یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۸

خطی و غیرخطی

تعبیر کارهای خطی و غیرخطی که حامد قدوسی این‌جا به کار برد، از آن مدل‌سازی‌های راه‌گشایی بود که در ذهنم جا خوش کرد و الآن واقعاً به کارم می‌آید.
  • این‌جا (کانادا) به مفهوم واقعی کلمه سرزمین زندگی خطی است: هرچه کنی کشت همان بدروی. همان قدر آش می‌خوری که پول داده‌ای و ... و این‌جا البته بر حسب ظواهر مثال خیلی خاصی از یک جامعه صنعتی نیست.
  • ایران سرزمین پدیده‌های غیرخطی است. نه ایران، که لابد هر کشور عقب‌ماندهٔ دیگری هم سرزمین آثار غیرخطی است. می‌توان یک‌شبه پول‌دار شد، یا رئیس‌جمهور، یا هر کوفت دیگری. پای‌بندی به اصول آخر و عاقبت ندارد، چون اصول مانند ضریب‌های قانون‌های خطی هستند و در برابر ظهور ناگهانی توان‌های دو و سه و بالاتر رمق چندانی ندارند. تریبون‌ها در اختیار آن‌هاست که بدون تریبون هم عربده‌شان گوش‌خراش است. می‌خواهی پیشرفت کنی؟ باید «باهوش» باشی، باید «هوشیار» باشی. باید «فرصت‌ها را بقاپی». اما واقعیت این است که اخلاقی زیستن و موفق بودن در ایران دو مسیر موازی هستند. در بی‌نهایت انشاءالله به دیدار هم می‌رسند.
  • عجیب نیست که ما ایرانی‌ها مردم این‌جا را ابله بپنداریم. تلاش این‌ها بر خطی کردن زندگی است. این که پیچیدگی‌ها را کنار بزنند و قانون‌های خطی محلی را بیابند و با همان‌ها دنیا را تجربه کنند و از آن بهره ببرند.
  • در پژوهش علمی، قاعدتاً نباید دل به انباشت حاصل‌های خطی خوش کرد. جهش‌ها و تیزبینی‌های ناب حاصل نگاه و تلاش غیرخطی هستند، اگرچه بیش‌تر پژوهش‌های علمی در هر حال حاصل کار کردن خطی است.
  • در زندگی و کار و اندیشه اصل بر چیست؟ ده سال گذشته‌ام را که مرور می‌کنم، در چارچوب این مدل خطی و غیرخطی بودن کارها، بیشترین تلاشم بر این بوده که گره‌های غیرخطی را باز کنم، اما در ادامه به قدر لازم وقت و انرژی صرف انجام دادن کارهای خطی نکرده‌ام. عجیب نیست که در هیچ زمینه‌ای انباشت سرمایه قابل توجهی نداشته‌ام. الآن به نظرم می‌رسد که اصل باید بر انجام دادن کارهای خطی باشد و گره‌های غیرخطی را باید شناخت، جدا کرد و سرمایه‌گذاری معقولی روی‌شان انجام داد. این که پیچیدگی‌ها را هموار کنی، امّا راه هموار را طی نکنی، عین حماقت است. این جوری می‌شود که دیگران را احمق می‌پنداری، چون راه راست را بدون چون و چرا می‌پیمایند، و در عین حال می‌بینی از همه آن «احمق‌ها» عقبی.
