یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

طفلکی ابن عربی

شهردار مورسیا با تجلیل از مجید مجیدی اضافه می‌کند که آثار او نمونه شایسته نوع فیلم‌هایی است که جشنواره ابن‌عربی در پی آن است.
+

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۸

فتیلهٔ تندی بی‌بی‌سی فارسی

بی‌بی‌سی خیلی رسانهٔ جالبی است و بی‌بی‌سی فارسی منبع روزانهٔ خبرگیری من از ایران است، خبرهایی که برای من اهمیت دارند، نه این که فلان طرح خوداشتغالی سرکاری توسط معاون وزیر تعاون افتتاح شد. بی‌بی‌سی فارسی رسانه‌ای است که تا حدّ زیادی به آن اطمینان دارم و می‌توان گفت تنها رسانهٔ حرفه‌ای فارسی‌زبانی است که در حال حاضر قابل اعتنا و اتکا است (دوست داشتم این توصیف را در مورد زمانه به کار برم، امّا زمانه عوض شده!).
در عین اعتمادی که به طور کلی به بی‌بی‌سی فارسی دارم، یادم نمی‌رود که آخرسر رسانهٔ دولت کریمهٔ بریتانیا است و آن دولت کریمه هم در طول تاریخ خیر مستقیمش به ما نرسیده و خیر غیرمستقیمش را هم تا توانسته مسدود کرده‌است.
این روزها حس می‌کنم بی‌بی‌سی فارسی شعلهٔ مطالبش را بالاتر کشیده و تحریک‌کنندگی اخبارش را عمداً بالا برده. نمی‌توان انکار کرد که رسانه‌ای که مورد رجوع روزمرهٔ کسی باشد، بالأخره بر ذهنیت او اثر می‌گذارد، امّا این اثرگذاری‌ها همیشه نسبی هستند و باید سعی کنیم تا حدّ ممکن در موردشان خودآگاهی داشته‌باشیم. به همان دلیل که من از توزیعی مانند فدورا خوشم نمی‌آید (با همهٔ خوبی‌هایی که دارد) و سعی می‌کنم از توزیع‌هایی استفاده کنم که من را بازیچه نپندارند، دوست هم ندارم که ضربان قلب و فشار خون و تندی و کندی افکارم با کنترل یک رسانه بالا و پایین برود. این را فقط به عنوان برداشت شخصی مطرح می‌کنم و ممکن است درست نباشد، امّا به نظرم تند شدن مطالب بی‌بی‌سی در این چند روز اخیر (بی آن که لزوماً خبر یا تحلیل ناراستی ارائه دهد) با هدف آگاهانه‌ای است و من دوست ندارم خودم را در معرضش قرار دهم. البته بی‌بی‌سی فارسی همچنان مرجع خبری من خواهدبود، امّا با فیلتر این خودآگاهی ذهنی در مورد نیت‌های احتمالی گردانندگان آن.

برچسب‌ها: , , ,

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۸

اندرز

ای اهل علم و ایمان، وقتی به مسافرت می‌روید برای کنفرانس،
  • دم‌پایی و خمیردندان را فراموش نکنید که معمولاً روی اتاق هتل نیست.
  • در هتل پیدا کردن زیادی فداکاری نکنید. استاد گرامی‌تان اگر پول ندارد که شما را به یک هتل آبرومند بفرستد، غلط فرموده اصولاً شما را به کنفرانس بفرستد.
  • گدابازی در بیاورید که من پول ندارم برای هتل بدهم و بعداً از گروه پس بگیرم. یعنی چی که من با این کارت اعتباری نحیفم پول هتل بدهم؟
  • کنفرانس‌تان را خودتان انتخاب کنید، نگذارید به زور سالی یک بار بفرستندتان جایی که خودشان دوست دارند.
  • همین فعلاً.
در سان‌فرانسیسکو هستم به حول و قوهٔ الهی، برای شرکت کردن در این.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۸

