چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

خواب

در میدان نقش جهان اصفهان هستیم. جمعیت زیادی جمع شده. نمی‌دانم مناسبت چیست، اما برای اعتراض آمده‌ایم. اطرافم را نگاه می‌کنم. در ضلع جنوبی میدان هستم، جلوی مسجد شاه. تمام بناهای تاریخی اطراف را که می‌بینم، نمای کاشی‌کاری و آجرکاری‌شان را تراشیده‌اند به اسم مرمت و بازسازی. کارگرهای مفلوک در بیغوله‌هایی که از تراشیدن حجره‌های دور میدان بر جا مانده، با چراغ‌های کم‌سویی نشسته‌اند، در هر حجره یک کارگر. جمعیت زیاد است، جوری که نمی‌شود تکان خورد. شعارها شروع می‌شوند. از همان شعارهایی که این روزها می‌شنویم و می‌خوانیم. بعد همهمه می‌شود که: آمدند. صدای جیغ و هیاهو می‌آید. نفسم تنگ شده. با خودم فکر می‌کنم در این فشردگی جمعیت اگر یک کپسول گاز اشک‌آور بیاندازند جلوی من، با این تنگی نفس درون ازدحام حتماً کارم تمام است. جمعیت فشرده حرکت می‌کند به سمت غرب، که انگار در ورودی مسجد شاه است. انتخابی در کار نیست...
حالا داریم می‌دویم. من و مامان و لیلا. هر سه می‌دویم، دست در دست هم، با لباس‌های تابستانی. در نمایشگاه تهران هستیم، بالای تپه‌های باغ ژاپنی، همان مسیری که همیشه در نمایشگاه کتاب بعد از آخرین بازدید روزانه از سالن مبنا به سمت در شمالی می‌پیمودیم. می‌دویم و می‌دانیم دنبال‌مان هستند. ترس نداریم، اما هیجان، چرا. همگی سریع و سبک می‌دویم، مثل تیِری آنری. جمعیت کمی در اطرافمان هست. آن دو مسیرشان را از بالای تپه به سمت خیابان می‌گردانند و دستمان از هم باز می‌شود. می‌روم پایین دنبال‌شان و حالا باز با هم هستیم. سرباز وظیفهٔ تنهایی را با باتوم بلندش می‌بینیم که دختر تنهایی را دنبال می‌کند. سرباز ریقو. دختر به سمت خیابانی رو به جنوب می‌دود، خیابانی فرعی کنار یک سالن. از مامان و لیلا جدا می‌شوم و دنبال آن دو می‌روم. جلوتر از من دو سرباز به سرباز اولی اضافه می‌شوند و بعد یک دختر دیگر و سرباز دیگری در پی‌اش. کمی جلوتر در آن خیابان فرعی می‌بینم دو دختر خسته و تسلیم زیر سایه درختی نشسته‌اند و آن چند سرباز هم همان قدر خسته به زندان‌بانی از شکارشان مشغولند. برمی‌گردم. یاد مستندهای حیات وحش می‌افتم که حیوان‌های درندهٔ ریقو سعی می‌کنند حیوانی را از گلهٔ همراهانش جدا کنند و چند تایی به دامش بیاندازند.
بیدار می‌شوم. هوا کم‌کم روشن می‌شود و صدای کامیون زباله‌کش می‌آید. صبر کن لطفاً، خیلی چیزها دارم که باید ببری.

برچسب‌ها: , , , ,

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸

نگاه از پایین

کسی یادش می‌آید تا به حال برای امام حسین یا مثلاً برای حر ابن یزید فاتحه خوانده باشد؟
در آن سیستمی که فاتحه خواندن معنا دارد (و امیدوارم آن سیستم از زیر بار این امتحان سالم بیرون بیاید)، آیا معنی دارد که یکی مثل من برای شهدای ظهر عاشورا فاتحه بخواند؟

امسال برای خیلی‌ها فاتحه خواندیم، اما خجالت کشیدم برای شهدای این عاشورا فاتحه بخوانم.


