شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

برای کاسپین ماکان

برای ندا همه سوگواری کردیم. ماتمش چنان بزرگ و زلال بود که قاتلانش هم از آن سهم خواستند. نمایندگان سیاه‌جامهٔ خود را به معرکه‌گیری خیابانی فرستادند تا بل‌که ننگ این خون از دامنشان پاک شود که نشد و ننگی افزون بر ننگ‌های دیگرشان شد. ندا نماد ما شد، با تمام مختصاتی که پدیده‌ای باید داشته‌باشد تا بتواند نماد باشد و بل‌که با تمام مختصاتی که یک نماد می‌تواند داشته‌باشد.

امّا تا چندی پس از خاک‌سپاری‌اش هم به یاد نداشتیم که ندا آدم بود، از زیر بوته سبز نشده‌بود. پدری داشت و مادری و احیاناً یار نزدیکی. شاید کمی حق داشتیم. متحیر بودیم از بزرگی این واقعه، از چنبرهٔ وقیحانهٔ آن ابر سیاه.
فکر کنم تا پیش از مراسم چهلم ندا تصویری از مادرش ندیده‌بودیم و تازه آن روز بود که فیلم مویه‌هایش بر سر خاک ندا منتشر شد.
نام کاسپین ماکان را آن روزهای نخستین پس از مرگ ندا شنیدیم و از یاد بردیم. آرش حجازی بر مبنای اخباری که توانست جمع کند، جایی نوشت که کاسپین را گرفته‌اند و بعد نوشت انگار شایعه بوده‌است. چند هفته پیش فهمیدیم که شایعه نبوده. کاسپین ماکان را بازداشت، تهدید و شکنجه کردند و هر ترفند شیطانی ممکن را به کار گرفتند تا از او اعتراف دروغ بگیرند. کاسپین اعتراف نکرد. میوهٔ مسمومی را که آن‌ها می‌خواستند، بار نداد. می‌توانست اعتراف کند به یک داستان خیالی: ندا دانشجوی فلسفه بود و از طریق کتاب‌های کوئیلو با آرش حجازی آشنا شده‌بود (واقعاً دانشجوهای فلسفه کوئیلو می‌خوانند؟ امّا مهم نیست، آن «۶۳ درصد» در هر صورت باور خواهندکرد.) و با وجود آن که خودش نتیجهٔ انتخابات را قبول داشت (شاید هم اصلاً خودش به ا.ن. رأی داده‌بود) به تحریک آرش حجازی، که بعداً معلوم شد عامل انگلیس است، به خیابان رفت و با نقشهٔ قبلی آرش حجازی کشته شد و تدارک هم دیده‌بودند که از صحنهٔ قتلش فیلم بردارند. گناه قتلش را هم طبعاً به گردن بسیج مظلوم انداختند و یک کارت عضویت جعلی در بسیج درست کردند که اصلاً کسی به این اسم در بایگانی بسیج و حتی بایگانی ثبت احوال وجود ندارد. من (کاسپین) به عنوان نامزد ندا از آرش حجازی که ندا را کشت شکایت دارم و ...

ثمرهٔ جانبی چنین داستانی آن است که تأیید می‌کند علوم انسانی را نباید از غرب گرفت و حتّی مترجم آثار کوئیلو قاتل است و اگر بچه‌تان برود فلسفه موهن غربی بخواند، فردا می‌کشندش.

کاسپین اعتراف نکرد، در شرایطی که کسی هم از او حمایت نمی‌کرد. حتّی نمی‌دانستیم در زندان است. انواع سناریوها را در برابرش چیدند تا یکی را تأیید کند و نکرد. چرا این سربازان گمنام این قدر ابلهند؟ کاسپین را هم مثل بقیه تهدید کردند که اعدامش خواهندکرد. اگر نخوانده‌اید، بخوانید بخشی از سرگذشتش در آن دوران زندان را.

سرانجام زورشان به راستی کاسپین نرسید و با گرفتن وثیقه آزادش کردند. کاسپین بعد از آزادی‌اش هر روز صبح بر سر خاک ندا می‌رفت:
“ندا عاشق طلوع بود، برای همین صبح زود می‌رفتم تا موقع طلوع تنها نباشد. وقتی آفتاب بالا می‌آمد، مردم هم کم کم از راه می‌رسیدند. زیارتگاه شده بود.”
و پس از مدتی هم ناچار به اصرار اطرافیانش و جبر شرایط مجبور شد ایران را ترک کند و اکنون در غربت و انتظار است.

ندا همیشه نماد خواهدبود. نمی‌توان روزی را تصوّر کرد که ندا دیگر نماد نباشد. اما ندا انسانی بود که نماد شد. مثل همهٔ انسان‌های دیگر سرگذشتی داشت و نزدیکانی. تصویر ندا (و بسیاری حقایق دیگر، به همراه آن) به سادگی می‌توانست با چند دروغ ساده از زبان کاسپین مخدوش شود. کاسپین ماکان امروز تاوان راستی و مهرش را می‌پردازد، دور از سرزمینی که ندا در آن آرمیده‌است. اگر خود را وام‌دار ندا (و البته سایر شهدا) می‌دانیم، جا دارد که اکنون نزدیکان آن‌ها را عزیز بداریم. کاسپین سربلند است و نباید تنها بماند.
از همهٔ آنهایی که این‌جا را می‌خوانند و دستشان به نوشتن می‌رود، دعوت می‌کنم برای کاسپین بنویسند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تصنیف «سوگواران خموش» که ساختهٔ پژمان طاهری است بر روی شعری از دکتر شفیعی کدکنی (که عمرش دراز و جسم و روانش خرم باد)، با صدای علیرضا قربانی، انگار اصلاً برای ندا و بقیهٔ شهدای مظلوم امسال سروده شده، اگرچه تاریخ انتشارش ۱۳۸۶ است. بشنوید.

برچسب‌ها: , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home