  • خو کردن به پیمودن راه‌های هموار (چیزی که مردم در جامعه‌های صنعتی انگار بیش‌تر مستعدش هستند)، جدا از این که مردم را شبیه به هم و زندگی‌ها را کسالت‌آور (بل‌که وحشتناک) می‌کند، هوش را می‌میراند و فرهیختگی را مبتذل می‌کند. حتی به نظر من مبناهای اخلاق را سست می‌کند، چون آدم‌های «پیش‌رو»، «آوانگارد»، «باهوش»، «ساختارشکن» و هر کوفت دیگری، خیلی وقت‌ها به سادگی کسالت‌آور بودن قانون‌های تکراری را بهانه می‌کنند و هنجارهای اخلاقی‌ای را می‌شکنند که از قضا دلیل واقعاً هوشمندانه‌ای بر نقض‌شان نیست و خود حاصل انباشت سرمایه‌های تاریخی بسیاری هستند. ساختارشکنی‌های این‌چنینی ممکن است فراورده‌های جانبی خوبی داشته‌باشند، امّا مغالطهٔ بزرگ‌تری را دامن می‌زنند که ماهیت رفتار و اندیشهٔ هوشمندانه را به نادرستی معرفی می‌کند و معمولاً بسیاری را هم گمراه می‌کند و مبنایی سطحی برای ژرف‌نگری جعل می‌کند (می‌دانم زیادی انتزاعی گفتم، امّا دلم نمی‌خواهد مثال بزنم!).
  • مشکلی که همیشه با تعریف هوش و آدم‌های باهوش داشته‌ام، الآن با این مدل تا حد زیادی حل می‌شود. همیشه هوش به نظر من بیشتر اکتسابی بوده تا ذاتی. خو گرفتن تسلیم‌وار به روند خطی محیط و اجتماع، زوال هوش را در پی دارد.
  • ترس من از این است که تبدیل به یکی از همین میلیون‌ها جوجه ماشینی‌ای بشوم که مسیر ترسیم‌شده در برابرشان را مثل بچه‌های خوب می‌پیمایند و به آن ایمان دارند (اگر همین الآن یکی‌شان نباشم). از داخل زندگی نامطبوعی نیست، اما از بیرون می‌بینی که ناجور است. اگر بتوانی از قالب خودت خارج شوی و از بیرون خودت را نگاه کنی، چندش‌آور است.
  • یک نمونه بارز طرز فکر خطی مفرط را در دانشجوهای لیسانس این‌جا می‌بینم. بسیاری‌شان را می‌بینم که موسیقی گوش می‌دهند و درس می‌خوانند و واقعاً هم می‌خوانند! بدتر از آن، موقع انجام دادن آزمایش یا حل کردن مسأله، ممکن است هدفون در گوش داشته‌باشند. به مشکل که برمی‌خورند و کمک می‌خواهند، می‌بینی مسأله را (به تعبیر حکیمانهٔ خودم!) با چشمشان حل می‌کنند و نه با مغزشان. فرمول را قالب استانداردی می‌بینند با تعدادی جای خالی که باید با عددهای درون مسأله پرش کرد. چشمشان در مسأله دنبال فرمول‌ها می‌گردد و از سوی دیگر در برگهٔ فرمول‌ها (این اختراع شرم‌آور) دنبال چیزی می‌گردند که به شمار عددهای درون مسأله جای خالی برای پر کردن داشته‌باشد. اگر در مسأله گفته شده‌باشد که مثلاً جسمی از حالت سکون شروع به شتاب گرفتن می‌کند (که یعنی سرعت اولیه صفر است، یعنی یک دادهٔ عددی دیگر) بسیار محتمل است در آن رهیافت دیداری متوجه‌اش نشوند.
  • نباید انکار کرد که در مقایسه با ما ایرانیان محترم، این‌ها مردمان بسیار متواضعی هستند و این نوع ناتوانی‌های شناختی و تحلیلی‌شان را سریع و بدون شرم ابراز می‌کنند.
