی عوض شده‌بود که دنبال سوادآموزی بروند؟ قبول؟
  3. سومین چیزی که در این زمینه به ما گفتند، این بود که بعد از نخستین جنگ‌های اسلام (خصوصاً بعد از جنگ بدر) که تعدادی از مشرکان به اسارت درآمدند، پیامبر اسلام گفتند که هر کدام از اسرا که به ده مسلمان خواندن و نوشتن بیاموزد، آزاد است (فکر کنم در فیلم محمد رسول‌الله هم هست.).
حالا اگر گزاره‌های اول و دوم را در کنار گزارهٔ سوم بگذاریم، می‌بینیم یک تناقضی وجود دارد. اگر شمار باسوادها این قدر کم بوده، چه قدر احتمال داشته که میان اسرای جنگی چند نفر باسواد باشند؟ به نظر من دو احتمال وجود دارد که هر کدام از آن یکی بدتر است. احتمال اول این است که شمار قابل توجهی از اسرا (مثلاً پنج نفر) سواد داشته‌اند. با چنین فرضی، باید فرض کنیم مثلاً ده نفر در سپاه مکه (مشرکان) باسواد بوده‌اند که حالا حدود پنج نفرشان اسیر شده‌اند و این یعنی این که در عربستان هر کس سواد داشته، شمشیرش را برداشته و رفته با مسلمان‌ها بجنگد! این که خیلی ناجور شد. حتی اگر فرض کنیم یک نفر از اسرا هم سواد داشته، باز این نتیجه کم و بیش برقرار خواهدبود.
احتمال دیگر هم این است که هیچ کس از بین اسرا سواد نداشته یا حداکثر یکی دو نفر سواد داشته‌اند. این جوری یعنی این که مسلمانان عزیز خواسته‌اند سربه‌سر اسرای مفلوک بگذارند و نمک به زخم اسارت‌شان بپاشند! این هم خیلی بهتر از احتمال اول نیست!

ای علمای اسلام، به داد اسلام برسید!

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

88

سال نحس ۸۸، سال مظلوم ۸۸. نحس به خاطر این همه سیاهی. مظلوم به خاطر نقطهٔ عطف بودنش. نقطه‌های عطف همیشه مظلومند، چون دردناکند. این همه سیاهی در این سال تولید نشد. زیر پوست بود و امسال بیرون زد. قتل و تجاوز و تهدید و اعدام و بستن اینترنت و روزنامه و هزاران بدی دیگر که همیشه کم‌کم دیده‌بودیم و امسال زیاد‌زیاد دیدیم، همهٔ این بدی‌ها با ریشه و تنه‌شان در وجود همه‌مان، در همین فرهنگ غنی ایرانی اسلامی‌مان وجود دارد. قلمبه شده‌بود و امسال بیرون زد. حالا که بیرون افتاد نمی‌شود گفت که نیست، نمی‌شود قایمش کرد. آن باسن گنده را به زور تنبان تنگی قایم کرده‌بودیم و سرمان را بالا گرفته‌بودیم که ... تنبان رسوایی امسال جر خورد. حالا دیگر بیرون افتاده و ظاهر کریهش از ذهن‌ها پاک نمی‌شود، گیرم که این بار با هزار لا جامه زری و اطلس قایمش کنیم. گیرم که ظهر جمعه کلاش به دست بگوییم پوشاندنش واجب است. فایده ندارد دیگر. بمب هم بگیریم دستمان و فتوا بدهیم، آبروی رفته برنمی‌گردد. همهٔ این‌ها برای آن که کارهایی را بکنند که سال‌ها بهشان نسبت می‌دادیم و نمی‌خواستیم باور کنیم.