تحریم نخواهیم

دیشب داشتم با یکی از بچه‌های فیزیک دربارهٔ تاریخ تولد خودم و خودش (که دو ماه با هم فاصله دارند) حرف می‌زدیم. گفتم من حدود دو ماه بعد از شروع جنگ به دنیا آمدم. گفت کدام جنگ؟ گفتم جنگ ایران و عراق، که هشت سال هم طول کشید. گفت اصلاً دربارهٔ چنین جنگی خبر نداشته!
این را فقط به عنوان یک مثال کوچک گفتم، برای این که بگویم مردم این‌جا چه قدر با ما فاصله دارند. توهمی که تلویزیون‌های ماهواره‌ای، فیلم‌های هالیوود و بالاتر از همه، اینترنت، ایجاد کرده‌اند، شاید باعث شوند فکر کنیم مردمان دو کشور مثل کانادا و ایران اگر هم تفاوت‌های فرهنگی زیادی داشته‌باشند، باز هم می‌توانند همدیگر را درک کنند. من همین قدر فهمیده‌ام که نمی‌توانند، و این خیلی عجیب نیست که یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی این‌جا از جنگی که هشت سال کشور ما و کشور همسایهٔ ما را سوزاند بی‌خبر باشد، آن هم در شرایطی که ایران به طور کلی کشور ناشناخته‌ای نیست.
وقتی با مردم این‌جا از کارهایی حرف می‌زنم که حکومت‌مان با ما می‌کند، درک نمی‌کنند که مفهوم این حرف‌ها در عمل چیست. این‌ها هم آدمی مثل هارپر را دارند که یک جور احمدی‌نژاد تر و تمیز است، امّا چیزی که این‌ها از بدی هارپر تجربه می‌کنند، بسیار متفاوت از تجربهٔ ما است. دولت‌مرد بد در یک سیستم نسبتاً دموکراتیک خیلی فرق دارد با استبداد نهادینه‌شده. به طور مشابه، مردم این‌جا مفهوم دشمنی‌های خارجی با ما را هم نمی‌دانند. استادم و همکارش که هر دو کم و بیش از وضع ایران خبر دارند، هیچ کدام نمی‌دانستند که زیمنس پیمانکار نیروگاه بوشهر بود و زیرش زد و این که روسیه در بوشهر عملاً کاری نمی‌کند جز تحقیر کردن ما. وقتی از تحریم قطعه‌های یدکی هواپیماهای غیرنظامی برای این‌ها می‌گویی، فقط اخم می‌کنند و سرشان را به نشانهٔ مخالفت تکان می‌دهند. تقصیر این‌ها نیست اگر نمی‌دانند ساقط شدن یک سی-صد و سی پر از خبرنگار یا سوختن مردم در توپولف چه مفهومی دارد. تویوتا که در ایران مارک معتبری محسوب می‌شود، این‌جا شرکت بنجل‌سازی به حساب می‌آید و جدیداً یک صفت Toyotad و فعل متناظرش را ساخته‌اند، که معنی‌اش بنجل و فله‌ای کردن جنس است.
درک سیاست‌مداران غربی از وضعیت ایران لابد بهتر از درک مردم عادی‌شان است، اما همین که تحریم بر تحریم می‌بندند، نشان می‌دهد نه خیرخواه من و تو هستند و نه هوش خیلی بالایی دارند. اگر یکی اصل حیات و حکومتش را مبتنی بر دشمن کرده و هنوز مردمی به خاطرش حاضرند به راهپیمایی بروند، ما نباید از سوی دیگر بام بیافتیم و بپنداریم که دشمن دشمن ما دوست ما است. میرحسین موسوی بیان موجزی داشت از این مسأله در یکی از بیانیه‌هایش (یادم نیست کدام)، جایی که نوشته‌بود در روابط بین‌الملل مبنا بر اصالت قدرت است (نقل به مضمون). عجیب هم نیست، فرضاً که رئیس یک مملکت برگزیدهٔ دموکراتیک مردمش باشد، در این صورت در درجهٔ نخست مزدبگیر همان مردم است و باید حافظ منافع آن‌ها باشد. هیچ ملتی هم هنوز سر تا پا بی‌نقص نیست که منفعتش صرفاً در خیرخواهی برای بقیه باشد.
حالا ممکن است با این تحریم‌های تازه دل من و تو خنک شود و فکر کنیم این‌ وضع برای حکومت مایهٔ ناراحتی و حتی شرمساری است. اما اولاً حکومت همیشه می‌گوید ایران را تحریم کردند، و نه مثلاً سپاه یا فلان بانک را. ثانیاً هر فشاری از خارج، چنان که می‌دانیم، زمینه را برای فشار داخلی از سوی حکومت بر منتقدانش بیشتر می‌کند و ثالثاً اگر هم فرض کنیم که این تحریم‌ها و فشار ناشی از آن‌ها واقعاً هدف‌مند است، بالأخره تکلیف ما با خودمان چیست؟ ما اصلاح می‌خواهیم یا انقلاب، و اگر راست‌گفتاریم که اصلاح می‌خواهیم، چگونه می‌توان تصور کرد که تحریم خارجی منجر به اصلاح امور داخلی شود؟
گاهی با خودمان فکر می‌کنیم یا حتی می‌گوییم که بهتر، این تحریم‌ها کارد را به استخوان مردم می‌رساند (انگار که تا الآن نرسیده) و کار را یک‌سره می‌کند. باز هم همان بحث هدف مطرح می‌شود. هر کس انقلاب می‌خواهد لطفاً دستش را بلند کند و خجالت هم نکشد. من دستم را بلند نمی‌کنم.
این تحریم‌ها در ضمن سابقه‌ساز هم هست. عجیب نیست که گذرنامهٔ من و تو بی‌ارزش باشد، وقتی دولت حاکم در کشورمان حتی به دو برابر قیمت بازار جهانی نمی‌تواند ایرباس و بوئینگ معمولی بخرد. عجیب نیست که احمدی‌نژاد جوری از دوستی روسیه حرف می‌زند و التماس می‌کند، انگار که روسیه به خاطر مرام و مروتش با ایران رابطه دارد. تحریم داغ ننگ است، نه آن که تحریم‌کننده در جایگاه اخلاقی بالاتری باشد، امّا در هر حال نباید به پیشواز تحریم رفت. روحیهٔ آر‌پی‌جی‌زنی به درد زندگی کردن نمی‌خورد.
تحریم قهر کردن است، وقتی که انگیزه‌ای نه برای دوستی است و نه برای گلاویز شدن. نباید به پیشواز قهر کردن با جهان رفت. گرم کردن این رابطه‌های سردشده نفس‌مان را بعداً می‌گیرد. امروز که پشت به دنیا کنیم (گیرم که از دریچه دولت حاکم)، فردا خیلی باید وقت و انرژی و شرمساری صرف کنیم تا در آغوش گرفتن مردم دیگر را بیاموزیم.