  • برای این که یادم بماند، روش‌ها و قانون‌های خطی را (به تقریب) به ساختارهای مورد قبول و استفاده تشبیه می‌کنم. باید محترم‌شان شمرد و از آن‌ها بهره‌برداری کرد. در عین حال درجه‌ای از بی‌اعتمادی به این ساختارها لازم است. همان بی‌اعتمادی‌ای که برای نمونه نیم قرن پیش به سیگار کشیدن وجود نداشت و تا بی‌اعتباری این ساختار خطی جا بیافتد، چه جان‌ها را که هدر داد و می‌دهد. در پژوهش، اگر بخواهی کار مهمی انجام بدهی، این بی‌اعتمادی و آن احترام را باید تؤاماً داشته‌باشی. تاریخ علم گواهی می‌دهد که تقریباً همیشه تخطی از تقریب‌های خطی به تدریج رخ داده‌اند (مانند ظهور تدریجی مکانیک کوانتومی). امّا جهش‌های انقلابی هم گاه و بی‌گاه رخ می‌دهند (مانند مکانیک نیوتنی و نسبیت عام). اولی را می‌توان مانند نظریه اختلال دانست و دومی را مانند یافتن بنیادی یک قانون (مثلاً) نمایی یا مثلثاتی. چیزی که تفکر بنیادی خوانده می‌شود برای این نوع پیشروی‌ها لازم است و لازمهٔ آن نیز زیر سؤال بردن دائمی قانون‌ها و کنکاش در چیستی و چرایی همین ضریب‌های خطی و بل‌که متغیرهای مستقل و وابسته است.
  • تقریباً همه جا، «سخت‌کوش» صفت کسی است که خودش را وقف انجام دادن حجم بالایی از کار خطی می کند. این که آیا می‌توان حجم قابل مقایسه‌ای از کار غیرخطی را انجام داد یا نه، و مهم‌تر از آن، این که انجام دادن چنان حجمی از کار غیرخطی اساساً مفید است یا نه، برای من یک پرسش باز است و احتمال می‌دهم پاسخ هر دوی این پرسش‌ها منفی باشد.
  • نظام‌مندی جامعه در گرو ساختارهای خطی است. همین که مردم ما قانون‌های راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی‌کنند، نمونه بارز بی‌اعتقادی به ساختارهای خطی است. عجیب هم نیست، چون حکومت که باید نماد و نمود انضباط رفتاری و پیش‌بینی‌پذیری باشد، خودش مبنا را بر رفتار آشوبناک گذاشته و هر بار به بهانه‌ای قانون را نقض می‌کند، چه پیمان‌های جهانی و چه حتی قانون‌های خودش را.
  • یکی از استادهایم از یک کتاب اپتیک غیرخطی این جمله را نقل می‌کرد: آثار خطی به فیزیک زیبایی می‌دهند، اما آثار غیرخطی به آن هیجان می‌بخشند.
  • آدم‌های معدودی را ممکن است پیدا کنید که شعور بالایی دارند، آن‌چنان که پیچیدگی غیرخطی فراروی شما را به نرمی می‌گشایند. به این‌ها می‌گویم لگاریتم. پیچیدگی نمایی را می‌گیرد و تابع خطی تحویلت می‌دهد!
  • فاینمن یک جایی در این فیلم مستند بی‌بی‌سی می‌گوید هنگام کار کردن بر روی یک مسأله حس آن میمونی را دارد که دستش به موزهای بالای درخت نمی‌رسد و دو تا چوب هم دارد که هیچ کدام برای رسیدن به موز به قدر کافی بلند نیستند. باید چوب‌ها را سر هم کرد تا به موز برسند و هر چند وقت یک بار این اتفاق می‌افتد و خوش به حالش می‌شود، اما غیر از آن، بیشتر وقت‌ها در حالت ناراحتی است. به نظرم این توصیفش مثال خیلی خوبی از درگیری دائمی یک ذهن ریشه‌نگر با مسائل غیرخطی است.
  • ظاهراً تمام این ماجرا نسبی است. آشفتگی غیرخطی امروز ممکن است فردا با یک قانون خطی ساده توضیح داده‌شود. اما رسیدن به آن‌جا جسارت ساختارشکنی می‌خواهد، دست‌کم در بُعد ذهنی.
  • اگر تا این‌جا را خواندید و فهمیدید و دوست ندارید به من فحش بدهید، یعنی این که من به طور مطلق دیوانه نیستم.