سال ۸۹ را جور دیگری خواهم‌زیست. شما را نمی‌دانم و نسخه هم نمی‌پیچم، امّا خودم را می‌دانم که از سال ۸۸ خیلی چیزها آموختم. سال ۸۹ را موسوی سال صبر و امید خوانده. بی‌راه هم نمی‌گوید. صبر نکنیم که نمی‌شود. اما در سکون و انفعال امیدی نیست.
سال ۸۸ برای ما یک تقویم جدید نوشت، با اردیبهشتش، با خرداد سبز و سرخش و تیرماه زردش. با رمضان و سیزده آبان و نیمهٔ آذر و عاشورایش. سال ۸۸ به تقویم ماتم‌بارمان ماتم‌های تازه‌ای افزود، با یک تفاوت مهم. این‌ها ماتم‌های خودمان هستند. زخم‌هایی که خودمان برداشتیم، نه تصویر زخم‌های نسلی که نه خودش برای ما مفهوم است و نه تصویر گذشته‌اش. همهٔ این دردها اگر برای من یک حاصل داشته‌باشد، ضرر ندیده‌ام. آن حاصل هم یک دریافت است: باید فاعل بود. ملایمت و آرامش و سکوت خوب است، امّا در عین همهٔ این‌ها باید فاعل بود. از میان همهٔ بیانیه‌ها و مصاحبه‌های امسال، مصاحبهٔ عباس عبدی با دویچه‌وله برای من ارزشمندترین بود. اگر حرفی داریم و خواسته‌ای، نباید واکنش‌گر کردار بدکاران باشیم. کنش باید از خودمان شروع شود. اگر ما که می‌پنداریم اندیشه‌ای برتر از زردها داریم کنش را آغاز نکنیم، ناگزیر به واکنش دائمی خواهیم‌بود. کنندگی اقتضای حیات است و ناگزیر باید از کسی سر بزند (خنده آزاد است، امّا، می‌فهمید که چه می‌گویم؟). شاید خود عبدی هم قائل به کنش‌گری نسل ما نباشد، اما مگر خودش چند سال داشت وقتی از دیوار «لانهٔ جاسوسی» بالا رفت؟ این که این حرف را از عبدی می‌شنوم زنهار دیگری هم برای من دارد: کنش‌گری مسؤولیت دارد. مغز آدم باید سنگین‌تر از دستش باشد، وگرنه از ما هم دور نیست که بشویم مؤتلفه و کیهان و سپاه. باید کنش‌گر حس‌کننده و اندیشنده بود، نه فاعل ویرانگر و تراکتوروار.
این کنش‌گری، زنده بودن را در سطح بالاتری می‌طلبد. تازه امسال فهمیدیم چه قدر مرده بودیم و عضوهای خواب‌رفته‌مان گزگز کردند!

سال ۸۹ را زندگی خواهیم‌کرد، تا جایی که بشود شاد.

خیلی‌ها را امسال از دست دادیم. جای همه‌شان خالی است، اما جای خالی بعضی‌شان خیلی می‌سوزد، برای من بیشتر از همه جای پرویز مشکاتیان و حسین‌علی منتظری. خیلی‌ها هم شهید شدند یا حتی مفقود. حالا باید همهٔ آن شعارهای دعاگونه (یا دعاهای شعارگونه) انقلابی کهنه را برای خودمان بازآوری کنیم: شادی روان شهدا، صبر برای خانواده‌های شهدا و جانبازان، و البته آزادی اسرا. ما زندانی سیاسی نداریم. جواد لاریجانی راست می‌گوید. آن‌ها اسیرند. خدا همهٔ اسیرها را خودش آزاد کند که همگی آزاده‌اند. بله، این کلمه‌ها را باید زنده کنیم و از انحصار بیرون بکشیم. ما آزاده‌های خودمان را داریم: بهزاد نبوی، احمد زیدآبادی، ده‌ها دانشجو و خبرنگار اسیر... . رسوایی اسیر کردن‌شان پاک‌شدنی نیست.

ولی‌نعمت نخواهیم‌خواست، حتی اگر موسوی روزی خودش بخواهد ولی‌نعمت بشود. می‌خواهیم شهروند باشیم و حکومت استخدام کنیم (هدف دوری است، اما هدف خوبی است). می‌خواهیم نترسیم، نه از هم و نه از حکومت. حکومت باید از ما بترسد که «به فضل پروردگار» مثل چی هم می‌ترسد. اگر نمی‌ترسید نمی‌کشت، حکم اعدام نمی‌داد، اسیر نمی‌گرفت و اسیران را شکنجه نمی‌کرد. فقط پنجاه درصدش (واهمهٔ ما از بدکاری حکومت) مانده که آن هم حل می‌شود!

خداحافظ سال ۸۸. می‌بوسمت، اما کنارت نمی‌نهم.

برچسب‌ها: , , ,

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

باحال


(اگر معنی‌اش را بفهمید محال است نخندید).