این نوشته را بیشتر به انگیزهٔ پاسخ‌گویی به فراخوان بامدادی عزیز نوشتم. شما هم بنویسید، چه موافق تحریم باشید و چه مخالفش.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

برای آن که یادمان نرود، نه امروز و نه فردا



برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

Gnumeric

در یک چشم بر هم زدن باز می‌شود، بر خلاف Calc در اُپن‌آفیس و بر خلاف اکسل مایکروسافت. حافظهٔ خیلی کمی را اشغال می‌کند، نرم و روان کار می‌کند و من را که از همهٔ برنامه‌های spreadsheet بیزار بودم شیفتهٔ خودش کرده. نمودار می‌کشد در حد تیم ملی، جوری که به نمودارهای اُپن‌آفیس دیگر نگاه هم نکنی (هنوز نمی‌دانم برای نمودار کشیدن از gnuplot استفاده می‌کند یا نه).
الآن یک فایل را بعد از حدود یک ماه باز کردم و به همان نرمی همیشگی باز شد و حتی ستون‌هایی را که موقع بستن فایل انتخاب کرده‌بودم به یاد داشت. با آن که زیاد از این نرم‌افزار استفاده نمی‌کنم، اما یکی از برنامه‌های مورد علاقه‌ام است.
آشنا شوید: Gnumeric از خانوادهٔ آفیس گنوم.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

Poverty itself is romanticised only by fools


Climbing out of poverty by your own efforts, that is indeed something on which to pride yourself, but poverty itself is romanticised only by fools.
~ J.K.Rowling


برچسب‌ها:

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۸

فراخوان‌ها را منتشر نمی‌کنم

در چند روز اخیر چند بار مجبور شده‌ام کامنت‌هایی طولانی را که فراخوان به راهپیمایی ۲۲ بهمن می‌دادند (و لابد برای شمار زیادی از وبلاگ‌ها فرستاده شده‌اند)، رد کنم. برخی از این کامنت‌ها فراخوان‌شان را به شورایی منتسب می‌کردند که من نامش را قبلاً نشنیده‌ام. به دلایل بسیار و از جمله مهم‌ترین آن‌ها به دلایل زیر، این نوع کامنت‌ها را رد می‌کنم:
  • نبرد خیابانی با حکومت تا کی و به چه انگیزه‌ای باید ادامه یابد؟ هدف‌های کوتاه‌مدت ما چیست؟ من پاسخی برای این پرسش‌ها ندارم و از بقیه هم نشنیده‌ام. این که شیوهٔ روکم‌کنی در برابر حکومت را پیشه کنیم، فرو لغزیدن به شیوهٔ منحط خود آنهاست. به فرض آن که ۲ میلیون نفر از سبزها در این ۲۲ بهمن به خیابان بیایند، چشم‌داشت چه دستاوردی را باید از این حرکت داشت؟ راهپیمایی خیابانی فقط به انگیزهٔ نمایاندن اعتراض و نارضایی، به نظر من در روزهای نخست پس از «انتخابات» موجه و لازم بود. الآن چه انتظاری داریم؟
  • اصلاً بعید نیست که حکومت برای کنترل و سرکوب کردن مخالفان، فراخوان‌هایی جعلی منتشر کند و مسیرهای انحرافی وشیوه‌های نادرست را القاء نماید. من آلت دست آن‌ها نمی‌شوم. اگر جنبش سبز رهبرانی یا راهنمایانی دارد که مردم به رسمیت و مشروعیت می‌پذیرندشان، کانال‌های رسمی برای فعالیت‌شان موجود است و خودشان می‌توانند حرف بزنند (مانند پیام اخیر کروبی) و به قدر کافی هم کانال برای بازنشر پیام‌ها هست.
  • من در ایران نیستم. چه حقّی دارم شما را برانگیزم تا به خیابان بروید و خطر کنید؟
  • در ایران باشم یا نباشم، دوست ندارم فحش و کتک بخورید، بازداشت و یا احیاناً کشته شوید. می‌خواهیم زندگی کنیم.
در نهایت من هم مثل بقیه در این ۲۲ بهمن نگران خواهم‌بود و سایت‌ها را با دلواپسی زیر و رو خواهم‌کرد. غیر از این چه می‌توانم کرد؟

برچسب‌ها: ,

(کامنت‌هایش را هم بخوانید.)


برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

هلوکاست دلها - از وبلاگ «باران در دهان نیمه‌باز»

احساس می‌کنم نامه‌ام لحنی ابلهانه به خود گرفته است. فضای دلمردگی و سرخوردگی و یاسی که در آنها سال‌ها نسل ما را ویران کرد هرگز این کلمات و جملاتِ گزارشی نمی‌توانند شرح بدهند. سوختگی نسلی که ازموسیقی محروم بود، فیلم ندید، مهمانی نرفت، گردش نرفت، نرقصید، هلهله نکرد، اردو نرفت... و به جای همه اینها همیشه تهدید شد، مجبور به دورنگی شد، به زور به راهپیمایی رفت، دستگیر شد یا ازترس دستگیر شدن از خوشی‌های کوچکش چشم پوشید، نسلی که حتی یک عروسی بدون هراس از "آنها" نتوانست به پا کند و کم‌کم معنای هر گونه مراسم و جشنی در ذهنش تبدیل به جایی برای خوردن غذا شد، نسلی که همیشه جوابگوی "ایشون چه نسبتی باشما دارن؟" بود، نسلی که نتوانست آنطورکه می‌خواهد حتی در مهمانی‌های خصوصی بپوشد، نسلی که فرق دانشگاه و دبیرستان را نفهمید، حتی هویت ملی‌اش از سوی هم‌وطنان خودش تحقیر شد... سوختگی این نسل را چگونه می‌توان با این کلمات تصویر کرد؟