(عکس جای تیر بر لباس سید علی حبیبی، از کسوف)

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۸

بر حسب تصادف

امسال که رژیم ایران در روز عاشورا به قدر کافی در تهران و شهرهای دیگر گرفتاری داشت، مراسم عاشورا بدون بمب‌گذاری و انفجار در کربلا برگزار شد، بر خلاف تمام سال‌های اخیر. ربطی ندارد البته، کاملاً تصادفی است.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۸

برای روزهایی که سعی می‌کنم با ایران تماس بگیرم



برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

حسینعلی منتظری

حسینعلی منتظری
۱۳۰۱ - ۱۳۸۸
مردی که راستی و حق‌گویی را بر «مصلحت»‌های جعلی ترجیح داد.
کسی که می‌توانست رهبر شود، امّا ترجیح داد اول انسان باشد.
روانش غریق رحمت پروردگار باد.

برچسب‌ها:

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۸

ابتر که سبز نمی‌شه

یک چیزهایی را نمی‌گوییم، چون نمی‌دانیم. یک چیزهایی را هم نمی‌گوییم، چون می‌دانیم، امّا به مقدسات گره خورده‌اند و مرور قرن‌ها هم باورهای نادرستی را تقویت کرده و به جزئی از باورهای سنتی تبدیل‌شان کرده. مختص اسلام هم نیست. چند تا آدم کباب شدند تا کلیسا قبول کند که زمین مرکز جهان نیست؟ چه قدر دعوا شد بر سر این که مردم قبول کنند نظریهٔ تکامل داروین درست است (امسال میلادی که روزهای آخرش را می‌گذرانیم، سال داروین بود، به مناسبت دویستمین سال تولدش و صد و پنجاهمین سال انتشار «منشاء گونه‌ها»).
این چیزها را ما که درون مذهب بار آمده‌ایم و امروز هم سبزیم، نمی‌گوییم، چون با کسی دعوا نداریم و نمی‌خواهی کسی دردش بیاید. صدایش را در نمی‌آوریم تا وقتش برسد. حالا این آقای محترم که وقتی داشتند مردم را می‌زدند و می‌کشتند صدایش درنیامد، رهبری را کوثر و دشمنش را ابتر خوانده‌است. آوردن این دو کلمه در کنار هم معنی مشخصی دارد که همگی می‌دانیم: ماجرای پسردار نشدن پیامبر و ابولهب و همسرش که هر روز حضرت رسول را دشنام می‌دادند و از جمله ابتر می‌خواندندش. و بعد از آن بود که سورهٔ کوثر نازل شد.
حالا این آقای بسیار نورانی، که هم اسمش نوری است و هم چهره‌اش خیلی پرنور است، رهبری را کوثر خوانده (لابد چون چند پسر دارد) و دشمن او را (یعنی کی می‌تونه باشه؟) ابتر، و حضّار را هم دعوت کرده که این شعار را تکرار کنند که طبیعتاً تکرار کرده‌اند.
ابولهب و معاصرانش دست‌کم در این زمینه تقصیر نداشتند که نمی‌دانستند سهم ژنتیکی زن و مرد در تولید مثل یکسان است. الآن می‌دانیم که هر شمار کروموزوم از پدرمان گرفته‌ایم، همان شمار هم از مادر داریم. در همان سطح اول درک این مسأله هم متوجه می‌شویم که اگر کسی فرزند دختر هم داشته‌باشد، نسلش همان قدر امکان ادامه یافتن دارد که اگر پسر می‌داشت. آن آیهٔ جنجال‌برانگیز «زنانتان کشت‌زارهای شمایند ...» نیز بر مبنای همین پندار است، که مرد دانه‌ای را در کشتزار وجود زن می‌کارد و اگر خاک خوبی بود، جوانه می‌زند (البته جنجال‌برانگیزی این آیه بر سر چیز دیگری است که می‌دانیم). حالا اگر بگوییم در قرآن اشتباه علمی است، این‌ها همه جای‌شان صدا می‌دهد که به مقدسات توهین کردی و دیگه با قرآن هم ... . عزیزان من، همین بحث‌ها عیناً دربارهٔ کتاب‌های آسمانی دیگر هم مطرح شده و خطاهای علمی‌شان ثابت شد. حالا شما اصرار دارید که قرآن تنها کتاب تحریف‌نشدهٔ آسمانی است؟ قبول. امّا به زور آسمانی بودن که نمی‌شود حقایق علمی زمینی را انکار کرد. می‌گویید این اشتباه علمی نیست و این آیات تأویل‌پذیرند؟ باز هم قبول. امّا آقای مرجع تقلید چه‌طور؟ ایشان در قرن بیست و یکم نمی‌دانند که «ابتر» مفهومی مربوط به گذشته است؟ نمی‌داند که این روزها دیگر یک آمیب نیمه‌جان را هم نمی‌شود ابتر خواند؟ این آقای مجتهد که باید به علوم زمانهٔ خودش واقف باشد، زیست‌شناسی را در حد دبیرستان هم بلد نیست؟ آن تأویل درستی که شما می‌گویید را، اگر مرجع تقلید نداند پس چه کسی باید بداند؟
حالا این استدلال علمی به کنار. انصافاً کوثر کدام است، ابتر کدام؟ فرزندان کوثر باید با کارت‌های موقتی بروند داخل دانشگاه که چماق و گاز اشک‌آورشان را استعمال کنند و فرزندان ابتر از پیش در دانشگاه بوده‌اند، مشغول درس و زندگی‌شان. فرزندان همین کوثر بودند که کشتند و تجاوز کردند. کوثر هم کوثرهای قدیم.
این همه نشانه‌ها را نمی‌بینید؟ هر کاری برای توهین و تحقیر و سرکوب کردن می‌کنید به شکل عجیبی می‌شود بلای جان خودتان. عکس مجید توکلی را با آن لباس منتشر کردید (اصلاً هم نگفتید مقنعهٔ آبی آسمانی در پلی‌تکنیک چه کار می‌کرده)، یک ریال آبرو هم اگر برای آن «پوشش برتر» مانده‌بود سوسک شد و رفت زیر زمین، و به همراهش تمام «از زن کمترم اگر ...»ها. عکس آیت‌الله خمینی را پیراهن عثمان کردید، بساطی شد که خودتان نمی‌توانید رسوایی‌اش را جمع کنید. حالا هم که آقای مرجع تقلید باهوش، نکته‌سنجی کرده‌اند، ببینید چند نفر این‌جا و آن‌جا با افتخار می‌گویند ما فرزند موسوی هستیم، در حالی که موسوی برای ما بیش و پیش از هر چیزی یک انسان شریف است و قرار نبود و نیست که رهبری کاریزماتیک باشد. عادت کرده‌اید به فعال مایشاء بودن و امروز هر فعلتان انفعال خودتان را در پی دارد. آقای نوری همدانی اشاره‌ای هم به مباهله کرده‌اند. جدّی پایه‌اید؟ ما هستیم ها! به خاطر همین بود که به جلسهٔ دعای کمیل حمله کردید؟

برچسب‌ها: , , , ,

دزدی علمی

می‌خواستم این مقالهٔ نیچر دربارهٔ کشف موردهای تازهٔ دزدی علمی بهبهانی و کی‌نژاد و بقیه را ترجمه کنم و بگذارم این‌جا، امّا دیدم فرصت و حالش نیست. گفتم بد نیست دست‌کم اصل مقاله را بگذارم که اگر خواستید، بخوانید (دسترسی به اصل مقاله با اشتراک ممکن است که فکر نکنم هیچ دانشگاهی در ایران داشته‌باشد.). فایل مقاله را از این‌جا بگیرید. یک صفحه بیشتر نیست و ارزش خواندن دارد.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۸

Feynman: I don't like honors






دریافت فایل ویدئویی

(بسی حال کردم.)