برچسب‌ها: ,

6 Comments:

At دوشنبه, بهمن ۱۲, ۱۳۸۸ ۳:۱۸:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous مریم said...

خوب بود. برای خودش یه رساله (یا برنامه عمل) شخصی-فلسفی شده بود. به "تاملات فلسفی" دکارت هم یه تنه‌ای می‌زد!
بعضی بندها را می‌شود حاشیه‌های بسیار برش نوشت.

 
At دوشنبه, بهمن ۱۲, ۱۳۸۸ ۴:۳۲:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous عباسی said...

چه قشنگ نوشتی !

 
At دوشنبه, بهمن ۱۲, ۱۳۸۸ ۷:۲۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous مانی ب said...

نوشته ی غیرخطی و هیجان انگیزی بود!

 
At سه‌شنبه, بهمن ۱۳, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۳:۰۰ بعدازظهر, Anonymous آذین said...

عجیب بود، امروز دم دمای صبح، در خواب و بیداری به این فکر می کردم که چطور می شود خوابی که دیده بودم را نوشت، این که خیلی چیزها در آن واحد جلوی آدم اتفاق می افتند، و حس و هوش آدم متوجه همهء آنها هست. اما وقتی می خواهد توصیف کند، چاره ای ندارد جز آن که دانه دانه توصیف کند، چرا که زبان خطی ست، چون منطق خطی ست. وقتی فکر می کنی، به گمانم خواه ناخواه خطی می شود. رشتهء فکر خطی ست. حس کردن و دانستن با دل اما، به نظرم می آد از جنم دیگری ست. چند وقتی ست فکر می کنم اگر انسان مثلا می توانست جوری تکامل پیدا کند که در آن واحد به چند چیز فکر کند، واقعا در آن واحد منظورم، حاصلش چه تغییری در دنیای انسانی بوجود می آورد؟ درست نمی توانم بیان کنم چون متخصص این چیز ها نیستم. باید خیلی چیزها در این باره نوشت تا آن را باز کرد. شاید چون فرهنگ ما بیشتر بر مبنای دل است تا فکر، بشود گفت ما غیر خطی تریم. نمی دانم، نمی خواهم کلی نگری مفت بکنم. راستی، این حرف اینشتین هم در این باره به یادم می آد که اگر اشتباه نکنم، منطق تو را از نقطهء الف به نقطهء ب می برد، تخیل اما، همه جا می بردت. اصولا من هوشمندی را در توانایی صرفا منطقی نمی بینم. این طرز فکر ، در طول تاریخ، به نظرم صدمهء عمیقی به برداشت از انسان زده. او را ارزان فروخته. آن اشاره ای هم که به جوجه ماشینی کردی، آخ که چقدر از این روند در دنیای غرب، شاید اصلا کل دنیای امروز، بیزارم. احتمالا خودم هم یکی از همین ها شده ام، اما نه نه نه نه، نمی خوام. اما می دانم، گاهی چاره نیست. شاید رمز کار همانست که گفتی. احترام و بی اعتمادی در آن واحد.

 
At یکشنبه, بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۲:۴۵:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

خیلی زیبا بود. سالها بود دنبال یک بیان زیبا برای این مشاهده میگشتم پیدا نمیکردم

 
At چهارشنبه, بهمن ۲۸, ۱۳۸۸ ۲:۲۴:۰۰ بعدازظهر, Blogger MSK said...

دیوانه که نیستی. مخصوصا این جمله رو خیلی پسندیدم:
این که پیچیدگی‌ها را هموار کنی، امّا راه هموار را طی نکنی، عین حماقت است.
و اینکه مثال نزدی. فکر می کنم مثال زیاد نوشته رو مبتذل می کنه و عدم ارایه مثال باعث می شه خواننده به تکاپو بیفته و نوشته رو دقیق تر بخونه و تحلیل کنه و سعی کنه موضوع رو کاملا بفهمه.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home