برچسب‌ها:

همان «شصت و سه درصد»

- «قبول باشه»
- «قبول حق باشه»
سجاده حاج‌خانم
«مشهد مشرف شدن»
- «حاج‌آقا نیامدند فرادا خواندیم»
- «حاج‌آقا سوریه مشرف شدن، قراره موقتاً یه حاج‌آقای دیگه بیاد»
خانم صبیه
اخوی
اخوان
همشیره
ریش مرتب
شانه در جیب پیراهن
اورکت قهوه‌ای یا سبز مرده
عقیق و فیروزه
و ان یکاد
چادر
مانتوهایی چه گشاد
مقنعه روی چانه
سفرهٔ ابالافضل
- «آقازاده مسجد نمیان؟»
- «عرض کنم که، امتحان داره»
«خانم‌ها اجازه می‌دن؟ منبر ...»
«حاج‌آقا چرا ذکرمصیبت نکرد؟ یادش رفت.»
- «بیمار نیستند، من نمازجمعه دیدمشون»
وقت نماز و نهار
دم‌پایی وضو
فلاسک ناهار
- «یه حاج‌خانومی با شما کار داشتند»
موزاییک شمردن موقع راه رفتن
لامپ شمردن موقع حرف زدن با حاج‌خانم مردم
«بسیار پوستر زیبایی بود»
مجلس روضه
«انشاءالله امسال اسم شما هم دربیاد با هم مشرف بشیم»
«خانم‌زاده کدوم مدرسه می‌رن؟»
«اسعدالله ایامکم»
«بله، کیهان هم نوشته‌بود...»
«عروس نیاوردین هنوز؟»
«حاج‌خانم نوه‌دار شدن»
«ما با اتوبوس دوم رفتیم»
«آقای رحمتی پراید اسم نوشته»
پیرهن سفید عید
مولودی
موج مکزیکی دست‌ زدن بالای کله
«انشاءالله داماد بشی»
«نه، این جور نفرمایید، بچهٔ خوبیه، خدا هدایتش کنه»
«از همین سبزها...»
«والله ما که نفهمیدیم»
«بابا خود امام هم ...»
«حاج‌آقا چای دوم؟»
«حتی زمان طاغوت هم، من یادمه...»
«پدربزرگم سه بار پای پیاده مشرف شدن کربلا» (فکها روی زمین جمیعاً)
«آقایون بحث‌ها رو بذارین بعداً. غذا از دهن می‌افته»
«خیلی مادرش مؤمنه»
«مثل این که می‌گن باز هم قطعنامه دادن»
«بله، ما که بمب نمی‌خوایم درست کنیم»
«حالا اگه مشکلی بود کارت سوخت ما هم هست‌ها، تعارف نمی‌کنم جان محمودم»
«این هفته خطبه‌ها رو کی می‌خونه؟»
«من مطمئن بودم ...»
«امکان نداره به ایران حمله کنن»
«تعاونی روغن می‌ده»
«من ریش گرو گذاشتم حاج‌آقا یه مساعدتی بکنن» (حداقل چهار بار تکرار شود.)
مهر جیبی تربت
سوغات امام رضا
«حاج‌آقا عرض داشتم»
تکبیرة‌الاحرام
«مؤمنین ببندین»
- «تنها اومدین؟ حاج‌خانم نیومدن؟»
- «عرض شود که، گرفتار بودن» (از نوع ثلاثه)
پرده قسمت خانم‌ها (صکثی‌ترین برزنت دنیا)
«حاج‌خانم احمدی پی دختره برای پسرش»
«اداره‌مون بغل مسجده»
«میدون اعدام»
«گفتم با شما هم یه صلاح‌مشورتی بکنم...»
«روبه‌روی شیرخوارگاه»
«جاده قدیم شمرون»
«میدون توپ... امام»
«والله چی بگم، هفت قلم آرایش کرده، موهاش این هوا بیرون...»
«اصلاً پسره ابروهاشو برداشته‌بود»
«زمان ما از این مسائل نبود، نمی‌دونم شما یادتونه یا نه ...»
کیف‌دستی کوچک مشکی براق حاج‌خانم
«حاج‌خانم ذله شده از دست کمرش، دعاش کنین»
«بله، بردیمشون درمانگاه»
«خانم‌دکتر بی‌زحمت این آمپول ما رو بزن امشب، خدا خیرت بده»
کش سفید مقنعه
صندلی اختصاصی حاج‌خانم در مسجد
«نه، از بچه‌های بسیج همین مسجد بودن...»
«حاج‌آقا رو می‌گی؟ رنگ به چهره نداشت ...»
«از این ماشین جدیدا، من که والله دیگه اسماشونو یادم نمی‌مونه»
«چی‌ بگم حاج‌آقا، دیگه دخترا افتادن دنبال پسرا»
پاشنه‌کش در جیب شلوار پارچه‌ای
خنده ملیح
قاب گرفتن ریش مر ردیف دندان‌ها را
شانه‌های افتاده
«خیلی سخته جوون داشتن توی این دوره و زمونه»
- «شما حاج‌خانم رجبی رو می‌شناختین؟»
- .....
- «بله، دیشب فوت کردن»
نماز لیلة‌الدفن
تجدید فراش
دو رکعت نماز غفیله
«آقایون بیان جلو، بالا اتصال نداره»
«انشاءالله سر سفره آقا هستیم بعد از مراسم ...»
«خیلی حاج‌آقای خوبیه، همیشه بین نماز دو تا مسأله احکام می‌گه»
«به نظرتون رأی آقا به کیه؟»
«شما کدوم مسجد رأی دادین؟»
«محتاجیم به دعا»