برچسب‌ها: , ,

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

برچسب‌ها: ,

برای کاسپین ماکان

برای ندا همه سوگواری کردیم. ماتمش چنان بزرگ و زلال بود که قاتلانش هم از آن سهم خواستند. نمایندگان سیاه‌جامهٔ خود را به معرکه‌گیری خیابانی فرستادند تا بل‌که ننگ این خون از دامنشان پاک شود که نشد و ننگی افزون بر ننگ‌های دیگرشان شد. ندا نماد ما شد، با تمام مختصاتی که پدیده‌ای باید داشته‌باشد تا بتواند نماد باشد و بل‌که با تمام مختصاتی که یک نماد می‌تواند داشته‌باشد.

امّا تا چندی پس از خاک‌سپاری‌اش هم به یاد نداشتیم که ندا آدم بود، از زیر بوته سبز نشده‌بود. پدری داشت و مادری و احیاناً یار نزدیکی. شاید کمی حق داشتیم. متحیر بودیم از بزرگی این واقعه، از چنبرهٔ وقیحانهٔ آن ابر سیاه.
فکر کنم تا پیش از مراسم چهلم ندا تصویری از مادرش ندیده‌بودیم و تازه آن روز بود که فیلم مویه‌هایش بر سر خاک ندا منتشر شد.
نام کاسپین ماکان را آن روزهای نخستین پس از مرگ ندا شنیدیم و از یاد بردیم. آرش حجازی بر مبنای اخباری که توانست جمع کند، جایی نوشت که کاسپین را گرفته‌اند و بعد نوشت انگار شایعه بوده‌است. چند هفته پیش فهمیدیم که شایعه نبوده. کاسپین ماکان را بازداشت، تهدید و شکنجه کردند و هر ترفند شیطانی ممکن را به کار گرفتند تا از او اعتراف دروغ بگیرند. کاسپین اعتراف نکرد. میوهٔ مسمومی را که آن‌ها می‌خواستند، بار نداد. می‌توانست اعتراف کند به یک داستان خیالی: ندا دانشجوی فلسفه بود و از طریق کتاب‌های کوئیلو با آرش حجازی آشنا شده‌بود (واقعاً دانشجوهای فلسفه کوئیلو می‌خوانند؟ امّا مهم نیست، آن «۶۳ درصد» در هر صورت باور خواهندکرد.) و با وجود آن که خودش نتیجهٔ انتخابات را قبول داشت (شاید هم اصلاً خودش به ا.ن. رأی داده‌بود) به تحریک آرش حجازی، که بعداً معلوم شد عامل انگلیس است، به خیابان رفت و با نقشهٔ قبلی آرش حجازی کشته شد و تدارک هم دیده‌بودند که از صحنهٔ قتلش فیلم بردارند. گناه قتلش را هم طبعاً به گردن بسیج مظلوم انداختند و یک کارت عضویت جعلی در بسیج درست کردند که اصلاً کسی به این اسم در بایگانی بسیج و حتی بایگانی ثبت احوال وجود ندارد. من (کاسپین) به عنوان نامزد ندا از آرش حجازی که ندا را کشت شکایت دارم و ...

ثمرهٔ جانبی چنین داستانی آن است که تأیید می‌کند علوم انسانی را نباید از غرب گرفت و حتّی مترجم آثار کوئیلو قاتل است و اگر بچه‌تان برود فلسفه موهن غربی بخواند، فردا می‌کشندش.

کاسپین اعتراف نکرد، در شرایطی که کسی هم از او حمایت نمی‌کرد. حتّی نمی‌دانستیم در زندان است. انواع سناریوها را در برابرش چیدند تا یکی را تأیید کند و نکرد. چرا این سربازان گمنام این قدر ابلهند؟ کاسپین را هم مثل بقیه تهدید کردند که اعدامش خواهندکرد. اگر نخوانده‌اید، بخوانید بخشی از سرگذشتش در آن دوران زندان را.