برچسب‌ها: , ,

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

پتانسیل حال

در فیزیک یک جملهٔ متداولی دربارهٔ پتانسیل داریم که: مقدار پتانسیل در یک نقطه به خودی خود کمیت معنی‌داری نیست، بلکه اختلاف پتانسیل دو نقطه است که مفهومی در خود دارد. وقتی هم جایی از مقدار پتانسیل یا مقدار انرژی پتانسیل صحبت می‌شود، معمولاً منظور اختلاف پتانسیل آن نقطه نسبت به مرجعی است که به طور ضمنی درک شده‌است. مثلاً ولتاژ برق شهری در ایران حدوداً ۲۲۰ ولت است، که معنی این جمله آن است که نسبت به سطح صفر پتانسیل الکتریکی (که معمولاً پتانسیل سیم نول و یا پتانسیل الکتریکی زمین فرض می‌شود)، سیم فاز باید به طور میانگین حدوداً ۲۲۰ ولت پتانسیل الکتریکی بالاتر داشته‌باشد.

خیلی وقت‌ها به ذهنم رسیده که حال آدم هم مثل پتانسیل است. خیلی نمی‌شود درست قضاوت کرد که آدم حالش چه قدر خوب یا بد است، و آن چیزی که حس می‌شود، به طور خاص آن چیزی که آدم خودش حس می‌کند، تغییر حال است. مثالش این است که فرض کنید به یک محکوم به اعدام بگویند محکومیتش تبدیل به حبس ابد شده. خود حبس ابد مجازات خیلی سنگینی است، اما در مقایسه با اعدام می‌تواند برتری فوق‌العاده‌ای برای آن محکوم و نزدیکانش داشته‌باشد (شرمنده، مثالش خیلی منبری و در ضمن خیلی خشن بود، اما الآن چیز به‌تری به ذهنم نیامد.).

امروز حال وبلاگ‌صاحاب بعد از دو هفته کار سنگین و طولانی در دانشگاه خیلی به‌تر شد، چرا که توانستم اتاقم را قدری مرتب کنم و بعضی از خرت و پرت‌های بی‌مصرف را دور بریزم، کمی از خجالت گوگل‌خوان در بیایم، ماشین لباس‌شویی را روشن کنم، و یک چیز سادهٔ دیگر: برای چمدان کوچکی که چند وقت پیش خریده‌بودم، جایی در کمدم پیدا کنم و از سر راه برش دارم. ها، در ضمن یک قورمه‌سبزی اساسی هم درست کردم که الآن در حال جا افتادن است و فکر کنم هفت‌هشت وعده ما را به فیض برساند (طبعاً باید بیشترش را فریز کنم، چاره چیست؟). همین بوی قورمه‌سبزی در آرامش خانه حال آدم را خوب‌تر می‌کند.

در این روزها و ماه‌هایی که حال خیلی از ما بد است، خودتان را از این تغییر پتانسیل‌ها محروم نکنید. یادتان باشد که آهنگ لحظه‌ای (یا همان مشتق) تغییر پتانسیل، مساوی با منفی نیرو است. یعنی پتانسیل را که زیاد کنید، نیرویی مخالف ظاهر می‌شود که می‌خواهد برتان گرداند به همان نقطهٔ قبلی. این بازگشت تدریجی به آشفتگی‌های پیشین، حال آدم را می‌گیرد. هر چند وقت یک بار حالی به خودتان بدهید با همین چیزهای ساده‌ای که اسمش زندگی روزمره است.

برچسب‌ها: , ,

You know that I write slowly. This is chiefly because I am never satisfied until I have said as much as possible in a few words, and writing briefly takes far more time than writing at length.

~ Karl Friedrich Gauss

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

خبر زرد

در اولین قسمت از فصل آخر سریال لاست که الآن دارد پخش می‌شود، یک جایی که هواپیمای اوشینیک به لس‌آنجلس می‌رسد، «سعید» مثلاً گذرنامه‌اش را یک لحظه باز می‌کند و این جانب تقریباً مطمئنم که داخلش فارسی نوشته‌بود، آن هم با خطّ نستعلیق. یک چیزی در مایهٔ این که این مدرک را به نزدیک‌ترین ... تحویل دهید. خیلی مهمه‌ها.