برچسب‌ها: , , , ,

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

حرام و ممنوع است

این خبر را خواندم و باز یاد این جمله‌ها از فیلم انیمیشن The Tale of Despereaux افتادم:

So think about this: What happens when you make something illegal, that is just a natural part of the world? You may as well make flies illegal, or sweat, or Monday morning. But that's what the king did, out of a terrible sadness.

برچسب‌ها: , ,

Random(ly) Access(ed) Memory

ای اهل ایمان،
رم کامپیوترم را از یک گیگابایت به چهار گیگابایت ارتقاء دادم و انگار که کامپیوتر تازه‌ای خریده‌ام. این قدر باحال شده که خودم را نفرین می‌کنم چرا دو سال این کار را عقب انداختم. حافظوُ علی حافظاتکم.

برچسب‌ها:

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۸


حرف دل وبلاگ‌صاحاب را زده. اگر سودای اپل در سر دارید، خواندنش بیشتر هم توصیه می‌شود.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

میخ‌شدگی



برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

سمفونی دهم بتهوون

چند سال پیش در دوران ماقبل CD، در تهران کاستی پیدا کردم که دو اثر بتهوون را به همراه راهنمای فارسی مفصّل و ارزشمندی ارائه می‌داد. در روی نخست کاست، اجرایی از سمفونی دهم بتهوون (بر مبنای روایت و بازآفرینی بری کوپر) و در روی دوم آن اجرایی از کورال فانتری بود که اگر درست یادم باشد، اجرای پیانوی آن از اشکنازی بود و باز هم اگر درست یادم باشد، اجرای ارکستر کلیولند بود.

قبلاً در پست دیگری در این‌جا اجرایی از کورال فانتزی بتهوون را گذاشتم که از اجراهای مورد علاقهٔ خودم است. امروز همین جوری به ذهنم رسید یوتیوب را چک کنم و ببینم آیا اجرایی از سمفونی دهم بتهوون در دسترس هست یا نه، و خوشبختانه جواب مثبت بود.
اگر از بتهوون و زندگی و آثارش خبر داشته‌باشید، ممکن است بگویید بتهوون ۹ سمفونی بیش نداشت، و درست هم می‌گویید. امّا بر اساس پژوهش‌های بری کوپر، که بتهوون‌شناس نامداری است، بتهوون نوشتن سمفونی دهم را پیش از سمفونی نهم آغاز کرده‌بود (اگرچه تم اصلی فینالهٔ سمفونی نهم سال‌های سال در ذهن بتهوون در حال شکل‌گیری بود و ردپای واضح آن را می‌توان در همان کورال فانتزی شنید.)، امّا در هر حال اوضاع بر این گونه چرخید که سمفونی نهم به عنوان نقطهٔ پایانی دفتر آثار و زندگانی بتهوون شناخته شود (اگرچه مطمئن نیستم از نظر ترتیب تاریخی تصنیف آثار این مسأله درست باشد).

بری کوپر بر اساس دست‌نوشته‌های بتهوون و بر پایهٔ درک و دریافت خود از ذائقهٔ موسیقی بتهوون، موومان نخست سمفونی دهم را تدوین و نتظیم نمود و این‌جا می‌توانید فایل صوتی این اثر با اجرای ارکستر سمفونیک شهر بیرمنگام و به رهبری والتر ولر را بگیرید و بشنوید (شرمنده اگر فیلتر است، ما خودمان هم فیلتریم طبق روایات).
دربارهٔ سمفونی دهم بتهوون می‌توانید این‌جا در ویکی بیشتر بخوانید. ممکن است شما هم مثل من دوست داشته‌باشید سمفونی نهم را برگ آخر دفتر بتهوون بدانید و نخواهید چیز دیگری پس از آن افزوده شود، امّا به نظرم شنیدن این قطعه تجربهٔ بدی نیست. فایل صوتی را از ویدئوهایی در یوتیوب (+ و +) پیاده کرده‌ام که تصویرشان فقط عکس بود و بنابراین فقط برای شنیدن خوب است.

برچسب‌ها:

جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۸

برچسب‌ها:

گوگل باشعور



لوگوی گوگل برای خجسته زادروز آقا ویوالدی

برچسب‌ها: ,