سرانجام زورشان به راستی کاسپین نرسید و با گرفتن وثیقه آزادش کردند. کاسپین بعد از آزادی‌اش هر روز صبح بر سر خاک ندا می‌رفت:
“ندا عاشق طلوع بود، برای همین صبح زود می‌رفتم تا موقع طلوع تنها نباشد. وقتی آفتاب بالا می‌آمد، مردم هم کم کم از راه می‌رسیدند. زیارتگاه شده بود.”
و پس از مدتی هم ناچار به اصرار اطرافیانش و جبر شرایط مجبور شد ایران را ترک کند و اکنون در غربت و انتظار است.

ندا همیشه نماد خواهدبود. نمی‌توان روزی را تصوّر کرد که ندا دیگر نماد نباشد. اما ندا انسانی بود که نماد شد. مثل همهٔ انسان‌های دیگر سرگذشتی داشت و نزدیکانی. تصویر ندا (و بسیاری حقایق دیگر، به همراه آن) به سادگی می‌توانست با چند دروغ ساده از زبان کاسپین مخدوش شود. کاسپین ماکان امروز تاوان راستی و مهرش را می‌پردازد، دور از سرزمینی که ندا در آن آرمیده‌است. اگر خود را وام‌دار ندا (و البته سایر شهدا) می‌دانیم، جا دارد که اکنون نزدیکان آن‌ها را عزیز بداریم. کاسپین سربلند است و نباید تنها بماند.
از همهٔ آنهایی که این‌جا را می‌خوانند و دستشان به نوشتن می‌رود، دعوت می‌کنم برای کاسپین بنویسند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تصنیف «سوگواران خموش» که ساختهٔ پژمان طاهری است بر روی شعری از دکتر شفیعی کدکنی (که عمرش دراز و جسم و روانش خرم باد)، با صدای علیرضا قربانی، انگار اصلاً برای ندا و بقیهٔ شهدای مظلوم امسال سروده شده، اگرچه تاریخ انتشارش ۱۳۸۶ است. بشنوید.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

مجید توکلی تکثیر شد، نه تحقیر







برچسب‌ها: ,

قم همان رشت است




برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

حلالت باشه اون جایزه

«جنگ مقدس هیچ‌گاه نمی‌تواند جنگ موجهی باشد، چرا که وقتی شما به‌راستی باور کرده‌اید که در حال اجرای خواست الهی هستید دیگر مهاری ندارید. دیگر نیازی به رحم به مادران آبستن یا مددکاران پزشکی یا حتی افراد هم‌دین خود نمی بینید.»
«هیچ رژیم سرکوبگری نمی‌تواند پا به مسیر جدیدی بگذارد مگر این‌که درب بازی برای انتخاب به رویش گشوده شود.»

باراک اوباما - سخنرانی مراسم دریافت جایزه نوبل صلح

برچسب‌ها: , ,

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

منبع

اون تلویزیونو خاموش کن ببینیم چه خبره.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸

عجب ...


واقعاً برای کشف این حقیقت ژست برازنده‌ای هم گرفته.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۸

واکنش مادر ندا به نمایش بسیجیان: دخترم را کشتید، سیاه بازی را تمام کنید.

(دارم فکر می‌کنم یک برچسب موضوعی جدید درست کنم: «دنیای کثیف‌تر سیاست دینی».)

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

نوبل هنری

نوبل هنری. هممممممممممممممممممم. من تا امروز چنین چیزی نشنیده‌بودم.
کسی یادش هست که یک نفر از اردبیل زنگ زده‌بود به کیهان و خوانندگان گفته‌بود چون سازمان ملل زیر سلطهٔ استکباره، باید خودمون یه سازمان ملل توی ایران بسازیم؟
رقابت تبریز و اردبیل را شوخی نگیرید عزیزان من.

برچسب‌ها: ,